{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
پارت : ۳۱

نور آفتاب از لابه‌لای پرده‌های سفید اتاق وارد می‌شد.

هایون با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شد.
چند لحظه طول کشید تا یادش بیاید دیگر در خانه خودش نیست.
نگاهی به اتاق انداخت و آرام لبخند زد.
اولین شب زندگی مشترک، برخلاف تصورش، بد نگذشته بود.

بعد از شستن صورتش، آرام از اتاق بیرون آمد.

خانه کاملاً ساکت بود.
فقط بوی قهوه در فضا پیچیده بود.
با تعجب به سمت آشپزخانه رفت.
جونگکوک زودتر از او بیدار شده بود.

او پشت به هایون ایستاده بود.

آستین‌های هودی مشکی‌اش را بالا زده بود.
با دقت مشغول درست کردن صبحانه بود.
هایون چند ثانیه همان‌جا ایستاد.
بی‌اختیار لبخندی روی لبش نشست.

جونگکوک بدون اینکه برگردد گفت:

«صبح بخیر.»
هایون با تعجب خندید.
«از کجا فهمیدی منم؟»
جونگکوک فنجان قهوه را روی میز گذاشت.

«صدای قدم‌هات رو شناختم.»

هایون لحظه‌ای ساکت شد.

نمی‌دانست چرا همین جمله ساده، قلبش را گرم کرده بود.
آرام روی صندلی نشست.
نگاهش روی میز صبحانه ثابت ماند.
همه‌چیز با سلیقه چیده شده بود.

هایون با ذوق گفت:

«همه اینا رو خودت درست کردی؟»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
«تا جایی که آشپزخونه سالم مونده، آره.»
هر دو خندیدند.

همان لحظه، تلفن جونگکوک زنگ خورد.

پی‌دی‌نیم بود.
او بعد از چند دقیقه مکالمه، تماس را قطع کرد.
نگاهش کمی جدی شده بود.
هایون متوجه تغییر حالتش شد.

«اتفاقی افتاده؟»

جونگکوک نفس عمیقی کشید.
«امروز باید برای چند تا عکس رسمی بریم.»
«کمپانی می‌خواد اولین واکنش رسانه‌ها رو کنترل کنه.»
«احتمالاً باید کنار هم ظاهر بشیم.»

هایون آرام سر تکان داد.

استرس دوباره به جانش افتاده بود.
این تازه شروع زندگی زیر ذره‌بین خبرنگارها بود.
اما سعی کرد لبخندش را حفظ کند.
نمی‌خواست جونگکوک نگرانش شود.

چند ساعت بعد، هر دو همراه مدیر برنامه از ویلا خارج شدند.

ماشین مشکی کمپانی مقابل در منتظرشان بود.
به محض باز شدن در، چند خبرنگار از دور شروع به عکس گرفتن کردند.
فلش دوربین‌ها یکی پس از دیگری روشن می‌شد.
هایون ناخودآگاه مکث کرد.

جونگکوک خیلی آرام گفت:

«نترس...»
بدون اینکه دستش را بگیرد، فقط یک قدم به او نزدیک‌تر شد.
همین فاصله کم، باعث شد هایون احساس امنیت کند.
هر دو سوار ماشین شدند.

اما روی پشت‌بام ساختمان روبه‌رو...

کانگ مین‌سو با دوربین تله‌اش لبخند می‌زد.
او از همان فاصله، تمام لحظه‌ها را ثبت کرده بود.
زیر لب گفت:
«بالاخره... نزدیک‌تر از همیشه.»

او هنوز نمی‌دانست...

هرچه بیشتر آن دو را زیر نظر می‌گرفت،
بیشتر به حقیقتی نزدیک می‌شد که حتی خودش هم انتظارش را نداشت.

ادامه دارد...

اولین حضور رسمی هایون و جونگکوک در برابر دوربین‌ها... آیا فقط یک نمایش برای رسانه‌هاست، یا احساسات واقعی‌شان ناخواسته خودش را نشان می‌دهد؟

━━━━━━━━━━━━━━━

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡

همانا خداوند و نویسنده کامنت‌گذاران را دوست می‌دارند. 🤍
دیدگاه ها (۱)

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۳۲صبح زود، هوای سئول ...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۳۳صبح روز بعد، سکوت د...

https://wisgoon.com/un.viبانو فالوشه🌿🌿🌿

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۳۰اولین شب زندگی مشتر...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۲۱ صبح کمپانی برخلاف...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۱۸ صبح روز بعد، مثل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط