کوچیک که بودم وقت خونه تکونی که میشد روز جشن من بود
کوچیک که بودم وقت خونه تکونی که میشد روز جشن من بود
همیشه یه چیزایی کشف میکردم که خیلی برام هیجان انگیز بودن
اما همیشه مامانم آخرش خیلی خسته میشد...
بزرگتر که شدم فهمیدم مامان خسته نمیشه
یه وقتایی به یه تیکه از وسایلی که مرتبشون میکرد خیره میشد و بعد دستشو میبرد سمت چشماش و وقتی میدید دارم نگران نگاش میکنم میخندید میگفت خاک خاطره رفته تو چشمام .
حالا من نه مامان شدم نه خونه دارم که خونه تکونی کنم.
ولی یه وقتایی که کمد کوچیکمو تمیز میکنم ...
خاک خاطره س دیگه،بلند میشه میره تو چشمام
همیشه یه چیزایی کشف میکردم که خیلی برام هیجان انگیز بودن
اما همیشه مامانم آخرش خیلی خسته میشد...
بزرگتر که شدم فهمیدم مامان خسته نمیشه
یه وقتایی به یه تیکه از وسایلی که مرتبشون میکرد خیره میشد و بعد دستشو میبرد سمت چشماش و وقتی میدید دارم نگران نگاش میکنم میخندید میگفت خاک خاطره رفته تو چشمام .
حالا من نه مامان شدم نه خونه دارم که خونه تکونی کنم.
ولی یه وقتایی که کمد کوچیکمو تمیز میکنم ...
خاک خاطره س دیگه،بلند میشه میره تو چشمام
- ۸.۸k
- ۰۵ مرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط