{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.آمد آن شاهد دل برده و جان بازآورد

.آمد آن شاهد دل برده و جان بازآورد

جانم از نو به تن آن جان جهان بازآورد

اشک غم پاک کن ای دیده که در جوی شباب

آب رفته است که آن سرو روان بازآورد

نوجوانی که غم دوری او پیرم کرد

باز پیرانه سرم بخت جوان بازآورد

گل به تاراج خزان رفت و بهارش از نو

تاج سر کرد و علیرغم خزان بازآورد

پرئی را که به صد آینه افسون نشدی

دل دیوانه به فریاد و فغان بازآورد

دست عهدی که زدش بر در دل قفل وفا

درج عفت به همان مهر و نشان بازآورد

تیر صیاد خطا رفت و ز دیوان قضا

پیک راز آمد و طغرای امان بازآورد

شهریارا ز خراسان به ری آوردش باز

آن خدائی که هم او از همدان بازآورد

اشعار شهریار
دیدگاه ها (۷)

کاش پیوسته گل و سبزه و صحرا باشدگلرخان را سر گلگشت و تماشا ب...

رقیبت گر هنر هم دزدد از من من نخواهد شدبه گلخن گر چه گل هم ب...

....لبت تا در شکفتن لاله سیراب را مانددلم در بیقراری چشمه مه...

....

آمد آن شاهد دل برده و جان بازآوردجانم از نو به تن آن جان جها...

آمد آن شاهد دل برده و جان بازآوردجانم از نو به تن آن جان جها...

غزلی از حافظ

ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی مرواد از یادت ...

مرا شکایتی...

تا به کی ای شکر چو تن بی‌دل و جان فغان کنمچند ز برگ ریز غم ز...

سحرم دولت بیدار به بالین آمدگفت برخیز که آن خسرو شیرین آمدقد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط