{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اورا

🔹 #او_را ... (۵۷)




بارون شدید و شدیدتر میشد ⛈



هوا به سمت گرگ و میشش میرفت ...

دلم داشت میترکید !



باید چیکار میکردم ...؟

دیگه نمیخواستم نفس بکشم ...

انگار تموم این شهر برام شبیه زندون شده بود !



از شیشه ی ماشین بیرونو نگاه میکردم .

هنوز سرم درد میکرد .



الان مامان و بابا داشتن چیکار میکردن؟؟

مهم نبود !

حتی مهم نبود دارم کجا میرم ...!



پلکامو بستم و چشمامو دست خواب سپردم... 😴



- خانوم؟؟


💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-پنجاه-و-هفتم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۵۸)هرچی که بودآرامش عجیبی داشت ❣ با همه کوچیک...

🔹 #او_را ... (۵۹)برگشتم سمتش .نصف بدنشو از ماشین آورده بود ...

🔹 #او_را ... (۵۶)داشتم در ماشینو باز میکردم که صدام زد !- خ...

🔹 #او_را ... (۵۵)نشست رو زانوش- حالتون خوبه؟؟میخواید پرستار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط