{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می توانم بنویسم شعری

می توانم بنویسم شعری
که در آن بالش احساس پر از واژه شود
سر گذارم برسم تا به شبی
که پر از وسوسه ی مفهوم است
میتوانم سبد پر شده از خواهش را
پیش پای دل تب آلودی
بشمارم برسم تا خود "عشق"
برسم تا صدف پر شده از خواهش دل
می توانم بنویسم شعری
که در آن "واژه" تلنگر بزند بر باران
و به سرچشمه ی رودی ببرم دستی را
بنشیند به تماشای الفبای تب دریاها
می توانم بنویسم شعری
که در آن «واژه» گرفتار پریشانی نیست
مثل "دُم جنبانک"
نپرد از سر ِ بیدی به چنار!
"نو" شوم اینطرف کهنگی اندوهم
بپرم از سر درماندگی قافیه ها
بخزم در رگ جادوگر لبخند کسی
می توانم بنویسم شعری که...


刀ムÐノム ᄊムズム尺ԾЏム
دیدگاه ها (۳۰۲)

یک فرصتِ طولانی از چَشمِ تو می‌خواهمآن روز تو خواهی گفت: می‌...

یک روز می‌آیی که من دیگر دچارَت نیستماز صبر ویرانم ولی چشم ا...

همه جا زنجیریبه دم پای درختانی عورو نگاهء خورشیدبی رمق می نگ...

انگار تازه فهمیدمبی تو یا با توزندگی میگذرداب رودخانه جریان ...

خِفَتِ بند می کشم ، مدعیِ رهایی ام خانه ...

باورِ من این است که در این مزرعه ی رنگارنگکوه را ، باید دید ...

گاهگاهی که دلم یاد تو را میگیردتک تک فاصله ها در گذر تلخ زما...

بمان با من . . .گریزی زن به اهریمنسکوتم را خودت بشکنبخوان فر...

به بید مجنونم ...از باغ چشمانت ... http://s8.picofile.com/fi...

ناخودآگاه شنیدم امروزکه کسی با دگری گفت آرامتا خدا هست دگر غ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط