{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سه پارتی✨

سه پارتی✨

ات: سلام خنگول! صبح بخیر. امروز میری شرکت؟

جونگ‌کوک: سلام، صبح تو هم بخیر. نه، امروز نمی‌رم. گفتم یکم با هم وقت بگذرونیم.

ات: وای جدی؟ بالاخره یه روز پیدا شد که کار نداشته باشی؟

جونگ‌کوک: باور کن خودمم تعجب کردم.

ات: خب پس امروز در اختیار منی.

جونگ‌کوک: دستور بده خانوم.

ات خندید و یک بالش به سمتش پرت کرد.

ات: اول برو صبحونه درست کن.

جونگ‌کوک: چرا من؟

ات: چون من گفتم.

جونگ‌کوک: چه دلیل محکمی.

چند دقیقه بعد هر دو در آشپزخانه بودند. جونگ‌کوک مشغول درست کردن صبحانه بود و ات روی صندلی نشسته بود و با لبخند نگاهش می‌کرد.

ات: می‌دونی؟

جونگ‌کوک: چی؟

ات: اگه یه روز ازدواج کنی، همسرت خیلی خوش‌شانس میشه.

جونگ‌کوک لحظه‌ای مکث کرد.

جونگ‌کوک: از کجا معلوم؟

ات: چون خوب آشپزی می‌کنی.

جونگ‌کوک: فقط به خاطر آشپزی؟

ات: آره دیگه.

جونگ‌کوک: چه بی‌انصاف.

ات خندید.

تمام صبح با شوخی و خنده گذشت. بعد از صبحانه روی مبل نشستند و مشغول تماشای فیلم شدند.

وسط فیلم، ات ناگهان گفت:

ات: فکر می‌کنی پنج سال دیگه کجا باشیم؟

جونگ‌کوک: سوال عجیبیه.

ات: جواب بده.

جونگ‌کوک چند ثانیه فکر کرد.

جونگ‌کوک: نمی‌دونم. فقط امیدوارم آدمای مهم زندگیم هنوز کنارم باشن.

ات: منم جزوشونم؟

جونگ‌کوک لبخند زد.

جونگ‌کوک: معلومه.

ات از جوابش خوشش آمد اما چیزی نگفت.

ساعت‌ها گذشت و آن‌ها از هر چیزی حرف زدند؛ از خاطرات خنده‌دار، از آرزوهایشان، از چیزهایی که دوست داشتند و چیزهایی که از آن می‌ترسیدند.

عصر که شد، روی بالکن نشستند و چای می‌خوردند.

ات: یه سوال.

جونگ‌کوک: باز شروع شد.

ات: اگه مجبور بشی فقط با یه نفر تا آخر عمرت حرف بزنی، اون کیه؟

جونگ‌کوک: تو خیلی سوال سخت می‌پرسی.

ات: جواب بده.

جونگ‌کوک نگاه کوتاهی به او انداخت.

جونگ‌کوک: احتمالاً تو.

ات برای لحظه‌ای ساکت شد.

ات: چرا من؟

جونگ‌کوک: چون هیچ‌وقت از حرف زدن باهات خسته نمی‌شم.

قلب ات کمی تندتر زد اما سعی کرد عادی رفتار کند.

ات: حرف قشنگی بود.

جونگ‌کوک: حقیقت بود.

شب که شد، هر دو در اتاق نشیمن نشسته بودند. چراغ‌ها خاموش بود و فقط نور کم‌رنگ تلویزیون فضا را روشن می‌کرد.

برخلاف همیشه، جونگ‌کوک ساکت‌تر به نظر می‌رسید.

ات: امروز زیادی آرومی.

جونگ‌کوک: دارم فکر می‌کنم.

ات: به چی؟

جونگ‌کوک نگاهش را از تلویزیون گرفت و به ات خیره شد.

جونگ‌کوک: به یه چیزی که مدت‌هاست می‌خوام بگم.

ات: خب بگو.

جونگ‌کوک: می‌ترسم.

ات: از چی؟

جونگ‌کوک: از اینکه بعدش همه چیز عوض بشه.

ات کنجکاوتر شد.

ات: انقدر ترسناک بود؟

جونگ‌کوک خندید.

جونگ‌کوک: برای من آره.

چند ثانیه سکوت بینشان حاکم شد.

جونگ‌کوک: ات...

ات: جانم؟

جونگ‌کوک: فکر کنم خیلی وقته که دوستت دارم.

ات کاملاً ساکت شد.

جونگ‌کوک ادامه داد:

جونگ‌کوک: نه فقط به عنوان یه برادر ناتنی یا دوست. هر وقت خوشحالی خوشحال میشم. وقتی ناراحتی حالم بد میشه. وقتی دیر میای خونه نگران میشم. و هر روز بیشتر از قبل بهت فکر می‌کنم.

قلب ات به شدت می‌تپید.

ات: جونگ‌کوک...

جونگ‌کوک: لازم نیست الان جواب بدی.

اما ات لبخند زد.

ات: ........
دیدگاه ها (۱)

ات: اگه بهت بگم مدت‌ها منتظر شنیدن این حرف بودم چی؟جونگ‌کوک ...

جونگ‌کوک: نه، منظورم اینه که تا صبح.ات: تا صبح؟ فردا هر دومو...

منتظرم قشنگای من🫠🎀

کدوم تکپارتیو اول بزارم؟همه بگین!

خواب رویایی part: ۸ «آخر» _ اگر ...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ⁴ ات ناراحت  : منظورت اون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط