{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
‌گفت: یه آرزو کن!
نداشتم!
گفت یه دونه بساز!
به صندلی خالی نگاه کردم.
به آسمون پشت پنجره‌م که ماهش دیده نمی‌شد.
گفتم‌ «دوست داشتم الان ماه رو ببینم»
گفت: همین؟
دیدگاه ها (۱۴)

.مادر همیشه اول برای همسایه‌ها دعا می‌کردمی‌گویم:مادر جان......

.وقتی که در زمزمه‌های آل‌یس می‌خوانیم...الغوث و الرحمه الواس...

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.39🎁  (روایت از زبان ا.ت)---پ...

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.46  (روایت از زبان ا.ت)---پی...

رومان روز برفی (پارت3)از از زبان ات اصلا دیشب نفھمیدم کہ چہ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط