ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.46
(روایت از زبان ا.ت)
---
پیام هنوز روی صفحه بود.
"تصمیم بگیر. الان"
"یا در رو ببند و تنها بمون. یا کامل باز کن و ببین چی میشه"
دستهام سرد شده بودن. جونگ کوک روبهروم ایستاده بود و نگاش از گوشیم نمیاومد پایین. نگهبانها کمی عقبتر بودن. از پشت پرده هنوز اون سکوت سنگین حس میشد.
من با صدای گرفته و لرزون گفتم:
+ نمیدونم چی کار کنم...
جونگ کوک آروم جواب داد:
- یکی از این دو تا رو انتخاب کن. ولی سریع. چون کسی که پشت پنجرهست، منتظر نمیمونه.
من به در نگاه کردم. هنوز فقط به اندازهی یه کف دست باز بود. اگه کامل بازش میکردم، پیام گفته بود ببین چی میشه. اگه میبستم، تنها میموندم با کسی که تا چند لحظهی پیش دستش روی قاب پنجره بوده.
گوشی دوباره ویبره رفت. این بار همه دیدن. با دست لرزون نگاه کردم.
پیام جدید:
"۵"
بعد فوری:
"۴"
قلبم ریخت تو دلم. داره شمارش معکوس میکنه.
جونگ کوک هم دید. نگاش تیز شد.
- ا.ت. الان تصمیم بگیر.
من به پرده نگاه کردم. بعد به در. بعد به چشمای جونگ کوک. پاهام میلرزید. بالاخره دستم رو بردم سمت در. انگشتهام روی لبهی چوبی لغزیدن.
از پشت در، جونگ کوک آروم گفت:
- یا بازش کن کامل، یا ببند. وسط نمون.
پیام بعدی اومد:
"۳"
دستهام بیشتر لرزید. نفسم تند شده بود. نگهبانها نزدیکتر اومدن ولی چیزی نگفتن. همه منتظر من بودن.
من چشمهام رو برای یه لحظه بستم. بعد باز کردم و با صدای خیلی آروم گفتم:
+ ... میترسم.
جونگ کوک جواب داد:
- میدونم. ولی تنهایی ترسناکتره. من اینجام.
پیام بعدی:
"۲"
دیگه وقت نبود. دستم رو محکمتر روی در گذاشتم. یا باید کامل بازش میکردم، یا محکم میبستم.
و من هنوز نمیدونستم کدومش کمتر منو میکشه............
ادامه دارد.............
Forbidden Weakness
p.46
(روایت از زبان ا.ت)
---
پیام هنوز روی صفحه بود.
"تصمیم بگیر. الان"
"یا در رو ببند و تنها بمون. یا کامل باز کن و ببین چی میشه"
دستهام سرد شده بودن. جونگ کوک روبهروم ایستاده بود و نگاش از گوشیم نمیاومد پایین. نگهبانها کمی عقبتر بودن. از پشت پرده هنوز اون سکوت سنگین حس میشد.
من با صدای گرفته و لرزون گفتم:
+ نمیدونم چی کار کنم...
جونگ کوک آروم جواب داد:
- یکی از این دو تا رو انتخاب کن. ولی سریع. چون کسی که پشت پنجرهست، منتظر نمیمونه.
من به در نگاه کردم. هنوز فقط به اندازهی یه کف دست باز بود. اگه کامل بازش میکردم، پیام گفته بود ببین چی میشه. اگه میبستم، تنها میموندم با کسی که تا چند لحظهی پیش دستش روی قاب پنجره بوده.
گوشی دوباره ویبره رفت. این بار همه دیدن. با دست لرزون نگاه کردم.
پیام جدید:
"۵"
بعد فوری:
"۴"
قلبم ریخت تو دلم. داره شمارش معکوس میکنه.
جونگ کوک هم دید. نگاش تیز شد.
- ا.ت. الان تصمیم بگیر.
من به پرده نگاه کردم. بعد به در. بعد به چشمای جونگ کوک. پاهام میلرزید. بالاخره دستم رو بردم سمت در. انگشتهام روی لبهی چوبی لغزیدن.
از پشت در، جونگ کوک آروم گفت:
- یا بازش کن کامل، یا ببند. وسط نمون.
پیام بعدی اومد:
"۳"
دستهام بیشتر لرزید. نفسم تند شده بود. نگهبانها نزدیکتر اومدن ولی چیزی نگفتن. همه منتظر من بودن.
من چشمهام رو برای یه لحظه بستم. بعد باز کردم و با صدای خیلی آروم گفتم:
+ ... میترسم.
جونگ کوک جواب داد:
- میدونم. ولی تنهایی ترسناکتره. من اینجام.
پیام بعدی:
"۲"
دیگه وقت نبود. دستم رو محکمتر روی در گذاشتم. یا باید کامل بازش میکردم، یا محکم میبستم.
و من هنوز نمیدونستم کدومش کمتر منو میکشه............
ادامه دارد.............
- ۵۳۴
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط