Jeonrina
𝐺𝑢𝑛
#Jeon_rina
#jeon_victor
#part۵
مانلی رفت اما نگاه های خیره جونگکوک پشت سرش موند. جونگکوک روبه بقیه پسر ها کرد
جونگکوک: اون دختره قیافه اش اشناست.
نامجون: اره، انگار یه جایی دیدمش
جیمین: ولی از حق نگذریم خیلی خوشگله
جونگکوک: اره، مخصوصا وقتی راه میره، هیکلش-
تهیونگ: باشه، باشه، فهمیدیم! ادامه نده
جونگکوک: من فقط دارم حقایق رو میگم
تهیونگ چشمش رو چرخوند
تهیونگ: اسمش مانلی عه، تازه فهمیدم. همون دختریه که اون شب توی فروشکاه وسایلمون رو حساب کرد
یونگی: صبرکن ببینم، همون دختر که فروشنده بود؟
جین ابرو هاش رو بالا داد
جین: جالبه.
جیمین: زیادی معصوم بنظر میاد
جونگکوک: فعععک نکنم
تهیونگ: اون زیادی خرخونه. دیدم که حدود یک ساعت و نیم توی کتابخونه فقط داشت درس میخوند
جونگکوک: جالب شد
جیمین: ولی ب قیافه اش نمیاد
٠
٠
٠
---
چند روز گذشته بو، اخر هفته نزدیک بود. امروز دانشگاه تعطیل بود و مانلی بیکار توی خونه اش بود، چون سرکارش هم تعطیل شده بود. ناگهان زنگ خونه به صدا در اومد، مانلی متعجب به ساعت نگاه کرده. بلند شد و در رو باز کرد
مانلی: بعل-
قبل از اینکه مانلی حرفش تموم بشه هانا، مینا و جولیا با کیسه های مارک لباس اومدن داخل. هانا رفت و روی مبل تک نفره لم داد. جولیا روی مبل دو نفره نشست و نفس نفس زد، مینا هم همون دم در روی فرش نشست
هانا: دارم میمیرم. خیلی گرمه
مانلی خندید، مینا رو اورد داخل و در رو بست. کولر رو روشن کرد
مانلی: سلامی، علیکی، هیچی؟!
جولیا: ولکن، مانلی. کی الان حوصله داره. من دارم میمیرم از گرما
مانلی کیسه های مارک رو دید
مانلی: اونا چیه؟!
مینا: ما اینا رو برای مهمونی اخر هفته خریدیم. از صبح تا الان داریم میگردیم توی پاساژ. پاهامون شکست.
مانلی: چی خریدید؟!
مینا طوری که انگار تموم خستگیش توی ی لحضه از بین رفته باشه بلند شد و سمت کیسه های مارک دار رفت
مینا: لین برای هانا عه، این برای جولیا، این برای منه! و اینو برای تو خریدیم.
مانلی لبخند زد و چشماش از هیجان برق زد. کیسه ای که برای خودش بود رو باز کرد، یه دسته لباس خوشگل توش بود که برای مهمونی عالی بود (عکس میزارم براتون).
جولیا: اینا رو بیخیال. ما گرسنه ایم، بهمون غذا بدههههه
مانلی: باشه. ارامش!
٠
٠
٠
---
شب شد، دختر ها هنوز خونه مانلی بودن قرار بود شب خوابیدن بمونن. مانلی برق هارو خاموش کرد، برای همه پتو و زیرانداز اورد و بالشت های نرم. ساعت حدودا ۳ صبح شده بود. دختر ها لباس خواب های مانلی رو گرفتن، موهاشونو شونه کردن و رفتن روی زیر انداز که بخوابن. ناگهان صدای زنگ در توی خونه پیچید... دختر ها همه ترسیدن... اخه این موقع صبح؟! چرا باید زنگ در خونه مانلی زده بشه؟! اونم الان... مانلی سمت در رفت و در رو باز کرد... ناگهان...
(تو خماری کپک بزنید🙆🏻♀️)
٠
٠
٠
___
- اون شب که بعد سالن غذاخوری سگت رو فرستادی توی سلول ما بچرخه، وقتی زخمی برش گردوندم بهش گفتم که به گوشت برسونه نگاهت رو از روی اموال من برداری و اموال من خلاصه میشه توی سه تا چیز: "تختم، سیگارم و دخترم" فکر کردم خوب متوجهش شدی!
_اسلحه
٠
٠
٠
شرطا
///
۶۰ لایک
۴۰ کامنت
(زودتر از سه و نیم گذاشتم، چون اون موقع کار دارم🙆🏻♀️ اگه هم کم نوشتم متاسفم. بع مغزم گوز نرسید)
#Jeon_rina
#jeon_victor
#part۵
مانلی رفت اما نگاه های خیره جونگکوک پشت سرش موند. جونگکوک روبه بقیه پسر ها کرد
جونگکوک: اون دختره قیافه اش اشناست.
نامجون: اره، انگار یه جایی دیدمش
جیمین: ولی از حق نگذریم خیلی خوشگله
جونگکوک: اره، مخصوصا وقتی راه میره، هیکلش-
تهیونگ: باشه، باشه، فهمیدیم! ادامه نده
جونگکوک: من فقط دارم حقایق رو میگم
تهیونگ چشمش رو چرخوند
تهیونگ: اسمش مانلی عه، تازه فهمیدم. همون دختریه که اون شب توی فروشکاه وسایلمون رو حساب کرد
یونگی: صبرکن ببینم، همون دختر که فروشنده بود؟
جین ابرو هاش رو بالا داد
جین: جالبه.
جیمین: زیادی معصوم بنظر میاد
جونگکوک: فعععک نکنم
تهیونگ: اون زیادی خرخونه. دیدم که حدود یک ساعت و نیم توی کتابخونه فقط داشت درس میخوند
جونگکوک: جالب شد
جیمین: ولی ب قیافه اش نمیاد
٠
٠
٠
---
چند روز گذشته بو، اخر هفته نزدیک بود. امروز دانشگاه تعطیل بود و مانلی بیکار توی خونه اش بود، چون سرکارش هم تعطیل شده بود. ناگهان زنگ خونه به صدا در اومد، مانلی متعجب به ساعت نگاه کرده. بلند شد و در رو باز کرد
مانلی: بعل-
قبل از اینکه مانلی حرفش تموم بشه هانا، مینا و جولیا با کیسه های مارک لباس اومدن داخل. هانا رفت و روی مبل تک نفره لم داد. جولیا روی مبل دو نفره نشست و نفس نفس زد، مینا هم همون دم در روی فرش نشست
هانا: دارم میمیرم. خیلی گرمه
مانلی خندید، مینا رو اورد داخل و در رو بست. کولر رو روشن کرد
مانلی: سلامی، علیکی، هیچی؟!
جولیا: ولکن، مانلی. کی الان حوصله داره. من دارم میمیرم از گرما
مانلی کیسه های مارک رو دید
مانلی: اونا چیه؟!
مینا: ما اینا رو برای مهمونی اخر هفته خریدیم. از صبح تا الان داریم میگردیم توی پاساژ. پاهامون شکست.
مانلی: چی خریدید؟!
مینا طوری که انگار تموم خستگیش توی ی لحضه از بین رفته باشه بلند شد و سمت کیسه های مارک دار رفت
مینا: لین برای هانا عه، این برای جولیا، این برای منه! و اینو برای تو خریدیم.
مانلی لبخند زد و چشماش از هیجان برق زد. کیسه ای که برای خودش بود رو باز کرد، یه دسته لباس خوشگل توش بود که برای مهمونی عالی بود (عکس میزارم براتون).
جولیا: اینا رو بیخیال. ما گرسنه ایم، بهمون غذا بدههههه
مانلی: باشه. ارامش!
٠
٠
٠
---
شب شد، دختر ها هنوز خونه مانلی بودن قرار بود شب خوابیدن بمونن. مانلی برق هارو خاموش کرد، برای همه پتو و زیرانداز اورد و بالشت های نرم. ساعت حدودا ۳ صبح شده بود. دختر ها لباس خواب های مانلی رو گرفتن، موهاشونو شونه کردن و رفتن روی زیر انداز که بخوابن. ناگهان صدای زنگ در توی خونه پیچید... دختر ها همه ترسیدن... اخه این موقع صبح؟! چرا باید زنگ در خونه مانلی زده بشه؟! اونم الان... مانلی سمت در رفت و در رو باز کرد... ناگهان...
(تو خماری کپک بزنید🙆🏻♀️)
٠
٠
٠
___
- اون شب که بعد سالن غذاخوری سگت رو فرستادی توی سلول ما بچرخه، وقتی زخمی برش گردوندم بهش گفتم که به گوشت برسونه نگاهت رو از روی اموال من برداری و اموال من خلاصه میشه توی سه تا چیز: "تختم، سیگارم و دخترم" فکر کردم خوب متوجهش شدی!
_اسلحه
٠
٠
٠
شرطا
///
۶۰ لایک
۴۰ کامنت
(زودتر از سه و نیم گذاشتم، چون اون موقع کار دارم🙆🏻♀️ اگه هم کم نوشتم متاسفم. بع مغزم گوز نرسید)
- ۲۸.۵k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط