🔹 #او_را ... (۵۵)

🔹 #او_را ... (۵۵)





نشست رو زانوش



- حالتون خوبه؟؟

میخواید پرستار خبر کنم ؟



- نه ...

نمیخوام 😭



- اتفاقی افتاده ؟ 😳

چرا گریه میکنید ؟

اگر کمکی از دست من برمیاد ، حتماً بگید



تو چشماش نگاه کردم



- واقعا میخوای کمکم کنی؟؟ 😢



سرشو انداخت پایین !

- بله ...

اگر بتونم حتماً !


- من باید از اینجا برم ...!


💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-پنجاه-و-پنجم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۳۱)کلافه گوشی رو پرت کردم و چشمامو بستمخوابم ...

🔹 #او_را ... (۲۴)تو راه خونه بودم که عرشیا زنگ زد .- سلاااا...

🔹 #او_را ... (۸۶)همه ی جملاتش مثل همون حرف هایی بود که شنید...

🔹 #او_را ... (۲۷)چند ثانیه با تعجب فقط نگاه میکردم که کم کم...

🔹 #او_را.... (۱۰۸)کسی بود که میخواست کمکم کنه. این کارو کرد...

🔹 #او_را ... (۸۲)وقتی برای تلف کردن نداشتم .ممکن بود جایی ب...

🔹 #او_را ... (۸۵)مثل مرغ سرکنده شده بودم !هیچ جا نبود !حتی ...

🔹 #او_را.... (۹۱)حرف‌های مرجان دوباره پتک شده بود و به سرم ...

🔹 #او_را ... (۹۰)با تعجب بهم خیره شد و سرش رو تکون داد !- ش...

🔹 #او_را... (۱۲۴)- فکر نمیکنی این ظلمه؟!- اگر جز این باشه، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط