{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آمد آن شاهد دل برده و جان بازآورد

آمد آن شاهد دل برده و جان بازآورد
جانم از نو به تن آن جان جهان بازآورد
اشک غم پاک کن ای دیده که در جوی شباب
آب رفته است که آن سرو روان بازآورد
نوجوانی که غم دوری او پیرم کرد
باز پیرانه سرم بخت جوان بازآورد
گل به تاراج خزان رفت و بهارش از نو
تاج سر کرد و علیرغم خزان بازآورد
پرئی را که به صد آینه افسون نشدی
دل دیوانه به فریاد و فغان بازآورد
دست عهدی که زدش بر در دل قفل وفا
درج عفت به همان مهر و نشان بازآورد
تیر صیاد خطا رفت و ز دیوان قضا
پیک راز آمد و طغرای امان بازآورد
دیدگاه ها (۴)

.آمد آن شاهد دل برده و جان بازآوردجانم از نو به تن آن جان جه...

گل به تاراج خزان رفت و بهارش از نوتاج سر کرد و علیرغم خزان ب...

آمد آن شاهد دل برده و جان بازآوردجانم از نو به تن آن جان جها...

غزلی از حافظ

از غم هستی چو رستم غمگسار آمد بدستچون گسستم رشتهٔ اغیار یار ...

ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی مرواد از یادت ...

آه کز تاب دل سوخته جان می‌سوزدز آتش دل چه بگویم که زبان می‌س...

بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانیفغان برخاست از جان‌های مجنون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط