chapter ²⁷
(i sort of like it)
(یه جورایی خوشم اومد)
کوک:فارسی؟
از کجا بلدی
تیلا:از لی مینا میشناسی که رویه تهیونگ کرد مامان خاله لی سورای خدا بیامرز یادم داده تهیونگ دخترش رو میشناسه بر اثر سرطان مرد(غمگین)
کوک چونه ی تیلا رو گرفت بالا و تو چشماش نگاه کرد و با کفگیرش براش خط و نشون کشید
:ببین یه خم به ابروت بیاد اونم موقعی که اینجا پیش مایی همین کفگیرو میکنم تو ک...ببخشید خیلی معذرت میخوام میخواستم بگم دیگه کیک درست نمیکنم
تیلا:آره ارواح همت میخواستی اینو بگی(خنده)
بعد از صبحانه
تیلا:خب کدوم یکیتون میخواید منو برسونید سر کارم؟
تهیونگ:شما دیگه تشریف نمیبری اونجا
ویو تیلا
تا آخرین حد چشمام گشاد شد
:چرااا
کوک:چون خطرناکه
:هااا؟
ته ته:تیلا فعلا باید پیش ما بمونی تا واست یه تصمیم درست و حسابی بگیریم(مهربون)
:ولی آخه پول از کجا ییارم؟باشگاهم چی؟وسایلام که اونجا موندن چی؟
کوک:یااااا آروم نفس بگیر (لیوان آبو بهش داد و تیلا بدون فاصله سرش کشید)
خب پول که هیچی کلا نمیخواد بری سرکار، باشگاهتم که خودم بهت بوکس یاد میدم وسایلتم که بهترشو برات میخریم
:نه نه نه من نمیتونم وسایلمو اونجا وا کنم. یسریاشون واقعا ارزش دارم ولی بقیش اوکی
ته ته: امروز باید سیر بریم کمپانی حدود ساعت دو ظهر اینا برمیگردیم اونموقع باهم میریم وسایلتم بردار
کوک:راست میگه فقط حواست باشه وقتی اینجایی به هیچ کس جز خودمون زنگ نزن و پیام نده چون اگه کسی ردتو بزنه اتفاقای قشنگی نمیوفته ولی هرکاری دلت میخواد میتونی بکنی،درضمن به هیچ عنوان جواب هانسلو نمیدی
تیلا:چشم
بد دو ساعت حوصلم توی خونه سر رفته بود و تا حالاش فقط داشتم توی گوشی میچرخیدم پاشدم یه گشتی توی خونه زدم و با دیدن تلویزیون رو به روم خوشحال شدم شماره ی کوک رو گرفتم بعد چندتا بوغ جواب داد
کوک:هه بله هه چیزی شده تیلاً(نفس نفس)
تیلا:اوه اوه موسیو جئون بد موقع مزاحم شما مثل اینکه خیلی داره با داداشم خوش میگذره ناکار نشدی؟
کوک:تیلاااا داشتم تمرین میکردم خیلی منحرفی عملا به داداشت رفتی(غش کرده از خنده)
:عهههه خب خواستم بپرسم میشه تلویزیون ببینم و اینکه غذا درست کنم؟
کوک:اوکیه ببین چرا میپرسی ولی آشپزی نه خط رو دستت بیوفته تهیونگ دوتامونو جر میده
:قول میدم هیچ اتفاقی نیوفته مرسیییی بای
هوففف خوب شد قطع کردند و گرنه غر میزد
تلویزیون رو روشن کردم و روی رادیو رفتم و رفتم سمت آشپزخونه
(یه جورایی خوشم اومد)
کوک:فارسی؟
از کجا بلدی
تیلا:از لی مینا میشناسی که رویه تهیونگ کرد مامان خاله لی سورای خدا بیامرز یادم داده تهیونگ دخترش رو میشناسه بر اثر سرطان مرد(غمگین)
کوک چونه ی تیلا رو گرفت بالا و تو چشماش نگاه کرد و با کفگیرش براش خط و نشون کشید
:ببین یه خم به ابروت بیاد اونم موقعی که اینجا پیش مایی همین کفگیرو میکنم تو ک...ببخشید خیلی معذرت میخوام میخواستم بگم دیگه کیک درست نمیکنم
تیلا:آره ارواح همت میخواستی اینو بگی(خنده)
بعد از صبحانه
تیلا:خب کدوم یکیتون میخواید منو برسونید سر کارم؟
تهیونگ:شما دیگه تشریف نمیبری اونجا
ویو تیلا
تا آخرین حد چشمام گشاد شد
:چرااا
کوک:چون خطرناکه
:هااا؟
ته ته:تیلا فعلا باید پیش ما بمونی تا واست یه تصمیم درست و حسابی بگیریم(مهربون)
:ولی آخه پول از کجا ییارم؟باشگاهم چی؟وسایلام که اونجا موندن چی؟
کوک:یااااا آروم نفس بگیر (لیوان آبو بهش داد و تیلا بدون فاصله سرش کشید)
خب پول که هیچی کلا نمیخواد بری سرکار، باشگاهتم که خودم بهت بوکس یاد میدم وسایلتم که بهترشو برات میخریم
:نه نه نه من نمیتونم وسایلمو اونجا وا کنم. یسریاشون واقعا ارزش دارم ولی بقیش اوکی
ته ته: امروز باید سیر بریم کمپانی حدود ساعت دو ظهر اینا برمیگردیم اونموقع باهم میریم وسایلتم بردار
کوک:راست میگه فقط حواست باشه وقتی اینجایی به هیچ کس جز خودمون زنگ نزن و پیام نده چون اگه کسی ردتو بزنه اتفاقای قشنگی نمیوفته ولی هرکاری دلت میخواد میتونی بکنی،درضمن به هیچ عنوان جواب هانسلو نمیدی
تیلا:چشم
بد دو ساعت حوصلم توی خونه سر رفته بود و تا حالاش فقط داشتم توی گوشی میچرخیدم پاشدم یه گشتی توی خونه زدم و با دیدن تلویزیون رو به روم خوشحال شدم شماره ی کوک رو گرفتم بعد چندتا بوغ جواب داد
کوک:هه بله هه چیزی شده تیلاً(نفس نفس)
تیلا:اوه اوه موسیو جئون بد موقع مزاحم شما مثل اینکه خیلی داره با داداشم خوش میگذره ناکار نشدی؟
کوک:تیلاااا داشتم تمرین میکردم خیلی منحرفی عملا به داداشت رفتی(غش کرده از خنده)
:عهههه خب خواستم بپرسم میشه تلویزیون ببینم و اینکه غذا درست کنم؟
کوک:اوکیه ببین چرا میپرسی ولی آشپزی نه خط رو دستت بیوفته تهیونگ دوتامونو جر میده
:قول میدم هیچ اتفاقی نیوفته مرسیییی بای
هوففف خوب شد قطع کردند و گرنه غر میزد
تلویزیون رو روشن کردم و روی رادیو رفتم و رفتم سمت آشپزخونه
- ۱۱۸
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط