پارت از اتاق بیرون رفتیم ساعت و نیم بود تهیونگ
پارت 80: از اتاق بیرون رفتیم . ساعت 12 و نیم بود. تهیونگ جلو اومدو با اون لبخند کیوتش گفت: خوووب امروز منو جونگ کوک میخوایم ناهار بپزیم. جونگ کوک خنده ای کردو گفت: هعی چرا از من مایه میزاری؟؟ ولی نظر خوبی بود. اما ..شما که در جریانید ما چیزی به جز نودل بلد نیسیم نه؟ جین نزدیک اومدو گوش جونگ کوکو گرفت. جین: پسر بد اگه یه خورده از من یاد میگیرفتی الان اینجوری نمیشد!!!! کوکی: اخ...اخخخ هیونگ ولم کننن. زدم زیر خنده. و لپای جونگ کوکو کشیدم. اوموو اون زیادی کیوته. من: واااای عین این خرگوشایی که تو دام افتادن شدی. بانی خرگوووشه. به هر زوری بود تونست از چنگ جین در بره. حالت مردونه به خودش گرفتو سینه هاشو سپر کرد. کوکی: هعی پارک گائول انگار داری با یه پسر بچه 10 ساله حرف میزنیااا. من 26 سالمه ها! جلو تر رفتمو انگشتمو به دماغش زدم. من: کیوتی که ربطی به سن نداره! و یه خرگوشم هر چی بزرگ تر بشه بازم یه خرگوشه!
نگاه خبیثانه ای بهم انداخت. کوکی: حالا نشونت میدم یه خرگوش کیوت منم یا تو. وی: هعی بس کنیید کلوچه بریم.
جونگ کوک عصبی شد. کوکی: یااااا کلوچه دیگه چه صیغه ایهههه؟؟؟؟؟ عصبی شدنشم با مزه بود. وی: هعی باشه خا ببخشید. اون دو تا رفتن توی اشپز خونه.
( جونگ کوک)
خیلی گیج بودم چون خییلی وقت بود اشپزی درست حسابی نکرده بودم. اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم. ولی انگار وضع ته هم از من بهتر نبود! به شونم زد و با گیجی پرسید: میگم....چی میخوایم الان؟ منم چون فهمیده بودم اون خبری از دماغ سوختگی من نبرده خودمو زدم به اون راه و خیلی با اعتماد به نفس شروع به توضیح دادن کردم.
نفسمو با فشار بیرون دادمو گفتم: آه تهیوونگ دیگه چی از نودل آسون تر اخه؟؟؟ 10 تا بسته نودل بیار. اوووم پیازچه خیار , تخم مرغ,گوجه و زنجبیل. بعد شنیدن حرفم به کندی واکنش نشون داد. وی: جونگ کوک تو مطمئنی؟؟؟ زنجبیل؟؟ تو نودل؟؟؟؟
نمیخواستم گندش در بیاد. پس با همون اعتماد به نفس شروع کردم به چرت و پرت گفتن.من: شوخی میکنی؟ نگو نودل و با زنجبیل امتحان نکردی!! عالی میشههه تازه خیلی هم مقویه. تهیونگ چشاش گرد شده بود . ولی بعدش سرشو تکون دادو این باعث شد احساس ارامش کنم . وی: اووم نمیدونستم نودلو با زنجبیل هم میخورن. ولی...راجب خیارو گوجه چی ؟؟ فک نمیکنی زیادی در تضادن با زنجبیل؟؟ من: تضااد؟؟؟ اره تضاااد ولی بعضی تضادا عالی میشن با هم . خلاصه هر جوری بود تهیونگو راضی نگه داشتم تا اینکه آماده شد. منم خشنود از دسپخت درجه یکم با صدای بلند گفتم: هعی بچه ها غذا حاضره. ولی من از سرنوشت تلخم با جین هیونگ کااملا آگاه بودم. به ته گفتم که غذا رو سر میز ببره. گائول گفت: ببینم چیکار کردین من که خیلی گشنمه!!! لبامو گاز گرفتمو چشامو بستم. دیگه همه چی با خدا بود. همه اومدنو سر میز نشستن ظاهرش خوب بود ولی.....چی بگم. گائول کاسشو برداشتو خواست کمی نودل برا خودش بریزه که یهو دسش خشکید. با تعجب به ظرف نگا میکرد. گائول: اووو...جونگ کوک تهیونگ خیلی زحمت کشیدینا و خیلی هم ممنون ولی....دارم درست میبینم شما. ..شما تو نودل زنجبیل ریختیییین؟؟؟؟؟؟
اوه این چیزی بود که ازش میترسیدم . تهیونگ نگاه عصبانی بهم کرد. دیگه ناچار بودم که یجوری جمع و جورش کنم. من: خوب باید بریزیم.. نباید؟؟
گائول: اونوقت میشه بپرسم این ایده از کی بود؟ تهیونگ بلا فاصله جبه گرفتو به من اشاره کرد. وی: او من نبوودم اون گفت به جون خودم اون گفت.
بهش چش قره رفتم. هر 7 تاشون بهم زل زده بودن. جین انگار میخواست جدی جدی منو بکشه. جین: واااو جون جونگ کوک تو واقعااااا یه نابغه ی به تمام معناااایی زنجبییییل اونم تو نووودل؟؟؟ من کی تو نودل زنجبیل خورد تو دادم بچه؟ حرفی نداشتم. سرمو انداختم پایین . وقتی که گائول بیش تر توی اون نودلای کوفتی کند و کاو میکرد. با صدای بلند گفت: خیار و گوجه؟؟؟؟؟ اونم خورد خورد؟؟؟؟ تو نوووودل؟؟؟ یونگی با همون لحن پوکرش گفت: تو جدی جدی میخواستی امروز هممون اسهال بگیریمو راهی بیمارستان شیم؟؟؟ همچنان ساکت بودم. گائول نگاهی بهم انداخت. گائول: جونگ کوک. باشه من میخورمش. ولی اگه تا فردا مردم رو سنگ قبرم مدیونی اگه علتشو نزاری نودل زنجبیل و خیار گوجه. منم دیگه عصبی شده بودم بد جوووور. من: هعی بسه دیههه دو ساعت دارین تخریب روح و روانی میکنید. گائول چاپ استیکشو برداشت و یه مقدار از غذاشو باهاش گرفت. سرشو بالا گرفتو گفت: حلالم کنید بچه ها!!!
هیونگا همینجوری میخندیدنو مسخره میکردن. وقتی گائول غذا رو خورد جدی جدی ترسیدم یه چیزیش بشه. یکم که خورد دیدم انگار چیزی نشد. یه نگا به من کرد. گائول : هعی این خیلی هم بد نیس. در واقع خوبم هس!!!از خوشحالی تو خودم نمیگنجیدم. راسش من خودمم میترسیدم اون نودل کوفتیو بخورم. جیمین: گائول مسخره میکنی ؟؟؟ گائو
نگاه خبیثانه ای بهم انداخت. کوکی: حالا نشونت میدم یه خرگوش کیوت منم یا تو. وی: هعی بس کنیید کلوچه بریم.
جونگ کوک عصبی شد. کوکی: یااااا کلوچه دیگه چه صیغه ایهههه؟؟؟؟؟ عصبی شدنشم با مزه بود. وی: هعی باشه خا ببخشید. اون دو تا رفتن توی اشپز خونه.
( جونگ کوک)
خیلی گیج بودم چون خییلی وقت بود اشپزی درست حسابی نکرده بودم. اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم. ولی انگار وضع ته هم از من بهتر نبود! به شونم زد و با گیجی پرسید: میگم....چی میخوایم الان؟ منم چون فهمیده بودم اون خبری از دماغ سوختگی من نبرده خودمو زدم به اون راه و خیلی با اعتماد به نفس شروع به توضیح دادن کردم.
نفسمو با فشار بیرون دادمو گفتم: آه تهیوونگ دیگه چی از نودل آسون تر اخه؟؟؟ 10 تا بسته نودل بیار. اوووم پیازچه خیار , تخم مرغ,گوجه و زنجبیل. بعد شنیدن حرفم به کندی واکنش نشون داد. وی: جونگ کوک تو مطمئنی؟؟؟ زنجبیل؟؟ تو نودل؟؟؟؟
نمیخواستم گندش در بیاد. پس با همون اعتماد به نفس شروع کردم به چرت و پرت گفتن.من: شوخی میکنی؟ نگو نودل و با زنجبیل امتحان نکردی!! عالی میشههه تازه خیلی هم مقویه. تهیونگ چشاش گرد شده بود . ولی بعدش سرشو تکون دادو این باعث شد احساس ارامش کنم . وی: اووم نمیدونستم نودلو با زنجبیل هم میخورن. ولی...راجب خیارو گوجه چی ؟؟ فک نمیکنی زیادی در تضادن با زنجبیل؟؟ من: تضااد؟؟؟ اره تضاااد ولی بعضی تضادا عالی میشن با هم . خلاصه هر جوری بود تهیونگو راضی نگه داشتم تا اینکه آماده شد. منم خشنود از دسپخت درجه یکم با صدای بلند گفتم: هعی بچه ها غذا حاضره. ولی من از سرنوشت تلخم با جین هیونگ کااملا آگاه بودم. به ته گفتم که غذا رو سر میز ببره. گائول گفت: ببینم چیکار کردین من که خیلی گشنمه!!! لبامو گاز گرفتمو چشامو بستم. دیگه همه چی با خدا بود. همه اومدنو سر میز نشستن ظاهرش خوب بود ولی.....چی بگم. گائول کاسشو برداشتو خواست کمی نودل برا خودش بریزه که یهو دسش خشکید. با تعجب به ظرف نگا میکرد. گائول: اووو...جونگ کوک تهیونگ خیلی زحمت کشیدینا و خیلی هم ممنون ولی....دارم درست میبینم شما. ..شما تو نودل زنجبیل ریختیییین؟؟؟؟؟؟
اوه این چیزی بود که ازش میترسیدم . تهیونگ نگاه عصبانی بهم کرد. دیگه ناچار بودم که یجوری جمع و جورش کنم. من: خوب باید بریزیم.. نباید؟؟
گائول: اونوقت میشه بپرسم این ایده از کی بود؟ تهیونگ بلا فاصله جبه گرفتو به من اشاره کرد. وی: او من نبوودم اون گفت به جون خودم اون گفت.
بهش چش قره رفتم. هر 7 تاشون بهم زل زده بودن. جین انگار میخواست جدی جدی منو بکشه. جین: واااو جون جونگ کوک تو واقعااااا یه نابغه ی به تمام معناااایی زنجبییییل اونم تو نووودل؟؟؟ من کی تو نودل زنجبیل خورد تو دادم بچه؟ حرفی نداشتم. سرمو انداختم پایین . وقتی که گائول بیش تر توی اون نودلای کوفتی کند و کاو میکرد. با صدای بلند گفت: خیار و گوجه؟؟؟؟؟ اونم خورد خورد؟؟؟؟ تو نوووودل؟؟؟ یونگی با همون لحن پوکرش گفت: تو جدی جدی میخواستی امروز هممون اسهال بگیریمو راهی بیمارستان شیم؟؟؟ همچنان ساکت بودم. گائول نگاهی بهم انداخت. گائول: جونگ کوک. باشه من میخورمش. ولی اگه تا فردا مردم رو سنگ قبرم مدیونی اگه علتشو نزاری نودل زنجبیل و خیار گوجه. منم دیگه عصبی شده بودم بد جوووور. من: هعی بسه دیههه دو ساعت دارین تخریب روح و روانی میکنید. گائول چاپ استیکشو برداشت و یه مقدار از غذاشو باهاش گرفت. سرشو بالا گرفتو گفت: حلالم کنید بچه ها!!!
هیونگا همینجوری میخندیدنو مسخره میکردن. وقتی گائول غذا رو خورد جدی جدی ترسیدم یه چیزیش بشه. یکم که خورد دیدم انگار چیزی نشد. یه نگا به من کرد. گائول : هعی این خیلی هم بد نیس. در واقع خوبم هس!!!از خوشحالی تو خودم نمیگنجیدم. راسش من خودمم میترسیدم اون نودل کوفتیو بخورم. جیمین: گائول مسخره میکنی ؟؟؟ گائو
- ۶۶.۷k
- ۲۵ اسفند ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط