★وقتی تصادف میکنیو... p¹
★وقتی تصادف میکنیو... p¹
جیمین روی کاناپه به گوشیش خیره شده بود و منتظر دریافت حتی یک تماس از مینسو بود!
جیمین حدودا ۲ ساعت میشد که اومده بود خونه، اما خبری از مینسو نبود؛ هر چند دقیقه باهاش تماس میگرفت اما مینسو جواب نمیداد!
با خودش کلی فکر کرد و به این نتیجه رسید که منتظر تماس مینسو بمونه، اما اینجور که مشخص بود قرار نبود کسی باهاش تماس بگیره...
بلند شد و رفت سمت یخچال تا یکم آب بخوره، یهو گوشیش زنگ خورد. خیلی سریع رفتم سمت گوشی و دید جیهوپ داره زنگ میزنه... انتظار داشت مینسو باشه ولی این فقط یک انتظار بود! جواب داد:"سلام جیهوپ، حالت چطوره؟" جیهوپ گفت:"جیمینااااا سلامممم خوبم تو چطوری؟"
برای جیهوپ تعریف کرد که مینسو خونه نیست و جواب تماسها رو نمیده...
جیهوپ یکم نگران شده بود اما گفت:"ببین الان نباید نگران باشیم... مطمئن باش به زودی میاد خونه!" یکم با هم حرف زدن و راجب آهنگ جدید صحبت کردن...
جیمین تلویزیون رو روشن کرد و در حال عوض کردن کانال ها بود که صدای کلید اومد و یکی وارد خونه شد!
جیمین برگشت و مطمئن شد مینسو اومده...
اصلا اهمیتی نداد و وانمود کرد مینسو رو اصلا نمیبینه!
مینسو گفت:"سلام به زیباترین مرد جهان! چطوری جیمین؟"
جیمین حتی به مینسو نگاه هم نکرد! مینسو یکم به جیمین نگاه کرد و گفت:"جیمین؟اتفاقی افتاده؟" جیمین پوزخندی زد و گفت:"نمیومدی راحت تر نبودی؟؟ معلوم هست کجایی؟ چرا تلفنت رو جواب نمیدی؟؟" مینسو متعجب، گوشیش رو از کیفش درآورد و با ۲۳ تماس از دست رفته از طرف جیمین مواجه شد... ساعت رو نگاه کرد و دید ۱۲ شبه!
مینسو دستپاچه گفت:"جیمین باور کن گوشیم سایلنت بود... بعدشم من و جینهو رفتیم کافه، فکر نمیکردم اینقدر زود بگذره که اینقدر دیر وقت بشه... ببخشید دیگه!"
جیمین بلند شد و داد زد:"تو نباید به من خبر بدی؟؟ مینسو تو میخوای بری کافه نباید به من بگی؟؟؟" مینسو گفت:"جیمین آروم صحبت کن" جیمین به حرف مینسو گوش نکرد و صداشو بالاتر برد:"میخوام داد بزنم...دلم میخواد داد بزنم مینسو! چون همسر من میره بیرون و تا دیروقت بیرونه بدون اینکه من چیزی بدونم!" مینسو گفت:"جیمین موضوع رو بزرگ نکن"
هر چی بیشتر میگذشت صدای جیمین بلند تر میشد... در آخر مینسو داد زد:"بسهههه من عذر خواهی کردم جیمین! مادر جینهو بیماری قلبی داره و اینو تازه فهمیدن... من داشتم به جینهو دلداری میدادم! میفهمی؟؟؟"
جیمین گفت:"مینسو برام اهمیت نداره که چرا رفتی کافه... ازت عصبیم که تا این وقت شب بیرون بودی و حتی تلفنت رو جواب نمیدادی" صداشو تا جایی که میتونست بالا برد و داد زد:"اگه فکر میکنی بزرگش میکنم میتونی از خونه بری!"
متوجه حرفی که زده بود نشد... اما مینسو کیفش رو برداشت و با چشمای اشکی گفت:"آره بزرگش میکنی... چه بهتر که از اینجا برم!" جیمین تازه به خودش اومده بود اما غرورش نمیذاشت سمت مینسو بره!
مینسو از خونه رفت...
بعد حدودا یک ساعت با جیمین تماس گرفتن و گفتن مینسو تصادف کرده و وضعیتش خوب نیست!
نظرتون رو حتما بگید... اگر درخواستی هم داشتید میتونید بهم بگید! امیدوارم فیک جدید رو دوست داشته باشید★
_ آگاتا★
جیمین روی کاناپه به گوشیش خیره شده بود و منتظر دریافت حتی یک تماس از مینسو بود!
جیمین حدودا ۲ ساعت میشد که اومده بود خونه، اما خبری از مینسو نبود؛ هر چند دقیقه باهاش تماس میگرفت اما مینسو جواب نمیداد!
با خودش کلی فکر کرد و به این نتیجه رسید که منتظر تماس مینسو بمونه، اما اینجور که مشخص بود قرار نبود کسی باهاش تماس بگیره...
بلند شد و رفت سمت یخچال تا یکم آب بخوره، یهو گوشیش زنگ خورد. خیلی سریع رفتم سمت گوشی و دید جیهوپ داره زنگ میزنه... انتظار داشت مینسو باشه ولی این فقط یک انتظار بود! جواب داد:"سلام جیهوپ، حالت چطوره؟" جیهوپ گفت:"جیمینااااا سلامممم خوبم تو چطوری؟"
برای جیهوپ تعریف کرد که مینسو خونه نیست و جواب تماسها رو نمیده...
جیهوپ یکم نگران شده بود اما گفت:"ببین الان نباید نگران باشیم... مطمئن باش به زودی میاد خونه!" یکم با هم حرف زدن و راجب آهنگ جدید صحبت کردن...
جیمین تلویزیون رو روشن کرد و در حال عوض کردن کانال ها بود که صدای کلید اومد و یکی وارد خونه شد!
جیمین برگشت و مطمئن شد مینسو اومده...
اصلا اهمیتی نداد و وانمود کرد مینسو رو اصلا نمیبینه!
مینسو گفت:"سلام به زیباترین مرد جهان! چطوری جیمین؟"
جیمین حتی به مینسو نگاه هم نکرد! مینسو یکم به جیمین نگاه کرد و گفت:"جیمین؟اتفاقی افتاده؟" جیمین پوزخندی زد و گفت:"نمیومدی راحت تر نبودی؟؟ معلوم هست کجایی؟ چرا تلفنت رو جواب نمیدی؟؟" مینسو متعجب، گوشیش رو از کیفش درآورد و با ۲۳ تماس از دست رفته از طرف جیمین مواجه شد... ساعت رو نگاه کرد و دید ۱۲ شبه!
مینسو دستپاچه گفت:"جیمین باور کن گوشیم سایلنت بود... بعدشم من و جینهو رفتیم کافه، فکر نمیکردم اینقدر زود بگذره که اینقدر دیر وقت بشه... ببخشید دیگه!"
جیمین بلند شد و داد زد:"تو نباید به من خبر بدی؟؟ مینسو تو میخوای بری کافه نباید به من بگی؟؟؟" مینسو گفت:"جیمین آروم صحبت کن" جیمین به حرف مینسو گوش نکرد و صداشو بالاتر برد:"میخوام داد بزنم...دلم میخواد داد بزنم مینسو! چون همسر من میره بیرون و تا دیروقت بیرونه بدون اینکه من چیزی بدونم!" مینسو گفت:"جیمین موضوع رو بزرگ نکن"
هر چی بیشتر میگذشت صدای جیمین بلند تر میشد... در آخر مینسو داد زد:"بسهههه من عذر خواهی کردم جیمین! مادر جینهو بیماری قلبی داره و اینو تازه فهمیدن... من داشتم به جینهو دلداری میدادم! میفهمی؟؟؟"
جیمین گفت:"مینسو برام اهمیت نداره که چرا رفتی کافه... ازت عصبیم که تا این وقت شب بیرون بودی و حتی تلفنت رو جواب نمیدادی" صداشو تا جایی که میتونست بالا برد و داد زد:"اگه فکر میکنی بزرگش میکنم میتونی از خونه بری!"
متوجه حرفی که زده بود نشد... اما مینسو کیفش رو برداشت و با چشمای اشکی گفت:"آره بزرگش میکنی... چه بهتر که از اینجا برم!" جیمین تازه به خودش اومده بود اما غرورش نمیذاشت سمت مینسو بره!
مینسو از خونه رفت...
بعد حدودا یک ساعت با جیمین تماس گرفتن و گفتن مینسو تصادف کرده و وضعیتش خوب نیست!
نظرتون رو حتما بگید... اگر درخواستی هم داشتید میتونید بهم بگید! امیدوارم فیک جدید رو دوست داشته باشید★
_ آگاتا★
- ۱.۱k
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط