لحد

قبلِ هر چیز بگویم که من آنم که شبی
تا لبِ پنجره رفت و به اتاقش برگشت
گرچه استادِ هنر دست به رویش نکشید
بالِ پروانه شد و نرم و مُنقَّش برگشت
من همانم که شبی عشق، به تاراجش برد
همچو حلّاج به خاکسترِ تشویش نشست
در سرش سورهءِ تکویر مُجَسَم میشد
قبلِ هر زلزله ای در خودش آرام شکست
سیلِ غم بود که از گونه ی خشکش می ریخت
و عزادارِ خودش بود که در خود می سوخت
چشم بر وسوسه ها بست، و چیزی نشنید
گفتنی بود ولی باز دهانش را دوخت....
#لحد#علیرضا_آذر
دیدگاه ها (۱)

آخرین مانده ی دورانِ اگر کشف و شهودآخرین مصرع خلقت، که به پا...

آنکه نُه ماه در اندیشه‌یِ پرواز گریستآنکه بر معرکه ای داغ و ...

#عکس_نوشته

خرابمخراب ، مثلِ مکثِ نگاهی‌ به سهمگینی یک حادثهکه نه پرو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط