★彡 Part 67 彡★
★彡 Part 67 彡★
توان پلک زدن نداشتم.
چون می ترسیدم از دستش بدم.
توان نفس کشیدن نداشتم.
چون میترسیدم با این کار از مرگ نجات پیدا کنم و به فرشته ی مرگم، عامل مرگم، نرسم.
تهیونگ بود.
درست در کنار خورشید نارنجی رنگ.
به ماشینش تکیه داده بود و دست به سینه ایستاده بود.
چشم هاش خنثی از هرگونه احساساتی باید میبودن.
ولی نبودن.
چرا حس میکردم چشم های اون هم مثل من، عشق رو فریاد میزنه؟
نمیدونم.
برای لحظه ای عقلم رو کلا از دست دادم. تا اینکه قطره ی اشکم ریخت و تازه به خودم اومدم.
فرار کن.
برگرد داخل.
فرار کن.
چشم هات رو ازش بگیر.
فرار کن رینا.
اول یه قدم لرزون به عقب برداشتم که محکم به در قفل شده برخوردم.
برگشتم و تند تند با دست های لرزون شروع به باز کردنش کردم.
انگار که اونم تازه به خودش اومده باشه اول آروم آروم و با تردید قدم برداشت و یهو، صدای بالای سرعت پاهاش رو زیر زمین زیر پای خودم حس کردم.
قفل رو باز کردم و به سمت داخل کلبه دویدم.
وارد کلبه شدم و برگشتم تا در رو ببندم و به خودم بابت این خیال های بیهوده تشر بزنم، که پاهای یه نفر لای در قرار گرفتن.
یه نفر نه.
تهیونگ.
خودش بود.
واقعا خودش بود.
اینجا.
جلوی کلبه ی من.
اشک هام سرازیر شد و قدرتم رو از دست دادم.
در با شتاب باز شد و تهیونگ وارد کلبه شد.
حالا که داشتم بعد دو ماه از نزدیک میدیدمش، میفهمم چقدر بدون اون پوچ بودم.
به چشم های قهوه ایش که خیره میشم، تازه برام سوال میشه چطور بدون اونها تونستم زنده بمونم؟
شاید با خیالش.
خیال آغوشش که شب ها به خودم پیچیدم تا دوباره حسش کنم، اما الان واقعی شده بود.
توان پلک زدن نداشتم.
چون می ترسیدم از دستش بدم.
توان نفس کشیدن نداشتم.
چون میترسیدم با این کار از مرگ نجات پیدا کنم و به فرشته ی مرگم، عامل مرگم، نرسم.
تهیونگ بود.
درست در کنار خورشید نارنجی رنگ.
به ماشینش تکیه داده بود و دست به سینه ایستاده بود.
چشم هاش خنثی از هرگونه احساساتی باید میبودن.
ولی نبودن.
چرا حس میکردم چشم های اون هم مثل من، عشق رو فریاد میزنه؟
نمیدونم.
برای لحظه ای عقلم رو کلا از دست دادم. تا اینکه قطره ی اشکم ریخت و تازه به خودم اومدم.
فرار کن.
برگرد داخل.
فرار کن.
چشم هات رو ازش بگیر.
فرار کن رینا.
اول یه قدم لرزون به عقب برداشتم که محکم به در قفل شده برخوردم.
برگشتم و تند تند با دست های لرزون شروع به باز کردنش کردم.
انگار که اونم تازه به خودش اومده باشه اول آروم آروم و با تردید قدم برداشت و یهو، صدای بالای سرعت پاهاش رو زیر زمین زیر پای خودم حس کردم.
قفل رو باز کردم و به سمت داخل کلبه دویدم.
وارد کلبه شدم و برگشتم تا در رو ببندم و به خودم بابت این خیال های بیهوده تشر بزنم، که پاهای یه نفر لای در قرار گرفتن.
یه نفر نه.
تهیونگ.
خودش بود.
واقعا خودش بود.
اینجا.
جلوی کلبه ی من.
اشک هام سرازیر شد و قدرتم رو از دست دادم.
در با شتاب باز شد و تهیونگ وارد کلبه شد.
حالا که داشتم بعد دو ماه از نزدیک میدیدمش، میفهمم چقدر بدون اون پوچ بودم.
به چشم های قهوه ایش که خیره میشم، تازه برام سوال میشه چطور بدون اونها تونستم زنده بمونم؟
شاید با خیالش.
خیال آغوشش که شب ها به خودم پیچیدم تا دوباره حسش کنم، اما الان واقعی شده بود.
- ۶۲۲
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط