آنکه نه ماه در اندیشهی پرواز گریست

آنکه نُه ماه در اندیشه‌یِ پرواز گریست
آنکه بر معرکه ای داغ و مشخص افتاد
نطفهءِ هیچکسی در شدنش دست نداشت
آنکه زاییده نشد، از غزلی پس افتاد
آنکه اندازهءِ یک عمر به مُردن چسبید
زندگی کرد به امید شبِ پایانی
انتهای همهءِ پنجره ها دیوار است
آخرین پنجره را هم که خودت میدانی

مستِ اندوهِ حماسی وسطِ لحن و بیان
آخرین غمزهءِ اوزانِ مُتَنتَن بودم
پشت کمرنگ ترین فاجعه ها کشف شدم
آنکه در سفسطه جان کَند، فقط من بودم
چاره‌ای نیست از این راه گذر باید کرد
باید از وادیِ مشکوک به پایان برسی
این همه کوچه و پس کوچه که گَز کردی باز
باید آخر به همین پیچِ خیابان برسی
زندگی جایِ بدی بود، نمی فهمیدیم
و تمام هیجاناتِ جهان گور شدند
جبر از آغاز جهان مسئله ی تلخی بود
اختیار آمد و مجبور به مجبور شدند
دیدگاه ها (۲)

دست و پا بسته، دهان بسته، جهان هم بستهثانیه میرود و باز نمی ...

ما چه کردیم که در آینهءِ مرگ هنوزهوسِ حق کشی و حق خوری آینده...

آخرین مانده ی دورانِ اگر کشف و شهودآخرین مصرع خلقت، که به پا...

لحد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط