{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من همان هستم...

من همان هستم...
همان چوب-کوچک-دارچینی که لحظه ی آخر درون-چای می اندازی . . .
همان شماره ناشناسی که لحظه ی آخر ب زنگش پاسخ میدهدی . . .
همان عکسی که در لپ تابت پنهان می کنی ولی دور نمیریزی . . .
پیراهنی که دکمه اش را ندوخته ای اما نمیتوانی از پوشیدنش منصرف بشوی . . .
من تمام-آنها هستم . . .
نخواستنی
دیدگاه ها (۱۰)

کاش می توانستبه رود بیندازد خودش راماهی کوچکی کهدلش دریا بود...

اول دریا آرام بودو شب ها راه نمی رفتتا تو هوای شهر به سرت زد...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁷³ادام چرا انقد کم جا میشهههههامروز به مح...

پارت دوازدهم

پارت ۶۲ ساعت هفت و پنجاه دقیقه‌ی صبح بود.حیاط مدرسه تقریباً ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط