{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اورا

🔹 #او_را ... (۵۶)



داشتم در ماشینو باز میکردم که صدام زد !

- خانوم !!

- بله؟؟

- با این لباسا کجا میخواید برید آخه؟؟
معلومه لباس بیمارستانه !

درو بستم .

- خب ...
آخه چیکار کنم؟؟

- بعدم شما که چیزی همراهتون نیست !
نه کیف ، نه گوشی ،
مطمئنا نمیتونید جایی برید !

چند لحظه نگاهش کردم ...


💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-پنجاه-و-ششم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۵۷)بارون شدید و شدیدتر میشد ⛈ هوا به سمت گرگ ...

🔹 #او_را ... (۵۸)هرچی که بودآرامش عجیبی داشت ❣ با همه کوچیک...

🔹 #او_را ... (۵۵)نشست رو زانوش- حالتون خوبه؟؟میخواید پرستار...

🔹 #او_را ... (۵۴)دستمو بردم سمت زخممبخیه شده بود 😢 ترجیح دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط