پارت رومو به جیمین کردمو گفتم واقعا نظرت اینه که خوب
پارت 47: رومو به جیمین کردمو گفتم: واقعا نظرت اینه که خوبه ؟؟؟؟فکر کنم که اون شخصیتم که خودمو وقف میدم اینجا به کار بیاد. جونگ کوک جلو اومد دستامو گرفت.
کوکی: میشه بریم خونه؟؟؟دیگه نمیشه صبر کرد.
جین: هعی حواست باشه جونگ کوک.
خلاصه با هم دیگه رفتیم به سمت خونشون. از ماشین پیاده شدیم و رفتیم تو. در خونه رو که باز کردم از بس که کثیف و به هم ریخته بود سرم گیج رفت. من: هعییی جین سونبه چیکار میکنین تو این خووونه چه خبره شیطونه میگه که به جا اینکه خوشبگذرونیم بگیرمتون به کار.
شوگا: نه نهه گائول قرار نشدا میرم میخوابما...
من: نه غلط میکنم. خوب بریم خوش بگذرونیم.
کتمو در اوردم. من: خوب میخواین برقصیم یا بخونیم یا این که بخوریم چیکار کنیم. کوکی جلو اومد شونه هامو گرفت تو چشام زل زد. کوکی: خیر فعلا قرار نیس کاری کنیم من با شما کار دارم. من: هان؟؟؟چیکار ؟من باهات کاری ندارم اقای شیطون. کوکی: حالا میفهمیم کار داری یا نه بزن بریم. بلندم کرد.من: هعی کجا میبری منو ؟؟
کوکی: خودت میدونی کجا میبرمت . بلندم کردو به سمت اتاقش رفت. درو باز کردو نشست روی تخت. دور کمرمو گرفته بود و با اون چشای درشت و مشکیش که برق میزد نگام کردو لبخند زیبایی زد.کوکی: هنوزم باهام کاری نداری؟
گردنشو گرفتم. پیشونیمو به پیشونیش چسبوندم . اروم گفتم: حالا دیگه مطمئن نیستم که کاری باهات ندارم.
منو چرخوندو انداختم روی تخت. کوکی: خوب حالا اگه هم کاری داشتی باشی نمیتونی انجام بدی نوبت منه.
بلافاصله نزدیک شدو لباشو روی لبام چفت کرد. چشمامو بستمو دو تا دستامو دور گردنش قفل کردم. دسشو توی موهام کرد . هنوزم لباش روی لبام بود. دیگه لباشو از لبام جدا کرد. یه نگاهی بهم انداختو دوباره اون جملرو گفت: معلومه که مال منی. از وقتی به دنیا اومدی مال من بودی.
شرط میبندم که خودتم میدونستی. چون این سرنوشته پس از وقتی که به دنیا اومدی مال من شدی.
من: اره میدونستم چون تنها وقتی که 11 سال از به دنیا اومدنم میگذشت قلبمو دزدیدی و فهمیدم مال تو شدمو مال من شدی. لبخند زیبا و دختر کشی زد و نزدیک گردنم شد دماغشو به گردنم مالید . لباشو غنچه کردو روی گردنم گذاشت. گونشو بوسیدم. من: نمیخوای دیگه بریم پیش بچه ها. کوکی: چرا پاشو بریم. از روم پا شدو دستمو گرفت تا بلند شم. از اتاق بیرون اومدیم. شوگا با لحن تمسخر آمیز به جونگ کوک گفت: مستر جون سیر شدی اگه نشدی برو تو اتاق ادامه بده. جونگ کوک اخم کوچیکی کرد. کوکی: هعیی هیونگ ما که کاری نمیکردیم همش یه بوس کوچیک بود.
شوگا: خوب اگه خیلی کوچیک بوده میتونستی همین جا انجامش بدی. کوکی: خوب ارههه. خودمو لوس کردم.
من: جونگ کوک نه دیگهههه من اون کارو نمیکنم .
کوکی جلو اومدو سفت بغلم کرد. کوکی: با من اینجوری نکن ..... من: چجوری؟؟؟!! کوکی: هر بار که میبینمت بیش تر عاشقت میشم. من: پس من خیلی عاشقتم میدونی که 8 سال دارم میبینمت. ته ته اومد دسامونو گرفت.
تو چشای جونگ کوک زل زدو گفت: هعی جمع کنین بساطو بابا. بیاین خوش بگذرونیم حوصلمون سر رفت.
من: خوب باشه چیکار کنیم. بخوریمو برقصیم.
نامجون : اره.. جین رفتو کلی چیز اورد گذاشت روی میز یه بطری شامپاینو یه بطری ویسکی. من: هعی جین سونبه اینا رو ببر. جین: چرا اخه. من: جین سونبه خواهش میکنم ببر.
جین: قول میدم نزارم جونگ کوک بخوره.
من: اهااا و دو تا بطریو بزارم شما نوش جون کنید شراب بده نخورین. جین: گائوول یه شبهه همش.
اینقد کلنجار رفت تا راضی شدم. صدای اهنگو زیاد کرده بودن. خل و چل بازی در میوردیم . دیدم جونگ کوک داره میره سمت بطری شامپاین. دسشو گرفتم. من: جونگ کوک نمیزارم بخوری ازین کوفتیا. کوکی: چرا طوری که نیس.
توی چشاش زل زدم. من: خواهش کردممم نخووور.
کوکی: اووف مگه میشه یه چیزی بگیو قبول نکنم باشه نمیخورم به خاطر خودت.
کوکی: میشه بریم خونه؟؟؟دیگه نمیشه صبر کرد.
جین: هعی حواست باشه جونگ کوک.
خلاصه با هم دیگه رفتیم به سمت خونشون. از ماشین پیاده شدیم و رفتیم تو. در خونه رو که باز کردم از بس که کثیف و به هم ریخته بود سرم گیج رفت. من: هعییی جین سونبه چیکار میکنین تو این خووونه چه خبره شیطونه میگه که به جا اینکه خوشبگذرونیم بگیرمتون به کار.
شوگا: نه نهه گائول قرار نشدا میرم میخوابما...
من: نه غلط میکنم. خوب بریم خوش بگذرونیم.
کتمو در اوردم. من: خوب میخواین برقصیم یا بخونیم یا این که بخوریم چیکار کنیم. کوکی جلو اومد شونه هامو گرفت تو چشام زل زد. کوکی: خیر فعلا قرار نیس کاری کنیم من با شما کار دارم. من: هان؟؟؟چیکار ؟من باهات کاری ندارم اقای شیطون. کوکی: حالا میفهمیم کار داری یا نه بزن بریم. بلندم کرد.من: هعی کجا میبری منو ؟؟
کوکی: خودت میدونی کجا میبرمت . بلندم کردو به سمت اتاقش رفت. درو باز کردو نشست روی تخت. دور کمرمو گرفته بود و با اون چشای درشت و مشکیش که برق میزد نگام کردو لبخند زیبایی زد.کوکی: هنوزم باهام کاری نداری؟
گردنشو گرفتم. پیشونیمو به پیشونیش چسبوندم . اروم گفتم: حالا دیگه مطمئن نیستم که کاری باهات ندارم.
منو چرخوندو انداختم روی تخت. کوکی: خوب حالا اگه هم کاری داشتی باشی نمیتونی انجام بدی نوبت منه.
بلافاصله نزدیک شدو لباشو روی لبام چفت کرد. چشمامو بستمو دو تا دستامو دور گردنش قفل کردم. دسشو توی موهام کرد . هنوزم لباش روی لبام بود. دیگه لباشو از لبام جدا کرد. یه نگاهی بهم انداختو دوباره اون جملرو گفت: معلومه که مال منی. از وقتی به دنیا اومدی مال من بودی.
شرط میبندم که خودتم میدونستی. چون این سرنوشته پس از وقتی که به دنیا اومدی مال من شدی.
من: اره میدونستم چون تنها وقتی که 11 سال از به دنیا اومدنم میگذشت قلبمو دزدیدی و فهمیدم مال تو شدمو مال من شدی. لبخند زیبا و دختر کشی زد و نزدیک گردنم شد دماغشو به گردنم مالید . لباشو غنچه کردو روی گردنم گذاشت. گونشو بوسیدم. من: نمیخوای دیگه بریم پیش بچه ها. کوکی: چرا پاشو بریم. از روم پا شدو دستمو گرفت تا بلند شم. از اتاق بیرون اومدیم. شوگا با لحن تمسخر آمیز به جونگ کوک گفت: مستر جون سیر شدی اگه نشدی برو تو اتاق ادامه بده. جونگ کوک اخم کوچیکی کرد. کوکی: هعیی هیونگ ما که کاری نمیکردیم همش یه بوس کوچیک بود.
شوگا: خوب اگه خیلی کوچیک بوده میتونستی همین جا انجامش بدی. کوکی: خوب ارههه. خودمو لوس کردم.
من: جونگ کوک نه دیگهههه من اون کارو نمیکنم .
کوکی جلو اومدو سفت بغلم کرد. کوکی: با من اینجوری نکن ..... من: چجوری؟؟؟!! کوکی: هر بار که میبینمت بیش تر عاشقت میشم. من: پس من خیلی عاشقتم میدونی که 8 سال دارم میبینمت. ته ته اومد دسامونو گرفت.
تو چشای جونگ کوک زل زدو گفت: هعی جمع کنین بساطو بابا. بیاین خوش بگذرونیم حوصلمون سر رفت.
من: خوب باشه چیکار کنیم. بخوریمو برقصیم.
نامجون : اره.. جین رفتو کلی چیز اورد گذاشت روی میز یه بطری شامپاینو یه بطری ویسکی. من: هعی جین سونبه اینا رو ببر. جین: چرا اخه. من: جین سونبه خواهش میکنم ببر.
جین: قول میدم نزارم جونگ کوک بخوره.
من: اهااا و دو تا بطریو بزارم شما نوش جون کنید شراب بده نخورین. جین: گائوول یه شبهه همش.
اینقد کلنجار رفت تا راضی شدم. صدای اهنگو زیاد کرده بودن. خل و چل بازی در میوردیم . دیدم جونگ کوک داره میره سمت بطری شامپاین. دسشو گرفتم. من: جونگ کوک نمیزارم بخوری ازین کوفتیا. کوکی: چرا طوری که نیس.
توی چشاش زل زدم. من: خواهش کردممم نخووور.
کوکی: اووف مگه میشه یه چیزی بگیو قبول نکنم باشه نمیخورم به خاطر خودت.
- ۹۲.۲k
- ۱۶ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط