𝑻𝒉𝒆 𝒑𝒓𝒊𝒏𝒄𝒆 𝒋𝒆𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝒎𝒓 𝒌𝒊𝒎
𝑻𝒉𝒆 𝒑𝒓𝒊𝒏𝒄𝒆 𝒋𝒆𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝒎𝒓 𝒌𝒊𝒎
𝒑𝒂𝒓𝒕 : ⁶
زخم رو پانسمان کرده بودن ولی جونگکوک هنوز حاضر نبود از توی آغوش تهیونگ بیرون بیاد
روی پایش نشسته بود سرش روی سینه پهنش گذاشته بود
پ.ج : جونگکوک دیگه بسه تهیونگ باید استراحت کنه
جونگکوک : نمیخوام
و محکم تر به تهیونگ چسبید
تهیونگ که همیشه از خداش بود جونگکوک بغلش کنه لبخندی زد و با دست سالمش موهای جونگکوک را نوازش کرد
تهیونگ : مشکلی نیست همینجوری راحتم
پادشاه چشمانش را چرخاند و به جمع کردن وسایلش ادامه داد
تهیونگ که از بدن کوچک جونگکوک در آغوشش راضی بود یواشکی بوسه ای روی پیشانی اش گذاشت و به چهره ی خوابیده جونگکوک روی سینه اش خیره شد
جیمین که زیر چشمی داشت نگاشون میکرد لبخند کمرنگی زد و وانمود کرد اصلا متوجه کاری که تهیونگ کرد نشده
.....
بخاطر خرس و اتفاقی که برای تهیونگ افتاده بود همون روز برگشته بودن به قصر و هنوز هم جونگکوک حاضر نبود از تهیونگ جدا بشه .
توی باغ روی نیمکت نشست و جونگکوک هم کنارش نشست و با نگرانی به دست پانسمان شده تهیونگ نگاه کرد
جونگکوک : دستت درد میکنه ؟
تهیونگ: نه خوبم
و لبخند کمرنگی زد
جونگکوک : اگه زود خوب بشی یکی از آبنباتامو میدم بهت
تهیونگ: واقعا ؟
جونگکوک : اوهوم
تهیونگ : خب باشه پس زود خوب میشم
جونگکوک : آفرین
به جونگکوک که حالا یه لبخند خرگوشی خوشگل رو لباش بود نگاه کرد و ناخواسته لبخند زد
یونگی : هوی کیم تهیونگ
تهیونگ با گیجی به سمت یونگی برگشت
یونگی : مگه بهت نگفته بودم مراقب باش
و بالای سر تهیونگ ایستاد
تهیونگ : حالا یکم زخمی شدم دیگه چرا انقد گندش میکنی ؟
یونگی : یکم ؟ تو واقعا دیوونه ای
جونگکوک : نخیرم دیوونه خودتی
یونگی : چرا هست
جونگکوک : نه نیست
یونگی : هست
جونگکوک : نیست
تهیونگ : بس کنین
و به بچه بازی اونا خندید
جونگکوک که همیشه به حرف تهیونگ گوش میکرد ساکت نشست ولی با اخم کیوتش به یونگی خیره موند
تهیونگ : صد دفعه بهت گفتم جونگکوکو اذیت نکن
یونگی چشم قره ای به تهیونگ رفت و کنارش نشست
یونگی : اون جوجه هه کو؟
جونگکوک : جیمین جوجه نیست
تهیونگ با پوزخند به یونگی نگاه کرد
تهیونگ: چیشده آقای مین دارن دنبال بچه ای که همیشه ازش دوری میکردن میگردن؟
یونگی : فقط پرسیدم کجاست کی گفته دارم دنبالش میگردم ؟!
تهیونگ : باشه بابا ، باید همین دور و ورا باشه
جونگکوک : نه با آجوما و چند نفر دیگه رفتن خرید
با این حرف یونگی از جاش بلند شد
یونگی : چی ؟! از قصر رفته بیرون ؟!
....ادامه دارد
𝑳𝒊𝒌𝒆 : ⁶⁰
𝒄𝒐𝒎𝒎𝒆𝒏𝒕 : ⁵⁰
اینم یه پارت طولانی ( نسبت به پارتای دیگه )
𝒑𝒂𝒓𝒕 : ⁶
زخم رو پانسمان کرده بودن ولی جونگکوک هنوز حاضر نبود از توی آغوش تهیونگ بیرون بیاد
روی پایش نشسته بود سرش روی سینه پهنش گذاشته بود
پ.ج : جونگکوک دیگه بسه تهیونگ باید استراحت کنه
جونگکوک : نمیخوام
و محکم تر به تهیونگ چسبید
تهیونگ که همیشه از خداش بود جونگکوک بغلش کنه لبخندی زد و با دست سالمش موهای جونگکوک را نوازش کرد
تهیونگ : مشکلی نیست همینجوری راحتم
پادشاه چشمانش را چرخاند و به جمع کردن وسایلش ادامه داد
تهیونگ که از بدن کوچک جونگکوک در آغوشش راضی بود یواشکی بوسه ای روی پیشانی اش گذاشت و به چهره ی خوابیده جونگکوک روی سینه اش خیره شد
جیمین که زیر چشمی داشت نگاشون میکرد لبخند کمرنگی زد و وانمود کرد اصلا متوجه کاری که تهیونگ کرد نشده
.....
بخاطر خرس و اتفاقی که برای تهیونگ افتاده بود همون روز برگشته بودن به قصر و هنوز هم جونگکوک حاضر نبود از تهیونگ جدا بشه .
توی باغ روی نیمکت نشست و جونگکوک هم کنارش نشست و با نگرانی به دست پانسمان شده تهیونگ نگاه کرد
جونگکوک : دستت درد میکنه ؟
تهیونگ: نه خوبم
و لبخند کمرنگی زد
جونگکوک : اگه زود خوب بشی یکی از آبنباتامو میدم بهت
تهیونگ: واقعا ؟
جونگکوک : اوهوم
تهیونگ : خب باشه پس زود خوب میشم
جونگکوک : آفرین
به جونگکوک که حالا یه لبخند خرگوشی خوشگل رو لباش بود نگاه کرد و ناخواسته لبخند زد
یونگی : هوی کیم تهیونگ
تهیونگ با گیجی به سمت یونگی برگشت
یونگی : مگه بهت نگفته بودم مراقب باش
و بالای سر تهیونگ ایستاد
تهیونگ : حالا یکم زخمی شدم دیگه چرا انقد گندش میکنی ؟
یونگی : یکم ؟ تو واقعا دیوونه ای
جونگکوک : نخیرم دیوونه خودتی
یونگی : چرا هست
جونگکوک : نه نیست
یونگی : هست
جونگکوک : نیست
تهیونگ : بس کنین
و به بچه بازی اونا خندید
جونگکوک که همیشه به حرف تهیونگ گوش میکرد ساکت نشست ولی با اخم کیوتش به یونگی خیره موند
تهیونگ : صد دفعه بهت گفتم جونگکوکو اذیت نکن
یونگی چشم قره ای به تهیونگ رفت و کنارش نشست
یونگی : اون جوجه هه کو؟
جونگکوک : جیمین جوجه نیست
تهیونگ با پوزخند به یونگی نگاه کرد
تهیونگ: چیشده آقای مین دارن دنبال بچه ای که همیشه ازش دوری میکردن میگردن؟
یونگی : فقط پرسیدم کجاست کی گفته دارم دنبالش میگردم ؟!
تهیونگ : باشه بابا ، باید همین دور و ورا باشه
جونگکوک : نه با آجوما و چند نفر دیگه رفتن خرید
با این حرف یونگی از جاش بلند شد
یونگی : چی ؟! از قصر رفته بیرون ؟!
....ادامه دارد
𝑳𝒊𝒌𝒆 : ⁶⁰
𝒄𝒐𝒎𝒎𝒆𝒏𝒕 : ⁵⁰
اینم یه پارت طولانی ( نسبت به پارتای دیگه )
- ۴.۰k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط