چقدر دلم خواست
امروز صبح
وقتی از خواب بیدار شدم
وقتی پتو را کنار زدم
وقتی هوایِ سردِ اتاق رویِ صورتم نشست
دستم را دراز کنم
و گوشی را بردارم
دوباره پتو را روی صورتم بکشم
و با چشمانی نیمه باز ببینم
پیام داده ای،
از آن پیام های دستوری
"که تمام کارهای امروزت را کنسل کن
که دلم میخواهد
بعد از خوردنِ حلیم بایستیم گوشه ی خیابان و چایِ داغِ قند پهلو بنوشیم...
که وقتی سردم شد
پالتو ات را بندازی ب دوشم و گرمای لبخندت دیوانه ام کند...!"
تا با همان حالتِ خواب آلود
لبخند رویِ صورتم بنشیند
و به شوق چشمانت از خانه بزنم بیرون...
اما راستش را بخواهی
گوشی را برداشتم
پتو را هم رویِ صورتم کشیدم
اما خبری از پیامت نبود
اما آدم است دیگر
دل است دیگر...
عکس های پروفایل ات را چند باری نگاه کردم...
چند کلمه ای قربان صدقه ات رفتم
و بی حال و بی رمق و خیره...
راهیِ شدم
راهیِ روز مرگی هایم شدم اما
انگار
یک چیزی را
در خیابان
جا گذاشته بودم...
🍁 🍂
دیدگاه ها (۸)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.