{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اورا

🔹 #او_را ... (۵۵)





نشست رو زانوش



- حالتون خوبه؟؟

میخواید پرستار خبر کنم ؟



- نه ...

نمیخوام 😭



- اتفاقی افتاده ؟ 😳

چرا گریه میکنید ؟

اگر کمکی از دست من برمیاد ، حتماً بگید



تو چشماش نگاه کردم



- واقعا میخوای کمکم کنی؟؟ 😢



سرشو انداخت پایین !

- بله ...

اگر بتونم حتماً !


- من باید از اینجا برم ...!


💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-پنجاه-و-پنجم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۵۶)داشتم در ماشینو باز میکردم که صدام زد !- خ...

🔹 #او_را ... (۵۷)بارون شدید و شدیدتر میشد ⛈ هوا به سمت گرگ ...

🔹 #او_را ... (۵۴)دستمو بردم سمت زخممبخیه شده بود 😢 ترجیح دا...

🔹 #او_را ... (۵۳)افتادم رو زمین و دیگه هیچی نفهمیدم ـــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط