{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردی با خود زمزمه کرد : خدایا با من حرف بزن ، یک سار شروع

مردی با خود زمزمه کرد : خدایا با من حرف بزن ، یک سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید!

فریاد بر آورد : خدایا با من حرف بزن ، آذرخش در آسمان غرید ، اما مرد گوش نکرد!

مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت: خدایا بگذار تو را ببینم، ستاره ای درخشید اما مرد ندید!

مرد فریاد کشید: یک معجزه به من نشان بده ، نوزادی متولد شد اما مرد توجهی نکرد!

پس مرد در نهایت یأس فریاد زد : خدایا مرا لمس کن و بگذار بدانم که اینجا حضور داری .

در همین زمان پروانه ای پایین آمد و روی دستش نشست اما مرد آن را پراند و به راهش ادامه داد!
...........
و خدایی که در این نزدیکی است
لای این شب بوها
پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب
روی قانون گیاه
دیدگاه ها (۱۱)

سالهاست که تحریم شده ایم از دیدن روی ماهش(عج)،اما...نه مذاکر...

بگذار زمان روی زمین بند نباشدحافظ پی اعطای سمرقند نباشدبگذار...

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺩﻭﺭ ﻧﯿﺴﺖﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﺟﺴﺖ ﻭ ﺟﻮﯼ ﮐﻮﺭ ﻧﯿﺴﺖﺯﯾﺴﺘﻦ ﺩﺭ ﭘ...

دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی...که بیایی و در این تنگیِ ...

پارت ۱۸یک لحظه قلب ناروتو نزدیک بود بایستد، نفسش توی سینه اش...

ابلیس

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹².𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.وارد عمارت که شدند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط