ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.39🎁
(روایت از زبان ا.ت)
---
پیام هنوز روی صفحه بود. "الان وقتشه"
دستهام سرد شده بودن. همزمان اون صدای آروم از پشت پنجره اومد. مثل اینکه چیزی خیلی آهسته به شیشه خورده باشه. نه محکم. فقط یه تقهی کوتاه.
من از جاشم تکون نخوردم. فقط به پرده خیره شدم. پرده کامل بسته بود. هیچی دیده نمیشد. ولی حس میکردم یکی اون پشت ایستاده.
گوشی دوباره ویبره رفت.
"پرده رو کنار نزن"
قلبم تندتر زد. گوشی رو محکمتر گرفتم. چند ثانیه هیچی حرکت نکردم. بعد آروم از تخت پایین اومدم. پابرهنه روی فرش ایستادم. به در نگاه کردم. قفل بود.
از راهرو هیچ صدایی نمیومد. نمیدونستم جونگ کوک بیدار هست یا نه. فقط میدونستم که اگه دوباره در بزنه، این بار ممکنه نتونم آروم بمونم.
یهو صدای قدم از راهرو اومد. سنگینتر از قبل. بعد در زده شد. دو بار.
من جواب ندادم. فقط عقب رفتم تا پشتم به دیوار خورد.
دوباره زد. بعد صدای جونگ کوک اومد:
- ا.ت. باز کن.
من هیچی نگفتم. گلوم خشک شده بود.
از پشت در دوباره:
- میدونم بیداری. پیام اومد، نه؟
دستهام لرزید. نمیدونستم از کجا فهمیده. فقط سر جاشون سفت ایستادم.
چند ثانیه سکوت شد. بعد جونگ کوک آرومتر گفت:
- در رو باز کن. الان. اگه چیزی اون بیرون هست، تنها نمون.
من به در نگاه کردم. بعد به گوشی. پیام جدید اومد:
"در رو باز نکن"
نفسم گرفت. دو تا صدا. یکی از پشت در، یکی از تو گوشی. هر دو داشتن مخالف هم میگفتن.
جونگ کوک دوباره زد.
- ا.ت. جواب بده.
من بالاخره با صدای لرزون گفتم:
+ ... اینجام.
از پشت در چند لحظه سکوت شد. بعد:
- در رو باز کن.
من سرم رو تکون دادم، با اینکه نمیتونست ببینه.
+ نمیتونم.
- چرا؟
جوابی نداشتم. فقط به پرده نگاه کردم. اون طرف هنوز ساکت بود. هیچ صدای دیگهای نمیومد. ولی حس حضور هنوز بود.
گوشی دوباره ویبره رفت. این بار فقط یک کلمه:
"انتخاب کن"
دستهام کاملاً سرد شدن. به در نگاه کردم. به پرده. به گوشی.
و نمیدونستم کدوم طرف رو باید انتخاب کنم.................
ادامه دارد................
Forbidden Weakness
p.39🎁
(روایت از زبان ا.ت)
---
پیام هنوز روی صفحه بود. "الان وقتشه"
دستهام سرد شده بودن. همزمان اون صدای آروم از پشت پنجره اومد. مثل اینکه چیزی خیلی آهسته به شیشه خورده باشه. نه محکم. فقط یه تقهی کوتاه.
من از جاشم تکون نخوردم. فقط به پرده خیره شدم. پرده کامل بسته بود. هیچی دیده نمیشد. ولی حس میکردم یکی اون پشت ایستاده.
گوشی دوباره ویبره رفت.
"پرده رو کنار نزن"
قلبم تندتر زد. گوشی رو محکمتر گرفتم. چند ثانیه هیچی حرکت نکردم. بعد آروم از تخت پایین اومدم. پابرهنه روی فرش ایستادم. به در نگاه کردم. قفل بود.
از راهرو هیچ صدایی نمیومد. نمیدونستم جونگ کوک بیدار هست یا نه. فقط میدونستم که اگه دوباره در بزنه، این بار ممکنه نتونم آروم بمونم.
یهو صدای قدم از راهرو اومد. سنگینتر از قبل. بعد در زده شد. دو بار.
من جواب ندادم. فقط عقب رفتم تا پشتم به دیوار خورد.
دوباره زد. بعد صدای جونگ کوک اومد:
- ا.ت. باز کن.
من هیچی نگفتم. گلوم خشک شده بود.
از پشت در دوباره:
- میدونم بیداری. پیام اومد، نه؟
دستهام لرزید. نمیدونستم از کجا فهمیده. فقط سر جاشون سفت ایستادم.
چند ثانیه سکوت شد. بعد جونگ کوک آرومتر گفت:
- در رو باز کن. الان. اگه چیزی اون بیرون هست، تنها نمون.
من به در نگاه کردم. بعد به گوشی. پیام جدید اومد:
"در رو باز نکن"
نفسم گرفت. دو تا صدا. یکی از پشت در، یکی از تو گوشی. هر دو داشتن مخالف هم میگفتن.
جونگ کوک دوباره زد.
- ا.ت. جواب بده.
من بالاخره با صدای لرزون گفتم:
+ ... اینجام.
از پشت در چند لحظه سکوت شد. بعد:
- در رو باز کن.
من سرم رو تکون دادم، با اینکه نمیتونست ببینه.
+ نمیتونم.
- چرا؟
جوابی نداشتم. فقط به پرده نگاه کردم. اون طرف هنوز ساکت بود. هیچ صدای دیگهای نمیومد. ولی حس حضور هنوز بود.
گوشی دوباره ویبره رفت. این بار فقط یک کلمه:
"انتخاب کن"
دستهام کاملاً سرد شدن. به در نگاه کردم. به پرده. به گوشی.
و نمیدونستم کدوم طرف رو باید انتخاب کنم.................
ادامه دارد................
- ۳۱۱
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط