{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

★彡   Part 66 彡★

★彡   Part 66 彡★

اوایل بهار بود و سرما طبیعی بود.
با این حال چون اینجا روی تپه ها قرار داره، من چند قدم از آدمای عادی دورترم.
شنل رو که دور خودم پیچیدم، قطاری از خاطرات از جلوی چشمم حرکت کرد.
"خدای من مامان! این همون رنگیه که خیلی می خواستمش!"
"برای تک دخترم گرفتمش دیگه. مگه من چند تا قند عسل دارم؟"
"مامان تو بهترینی، این خیلی کمیابه."
"نه دخترم، تو بهترینی، تو کمیاب ترینی، تو خاص تری. لیاقتش رو داشتی."
"خیلی دوستت دارم مامان."
"منم همینطور فندق کوچولو."
بدون اینکه متوجه بشم اشک از صورتم سرازیر شد.
این چندمین باره که در روز گریه میکنم؟
چشم هام میسوخت.
اوایل گریه اینقدر دردناک نبود.
مثل الکل بود.
گریه میکردم تا یادم بره، اون زمان آرومم میکرد. اما الان، تموم وجودم رو گرفته. بدون گریه نمیتونم. اعتیاد پیدا کردم و بدون گریه آروم نمیشم.
الان دیگه چشم هام هم همراه قلبم موقع گریه میسوزه.
داخل آتشی به نام عشق.
بینیم رو بالا کشیدم و سعی کردم نفس عمیق بکشم.
"خدایا. این دیگه چی بود؟"
اشکم رو پاک کردم و بیخیال به قطار های خاطراتی که حالا تعدادشون بیشتر شده به سمت در خروجی باغچه قدم برداشتم.
گفته بودم بهتون چقدر باغچه کوچیکه؟
شاید با پنج قدم بتونید تموم راهش رو طی کنید.
در کوچیک چوبی رو گرفتم و بازش کردم.
برگشتم تا قفلش رو ببندم.
هرچند قفلش کوچیک بود و اصلا نیازی به قفل نبود! آدم میخواست دزدی کنه فقط باید از روش می پرید.
به این فکر کردم که تهیونگ چطور ازش عبور کرده؟
با بستن قفل درب و داغون باغچه ام نفس عمیقی کشیدم و برگشتم.
یکم پیاده روی تا قبل از شب تنها چیزی بود که میتونست حالم رو خوب کنه.
موقعیت مکانی کلبه جوری بود که غروب خورشید درست روبه روم میشد و هر روز رنگ نارنجیش رو به سمت کلبه ی قهوه ای رنگم پرتاب میکرد.
برگشتم و اول از همه غروب نارنجی رنگ خورشید که کور کننده بود و نورش رو به تمام تپه انداخته بود توجهم رو جلب کرد و بعد از اون ... تمام وجودم لرزید.
خدای بزرگ!
دیدگاه ها (۲۵)

🍓 قشنگم یه فالو بهش نرسه؟@rena.aaaaa a

★彡   Part 65 彡★ با کف دستم اشک ها رو از روی صورتم پاک کردم و...

🎀 خانومی فالو شه@k_pop-time

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 83・⁠]⁠ᕗو قلبش شکسته داشت داغ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط