𝑀𝓎 𝒮𝒶𝒹𝒾𝓈𝓂𝒾

𝑀𝓎 𝒮𝒶𝒹𝒾𝓈𝓂𝒾

پارت ۸
٪چرا این پسر نمیاد..ببخشید من یه زنگ بزنم
بعد از چند بوق پسره برداشت
٪پسرم! بدو دیر شد
+باشه مامان الان میام..
و قطع کرد و بعد اون مامان چصی شروع کرد
٪خب گفته بودید دخترتون روانپزشکه؟
=بله روان پزشکه..
٪آها دخترم چند سالته؟
_من ۲۱ سالمه!
٪چه خوببب همسن دخترمی!
_بله میدونم با جونگهی دوست بودم!


"۱۰ دقیقه بعد"
در سالن باز شد..رنگ و رو از سرم رفت....جونگ کوک‌ بود...نگاهش افتاد به من..مردمک چشمش لرزید
بعد از سلام اومد و نشست دقیق کنار من!
واقعا راحت نبودم..خیلی معذب شده بودم که مامانش گفت
٪خب ایشون پسرم جونگ کوکه..مدیر همین شرکته
÷بله بله میشناسمشون..
_داداشش!!!
÷خب حالا.
بعد شام روآوردن و شروع کردم به خوردن..جدی خیلی خوش طعم بود و واقعا چسبید
بعد از چند دقیقه مادر پدرا داشتن صحبت میکردن ولی ما ساکت ساکت بودیم..
نگاه سنگین کوک ذو روی خودم حس می‌کردم
سرشو آورد نزدیک گوشم و نفسای گرمشو خالی کرد توی گوشم. گفت
+لباست زیادی تنگ و کوتاهه..اینو اصلا دوست ندارم..
نگاهش کردم..مستقیم زل زد توی چشمام که باز مامانش گفت
٪خب ما با خانواده کیم یه برنامه چیدیم..اینکه سوهی با جونگ کوک ازدواج کنه!
_چیییییی!!!
+وایسا ببینم چیشد!!؟؟
٪راستش خانواده سوهی هم خیلی وقته دنبال یه پسرخوب برای سوهین و ما تصمیم گرفتیم که چه پسری بهتر از جونگ کوک که همسری شایسته برای سوهیه!
_من ازدواج نمیکنم!
=سوهی!
_واقعا مامان منو فروختی؟...حتی یه ذره هم به من فکر نکردی که چطور میخوام با یه مرد سادیسمی زندگی کنم؟*تیکه آخر با عربده*
=سوهی بشین!
_اَههههه...
و کیفمو برداشتم و از اونجا زدم بیرون..از شدت اشک نمیتونستم جلوم رو ببینم..فقط به تنها چیزی که میتونستم فکر کنم این بود که از اونجا برم...صدای بدو بدوی جونگ کوک پشت سرم میومد
+سوهی وایسا!..
وایسادم و یقشو گرفتم
_وایسم چیکار کنم هااااا؟.؟ بشینم نابود شدن زندگیمو با تو تماشا کنممممم؟؟*داد*
هیچ حرفی نمیزد و فقط نگاه می‌کرد.. شروع کردم مشت زدن به سینش
_حرف بزن لعنتیییی.. حرف بزنند
اومد و منو گرفت توی بغلش
_ولم کننننن
+هیششش..آروم باش
بغضم شکست و شروع کردم به گریه کردن..اشک هام لباسشو خیس می‌کرد.. بغلش آرامش خاصی داشت ولی نفرتم نسبت بهش بیشتر می‌شد...





پارت بعدی رو میذارمممم👍
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۴ وارد خونه شدیم. داداشم هنوز داشت درباره‌ی مهمونی سؤا...

P7 .PRISON MAFIA.

my neighbour childhood friend:part9:ویو یونگی:یهو مامان جونگ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁶ویو: ویکتورچند لحظه ساکت شدم.بعد...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

چند پارتی جونگ کوک (درخواستی)

پسر بد (63)

چهار پارتی✨ساعت پنج عصر بود و سالن تکواندو تقریباً پر شده بو...

چند پارتی جونگ کوک دعوایی که جونگ کوک اومد کت و شلوار مشکیشو...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد نور آفتاب از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط