پارت دوم ( اخر)
پارت دوم ( اخر)
جونگکوک زخمی شده بود.
ولی بهجای بیمارستان، اومده بود پیش رینا. چرا؟
اون شب، رینا ازش مراقبت کرد.
زخمهاشو بست.
بامبی رو توی حوله گرم نگه داشت
و وقتی جونگکوک توی خواب زمزمه کرد:
«دیگه نمیخوام بکشم...»
قلب یونا لرزید.
دنیاشون فرق داشت.
یکی توی نور زندگی میکرد.
یکی توی تاریکی.
اما یه شب بارونی دیگه، وقتی جونگکوک بین موندن و رفتن، بین جنگیدن و رها کردن گیر کرده بود... رینا جلوش ایستاد.
«اگه این راهو ادامه بدی، خودتو از بین میبری.»
و جونگکوک؟
با لبخند نیمهکیوت و چشمای خسته گفت:
«اگه تو کنارم باشی... شاید بتونم برای بار اول، نه برای انتقام... بلکه برای عشق بجنگم.»
***
چند روز از شب طوفانی گذشته بود. جونگکوک دیگه اون رئیس مافیایی نبود که فقط با مشتهاش حرف میزد.
اون حالا هر شب بیصدا جلوی در کافهی کوچیک رینا مینشست.
قهوهای که نمیخورد، کیکی که نمیخورد... فقط میخواست ببینه اون دختر، هنوز خوبه یا نه.
رینا اولش ترسیده بود. اما کمکم فهمید پشت اون خالکوبیها، پشت اون چشمای سرد، یه زخمی عمیق خوابیده — زخمی از کودکی، خیانت، و دنیایی پر از خون.
یه شب که بارون بارید، رینا در کافه رو بست، اومد بیرون، و کنار جونگکوک روی پله نشست.
– «همیشه اینجایی؟»
– «نه... فقط وقتی دلم بخواد بدونم هنوز زندهای.»
اون شب تا صبح، دو نفر توی سکوت نشستن. بدون سلاح
بدون نقاب.
فقط یه نگاه.
رینا پرسید:
– «تو واقعاً کی هستی؟»
جونگکوک مکث کرد. یه لبخند خسته زد.
– «هیچکس. یا شاید... کسی که دیگه نمیخواد هیولا باشه.»
اما آرامش هیچوقت در دنیای مافیا دوام نمیاره.
تهجون، دست راست جونگکوک، از تغییر رئیسش راضی نبود.
– «ما پادشاه شدیم چون رحم نکردیم، نه چون عاشق شدیم.»
یه شب، رینا ناپدید شد.
پیام روی تلفن جونگکوک اومد:
"اگه نمیخوای قلبت رو از دست بدی... تنها بیا."
جونگکوک خونسرد ظاهر شد، اما درونش آتیش گرفته بود.
با کت چرمی، چاقوی مخصوصش، و قلبی که برای اولین بار واقعاً به درد اومده بود، به محل ملاقات رفت.
اونجا، رینا با دستهای بسته، روبهروی تهجون ایستاده بود.
– «رئیس... بهت گفته بودم. یا اونو انتخاب کن... یا ما رو.»
جونگکوک جلو رفت.
بیصدا.
یه نگاه به رینا انداخت. اون ترسیده بود، اما توی چشماش هنوز اعتماد بود.
با یه حرکت برقآسا، تهجون رو خلع سلاح کرد.
چاقو رو پرت کرد زمین.
و با فریادی که از درونش پاره شد گفت:
«من دیگه اون مردی نیستم که برای قدرت بکشه... حالا فقط برای عشق میجنگم.»
رینا نجات پیدا کرد.
تهجون حذف شد.
ولی جونگکوک دیگه نمیخواست توی سایه بمونه.
ادامه در کامنت....
جونگکوک زخمی شده بود.
ولی بهجای بیمارستان، اومده بود پیش رینا. چرا؟
اون شب، رینا ازش مراقبت کرد.
زخمهاشو بست.
بامبی رو توی حوله گرم نگه داشت
و وقتی جونگکوک توی خواب زمزمه کرد:
«دیگه نمیخوام بکشم...»
قلب یونا لرزید.
دنیاشون فرق داشت.
یکی توی نور زندگی میکرد.
یکی توی تاریکی.
اما یه شب بارونی دیگه، وقتی جونگکوک بین موندن و رفتن، بین جنگیدن و رها کردن گیر کرده بود... رینا جلوش ایستاد.
«اگه این راهو ادامه بدی، خودتو از بین میبری.»
و جونگکوک؟
با لبخند نیمهکیوت و چشمای خسته گفت:
«اگه تو کنارم باشی... شاید بتونم برای بار اول، نه برای انتقام... بلکه برای عشق بجنگم.»
***
چند روز از شب طوفانی گذشته بود. جونگکوک دیگه اون رئیس مافیایی نبود که فقط با مشتهاش حرف میزد.
اون حالا هر شب بیصدا جلوی در کافهی کوچیک رینا مینشست.
قهوهای که نمیخورد، کیکی که نمیخورد... فقط میخواست ببینه اون دختر، هنوز خوبه یا نه.
رینا اولش ترسیده بود. اما کمکم فهمید پشت اون خالکوبیها، پشت اون چشمای سرد، یه زخمی عمیق خوابیده — زخمی از کودکی، خیانت، و دنیایی پر از خون.
یه شب که بارون بارید، رینا در کافه رو بست، اومد بیرون، و کنار جونگکوک روی پله نشست.
– «همیشه اینجایی؟»
– «نه... فقط وقتی دلم بخواد بدونم هنوز زندهای.»
اون شب تا صبح، دو نفر توی سکوت نشستن. بدون سلاح
بدون نقاب.
فقط یه نگاه.
رینا پرسید:
– «تو واقعاً کی هستی؟»
جونگکوک مکث کرد. یه لبخند خسته زد.
– «هیچکس. یا شاید... کسی که دیگه نمیخواد هیولا باشه.»
اما آرامش هیچوقت در دنیای مافیا دوام نمیاره.
تهجون، دست راست جونگکوک، از تغییر رئیسش راضی نبود.
– «ما پادشاه شدیم چون رحم نکردیم، نه چون عاشق شدیم.»
یه شب، رینا ناپدید شد.
پیام روی تلفن جونگکوک اومد:
"اگه نمیخوای قلبت رو از دست بدی... تنها بیا."
جونگکوک خونسرد ظاهر شد، اما درونش آتیش گرفته بود.
با کت چرمی، چاقوی مخصوصش، و قلبی که برای اولین بار واقعاً به درد اومده بود، به محل ملاقات رفت.
اونجا، رینا با دستهای بسته، روبهروی تهجون ایستاده بود.
– «رئیس... بهت گفته بودم. یا اونو انتخاب کن... یا ما رو.»
جونگکوک جلو رفت.
بیصدا.
یه نگاه به رینا انداخت. اون ترسیده بود، اما توی چشماش هنوز اعتماد بود.
با یه حرکت برقآسا، تهجون رو خلع سلاح کرد.
چاقو رو پرت کرد زمین.
و با فریادی که از درونش پاره شد گفت:
«من دیگه اون مردی نیستم که برای قدرت بکشه... حالا فقط برای عشق میجنگم.»
رینا نجات پیدا کرد.
تهجون حذف شد.
ولی جونگکوک دیگه نمیخواست توی سایه بمونه.
ادامه در کامنت....
- ۱۱.۸k
- ۱۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط