اسم فیک:بی حد و مرز

اسم فیک:بی حد و مرز

[پارت 2]
مگان:مربی میتونم برم؟
مربی:عم وایسا یه پنج دقیقه ی دیگه برو یکم هم دنبل بزن
مگان:اوکی
(نکته:بچه ها اینجاش یکم یه جوریه اگه روحیه ی حساسی دارید نخونید)
مگان:ساعت باشگاهم تموم شده بود و تصمیم گرفتم که اسنپ بگیرم
جون سو(هم باشگاه‌باشگاهیه مگان):میخوای برسونمت؟؟
مگان: تا میخواستم آره رو بگم یهو یه صدای دینگ از گوشیم اومدو بله اسنپ گیرم اومده بود
مگان:نه عزیزدلم ممنون اسنپ گیرم اومد برو خوشگلم🫶
جون سو:عه باشه عزیزم مراقبت کن خدافظ🫶
مگان:(سوار اسنپ شد)سلام آقا خسته نباشید
اسنپی:سلام ممنون
مگان:کل مسیر داشت از توی شیشه ی جلو یه جوری نگاهم می‌کرد حس خوبی نداشتم حس امنیت نمیکردم
سعی کردم لوکیشنم رو برای مامانم بفرستم و خوشبختانه ارسال شد
مگان:یهو حس کردم داره از مسیر منحرف میشه به جای دیگه
مگان:اقاااا دارب چیکار میکنی؟؟؟
اسنپی:میون بر هستش
مگان:اولش سعی کردم اعتماد کنم هرچی جلو تر میفرستم از مسیر منحرف تر مشد و میرفت تو کوجه های خلوت تر داشتم با خودم فکر میکردم که یهو وسط یه جای خیلی خلوت ایستاد
مگان:چیزی شده؟
اسنپی:(هیچی نگفت و یه چاقو از توی داشبورد ماشینش برداشت و به سمت مگان حمله ور شد)
مگان:یهو دیدم چاقو برداشت خیلی ترسیدم اگه دروغ نگم سریع جای خالی دادم و سعی کردم در رو باز کنم اما در رو قفل کرده بود


(اونایی که روحیه ی حساسی داشتن و نخوندن خلاصه این بود که توی ماشین راننده به مگان حمله میکنه)



فلش بک به ۲ ساعت پیش


ارمان:ملیکا بریم بیرون؟؟
ملیکا:نه ارمان دارم با دوستام میرم بیرون میتونی خودت تنها بری
ارمان:خب باشه من میرم خونه ی ننه مراقب باش خدافظ
ملیکا:بایی
ارمان:از خونه رفتم بیرون سوار ماشینم(بنز جی کلس)شدم و حرکت کردم سمت شهرستان تا برم خونه ی مامان بزرگم (تا شهرستان ۳۰ دقیقه راه هست)


ادامه دارد......
شرط👇
لایک:۶
بازنشر:۳
کامنت:۹ تا
دیدگاه ها (۱۴)

اتاق هفتمپارت اولوقتی پامون گذاشتیم توی خونه یه حس عجیبی داش...

رمان:(تا وقتی که عاشقت بشم)

رقص مرگ و عشقp¹²مدرسه، تنها جایی بود که می‌تونستم نفس بکشم. ...

رومان عشق پنهانی (پارت11)

🎵 معرفی‌نامه رمان: «عضو هشتم»خلاصه داستان:فکر کن یه دخترِ پر...

دو پارتی وقتی رفته بودی والیبال و ......‌....پارت ۱سلام من ا...

سلام جیگر مگولی های نازم

پارت: 30 (بخش1) **زاویه دید: زین**آفتابِ اواخرِ بعدازظهر با ...

شاهکاری به نام دروغ

لیا : فقط احساس می‌کردم بهش مدیونمکوک : مدیون ؟! چرا ؟!لیا :...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط