{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لبخندم که پرده ای بود بر بغض های ناتماممخسته است دیگر می

لبخندم که پرده ای بود بر بغض های ناتمامم،خسته است دیگر میل ندارد مهمان لب هایم شود. تار به تار موهایم دارند دل میکنند از من حتما خسته شدند از دست های سردم که بافتن و نوازش انهارا فراموش کرده اند. اشک هایم بیزار از حصار چشمانم، بی اجازه به بیرون میخزند. قلبی که بار تمام زخم هایم را به دوش میکشد کی خسته خواهد شد؟ آیا به اندازه ی آزاد کردن اشک هایی که اسیر زندان چشمانم شدند به من فرصت خواهد داد یا در میان گریه های بی صدایم به یکباره می ایستد و خشک شدن ریشه های حیاتم را تماشا میکند؟ آیا این آخرین باری است که روحم در پس این چشم های خسته حضور دارد؟
.
.
.
.
نوشته هام هیچوقت از قلمرو دفترچه ام بیرون نرفتن این اولین متنیه که به اشتراک میزارم امیدوارم کسی باشه که بخونه:)

#افکار_آبی
دیدگاه ها (۸)

در کوچه های شهر، تنهایی قدم بزن . بگذار که زنگ ناامیدی در سر...

«رویای بی پایان»

«وقتی فرشته ای آرزو میکند » دست غبار گرفته ام را با انگشت...

«رویای سرخ» با خود عهد بستم این آخرین دیدار باشد ولی حیف لح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط