«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
پارت : ۳۰
اولین شب زندگی مشترک، برخلاف تصور هر دویشان، با سکوتی عجیب آغاز شد.
هایون چمدانش را کنار پلهها گذاشته بود.
جونگکوک هم کتش را روی مبل انداخت.
هیچکدام نمیدانستند باید از کجا شروع کنند.
خانه بزرگ بود، اما سکوتش از آن هم بزرگتر به نظر میرسید.
هایون با خنده مصنوعی گفت:
«خب... سلام همخونه!»
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
بعد خنده کوتاهی کرد.
«سلام... همخونه.»
همین جمله ساده، یخ بینشان را کمی آب کرد.
هر دو تصمیم گرفتند اول اتاقهایشان را ببینند.
هایون با ذوق درِ اولین اتاق را باز کرد.
نور گرم، تخت بزرگ و پنجرهای رو به باغ، لبخند را روی لبش نشاند.
او بیاختیار گفت:
«این اتاق از اتاق قبلیم بزرگتره!»
جونگکوک هم اتاق روبهرویی را انتخاب کرد.
چمدانش را گوشه اتاق گذاشت.
نگاهی به قاب عکس خالی روی میز انداخت.
بعد آهسته لبخند زد.
انگار این خانه هنوز منتظر ساخته شدن خاطرههای تازه بود.
چند دقیقه بعد، هر دو همزمان وارد آشپزخانه شدند.
هایون دستش را به سمت یخچال برد.
جونگکوک هم دقیقاً همان لحظه خواست در یخچال را باز کند.
دستهایشان به هم برخورد کرد.
هر دو سریع عقب کشیدند.
هایون خجالتزده خندید.
«ببخشید...»
جونگکوک هم لبخند زد.
«اول شما.»
هایون با شیطنت گفت:
«نه، میزبان اول.»
هر دو دوباره خندیدند.
هایون داخل یخچال را نگاه کرد.
چند بطری آب، تخممرغ، سبزیجات و مقداری گوشت داخل آن بود.
او رو به جونگکوک کرد و گفت:
«غذا درست کردن بلدی؟»
جونگکوک با اعتمادبهنفس جواب داد:
«فکر کنم.»
هایون ابرویی بالا انداخت.
«فکر میکنی؟»
جونگکوک خندید.
«یعنی... بلدم، ولی نتیجهش تضمینی نیست.»
هایون آستینهایش را بالا زد.
«پس امشب با هم آشپزی میکنیم.»
جونگکوک هم پیشبند را برداشت.
«قبول... فقط قول بده خونه رو آتیش نزنیم.»
چند دقیقه بعد...
تمام آشپزخانه پر از خنده شده بود.
هایون مشغول خرد کردن سبزیجات بود.
جونگکوک هم سعی میکرد تخممرغ بشکند.
اما تمام پوست تخممرغ داخل کاسه افتاد.
هایون آنقدر خندید که مجبور شد روی کابینت تکیه بدهد.
اشک خنده در چشمانش جمع شده بود.
جونگکوک با اخم ساختگی گفت:
«حق نداری بخندی!»
هایون بین خندههایش گفت:
«ببخشید... ولی قیافهت وقتی این اتفاق افتاد، واقعاً خندهدار بود.»
جونگکوک هم نتوانست جلوی خودش را بگیرد.
او هم خندید.
خندهای بلند و از ته دل...
آنقدر که مدتها بود حتی اعضای گروه هم از او نشنیده بودند.
بعد از کلی خرابکاری...
بالاخره شام آماده شد.
هر دو ظرفهایشان را برداشتند و روی میز نشستند.
هایون اولین قاشق را خورد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«باورم نمیشه...»
جونگکوک نگران پرسید:
«خیلی بد شده؟»
هایون خندید.
«نه... اتفاقاً خیلی خوشمزه شده!»
جونگکوک با خیال راحت نفسش را بیرون داد.
اما درست همان لحظه...
چند صد متر آنطرفتر، کانگ مینسو دوباره داخل ماشینش نشسته بود.
او از پشت لنز دوربین، چراغهای روشن ویلا را نگاه میکرد.
لبخند مرموزی زد و گفت:
«هرچقدر بیشتر کنار هم زندگی کنید... اشتباه کردن هم راحتتر میشه.»
بیخبر از نقشههای او...
داخل ویلا، صدای خنده هایون دوباره بلند شد.
و جونگکوک، بیآنکه خودش متوجه باشد...
برای چندمین بار، فقط به لبخند او خیره مانده بود.
ادامه دارد...
صبح روز بعد، اولین قانون زندگی مشترک شکسته میشود... اما کدام قانون، و توسط چه کسی؟
━━━━━━━━━━━━━━━
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند. 🤍
پارت : ۳۰
اولین شب زندگی مشترک، برخلاف تصور هر دویشان، با سکوتی عجیب آغاز شد.
هایون چمدانش را کنار پلهها گذاشته بود.
جونگکوک هم کتش را روی مبل انداخت.
هیچکدام نمیدانستند باید از کجا شروع کنند.
خانه بزرگ بود، اما سکوتش از آن هم بزرگتر به نظر میرسید.
هایون با خنده مصنوعی گفت:
«خب... سلام همخونه!»
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
بعد خنده کوتاهی کرد.
«سلام... همخونه.»
همین جمله ساده، یخ بینشان را کمی آب کرد.
هر دو تصمیم گرفتند اول اتاقهایشان را ببینند.
هایون با ذوق درِ اولین اتاق را باز کرد.
نور گرم، تخت بزرگ و پنجرهای رو به باغ، لبخند را روی لبش نشاند.
او بیاختیار گفت:
«این اتاق از اتاق قبلیم بزرگتره!»
جونگکوک هم اتاق روبهرویی را انتخاب کرد.
چمدانش را گوشه اتاق گذاشت.
نگاهی به قاب عکس خالی روی میز انداخت.
بعد آهسته لبخند زد.
انگار این خانه هنوز منتظر ساخته شدن خاطرههای تازه بود.
چند دقیقه بعد، هر دو همزمان وارد آشپزخانه شدند.
هایون دستش را به سمت یخچال برد.
جونگکوک هم دقیقاً همان لحظه خواست در یخچال را باز کند.
دستهایشان به هم برخورد کرد.
هر دو سریع عقب کشیدند.
هایون خجالتزده خندید.
«ببخشید...»
جونگکوک هم لبخند زد.
«اول شما.»
هایون با شیطنت گفت:
«نه، میزبان اول.»
هر دو دوباره خندیدند.
هایون داخل یخچال را نگاه کرد.
چند بطری آب، تخممرغ، سبزیجات و مقداری گوشت داخل آن بود.
او رو به جونگکوک کرد و گفت:
«غذا درست کردن بلدی؟»
جونگکوک با اعتمادبهنفس جواب داد:
«فکر کنم.»
هایون ابرویی بالا انداخت.
«فکر میکنی؟»
جونگکوک خندید.
«یعنی... بلدم، ولی نتیجهش تضمینی نیست.»
هایون آستینهایش را بالا زد.
«پس امشب با هم آشپزی میکنیم.»
جونگکوک هم پیشبند را برداشت.
«قبول... فقط قول بده خونه رو آتیش نزنیم.»
چند دقیقه بعد...
تمام آشپزخانه پر از خنده شده بود.
هایون مشغول خرد کردن سبزیجات بود.
جونگکوک هم سعی میکرد تخممرغ بشکند.
اما تمام پوست تخممرغ داخل کاسه افتاد.
هایون آنقدر خندید که مجبور شد روی کابینت تکیه بدهد.
اشک خنده در چشمانش جمع شده بود.
جونگکوک با اخم ساختگی گفت:
«حق نداری بخندی!»
هایون بین خندههایش گفت:
«ببخشید... ولی قیافهت وقتی این اتفاق افتاد، واقعاً خندهدار بود.»
جونگکوک هم نتوانست جلوی خودش را بگیرد.
او هم خندید.
خندهای بلند و از ته دل...
آنقدر که مدتها بود حتی اعضای گروه هم از او نشنیده بودند.
بعد از کلی خرابکاری...
بالاخره شام آماده شد.
هر دو ظرفهایشان را برداشتند و روی میز نشستند.
هایون اولین قاشق را خورد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«باورم نمیشه...»
جونگکوک نگران پرسید:
«خیلی بد شده؟»
هایون خندید.
«نه... اتفاقاً خیلی خوشمزه شده!»
جونگکوک با خیال راحت نفسش را بیرون داد.
اما درست همان لحظه...
چند صد متر آنطرفتر، کانگ مینسو دوباره داخل ماشینش نشسته بود.
او از پشت لنز دوربین، چراغهای روشن ویلا را نگاه میکرد.
لبخند مرموزی زد و گفت:
«هرچقدر بیشتر کنار هم زندگی کنید... اشتباه کردن هم راحتتر میشه.»
بیخبر از نقشههای او...
داخل ویلا، صدای خنده هایون دوباره بلند شد.
و جونگکوک، بیآنکه خودش متوجه باشد...
برای چندمین بار، فقط به لبخند او خیره مانده بود.
ادامه دارد...
صبح روز بعد، اولین قانون زندگی مشترک شکسته میشود... اما کدام قانون، و توسط چه کسی؟
━━━━━━━━━━━━━━━
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند. 🤍
- ۳۶۷
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط