chapter ²⁵
(reminding miserys)
(یادآوری بد بختی ها)
تیلا:راستی یه سوال(شوکه)
ته ته:جونم؟
تیلا: ببخشید اینجوری میگم ولی تو الآن زنده ای اما اون چاقویه توی قلبت یا اون آگهی ترحیم قضیه اش چی بود؟
کوک کل داستان اینکه تهیونگو اونشب نجات دادن و مرگشو فیک کردن اینا رو بهش گفت و تیلا هم پسماش ریخته بود
بلاخره تونستن اونشب سوار ماشین شن
تیلا:کوک میشه منو ببری مسافرخو.....(همون لحظه گوشی تیلا زنگ خورد)
اسم هانسل روی گوشی افتاده بود تماس رو وصل کرد و گفت:چی کار داری؟(آروم)
هانسل:هیچی خواستم یه یادآوری کنم به اینکه نازا شدی یا اینکه مامانمو کشتی یا اینکه بچه یتیمی
تیلا:چ..چی چرا اینجوری میگی بهم؟(بغض و آروم)(آخه بمیرم واست)
هانسل: برای اینکه بهت یادآوری کنم اگر درخواست ازدواج منو قبول میکردی الان هم بچتو داشتی هم مادرشوهرت زنده بود
تهکوک هنوز متوجه اینکه تیلا داره با کی حرف میزنه نشده بودن که یهو
تیلا:دهنتو ببند عوضی من مامانتو نکشتم من حتی هنوزم نمیدونم کسی که به عنوان مادر دومم میشناختمش چرا مرده بعد تو به من اتهام قتل میزنی؟
قاتل اصلی تویی تووو تو بودی که جون بچه ی آینده ی منو گرفتی و منو از درون کشتی لعنتی(جیغ و گریه)
هانسل:هه هه یادته چند روز پیش بهم تیکه انداختی که بیا بریم برات قبر بخرم؟ حالا چطوره به قبر برای بچه ی خیالیت بخری و این لباسا و عروسک و سیسمونی هارو بزاری داخلش ها؟
تیلا:ببند دهنتو ببند عوضی آشغال چرا حالیت نیست اگه واقعا منو دوست داری باید اینطوری عذابم بدی
کوک سریع ماشینو کنار زد و تهیونگ در عقب ماشین و باز کرد و گوشی رو از تیلا گرفت و گفت:
لاشخور چی داری میگی توها؟
هانسل:هر چی بگم تو کیشی مگه؟آها بزار حدس بزنم تیلا کوچولوی ما ج`نده شده توهم بکنشی آره
تهیونگ:نه خیر اون لقبی که روی ما گذاشتی خودتو هفت جدتین من داداشم همونی که تا حالا گم شده بود همونی که به خاطر نبودش همچین جسارتی رو به خودت دادی که هر کاری با خواهر کوچولوم بکنی
و گوشی رو قطع کرد
و وارد ماشین شد کوک که پیش تیلا نشسته بود و سعی داشت آرومش کنه حالا خودش به گریه افتاده بود (بابا بخدا کوک و تیلا مثل خواهر و برادر عاشق همین انقد شیپ نکنینننن کوک با ته ته است)
تهیونگ خودش هم سمت خواهرش رفت و به کوک گفت بره جلو و رانندگیش رو کنه خواهرش رو توی بغل خودش جا کرد و جلوی سرش رو ناز کرد تا جایی که یادش بود این حرکت باعث میشد تیلا خوابش ببره بعد چند لحظه ساکت شد که کوک از آینه ی بالای سرش به ته علامت داد که چی شد و ته هم گفت:خوابش برده(بغض)
نمیتونست خواهرش رو اونقدر داغون ببینه باید کاری میکرد.....
(یادآوری بد بختی ها)
تیلا:راستی یه سوال(شوکه)
ته ته:جونم؟
تیلا: ببخشید اینجوری میگم ولی تو الآن زنده ای اما اون چاقویه توی قلبت یا اون آگهی ترحیم قضیه اش چی بود؟
کوک کل داستان اینکه تهیونگو اونشب نجات دادن و مرگشو فیک کردن اینا رو بهش گفت و تیلا هم پسماش ریخته بود
بلاخره تونستن اونشب سوار ماشین شن
تیلا:کوک میشه منو ببری مسافرخو.....(همون لحظه گوشی تیلا زنگ خورد)
اسم هانسل روی گوشی افتاده بود تماس رو وصل کرد و گفت:چی کار داری؟(آروم)
هانسل:هیچی خواستم یه یادآوری کنم به اینکه نازا شدی یا اینکه مامانمو کشتی یا اینکه بچه یتیمی
تیلا:چ..چی چرا اینجوری میگی بهم؟(بغض و آروم)(آخه بمیرم واست)
هانسل: برای اینکه بهت یادآوری کنم اگر درخواست ازدواج منو قبول میکردی الان هم بچتو داشتی هم مادرشوهرت زنده بود
تهکوک هنوز متوجه اینکه تیلا داره با کی حرف میزنه نشده بودن که یهو
تیلا:دهنتو ببند عوضی من مامانتو نکشتم من حتی هنوزم نمیدونم کسی که به عنوان مادر دومم میشناختمش چرا مرده بعد تو به من اتهام قتل میزنی؟
قاتل اصلی تویی تووو تو بودی که جون بچه ی آینده ی منو گرفتی و منو از درون کشتی لعنتی(جیغ و گریه)
هانسل:هه هه یادته چند روز پیش بهم تیکه انداختی که بیا بریم برات قبر بخرم؟ حالا چطوره به قبر برای بچه ی خیالیت بخری و این لباسا و عروسک و سیسمونی هارو بزاری داخلش ها؟
تیلا:ببند دهنتو ببند عوضی آشغال چرا حالیت نیست اگه واقعا منو دوست داری باید اینطوری عذابم بدی
کوک سریع ماشینو کنار زد و تهیونگ در عقب ماشین و باز کرد و گوشی رو از تیلا گرفت و گفت:
لاشخور چی داری میگی توها؟
هانسل:هر چی بگم تو کیشی مگه؟آها بزار حدس بزنم تیلا کوچولوی ما ج`نده شده توهم بکنشی آره
تهیونگ:نه خیر اون لقبی که روی ما گذاشتی خودتو هفت جدتین من داداشم همونی که تا حالا گم شده بود همونی که به خاطر نبودش همچین جسارتی رو به خودت دادی که هر کاری با خواهر کوچولوم بکنی
و گوشی رو قطع کرد
و وارد ماشین شد کوک که پیش تیلا نشسته بود و سعی داشت آرومش کنه حالا خودش به گریه افتاده بود (بابا بخدا کوک و تیلا مثل خواهر و برادر عاشق همین انقد شیپ نکنینننن کوک با ته ته است)
تهیونگ خودش هم سمت خواهرش رفت و به کوک گفت بره جلو و رانندگیش رو کنه خواهرش رو توی بغل خودش جا کرد و جلوی سرش رو ناز کرد تا جایی که یادش بود این حرکت باعث میشد تیلا خوابش ببره بعد چند لحظه ساکت شد که کوک از آینه ی بالای سرش به ته علامت داد که چی شد و ته هم گفت:خوابش برده(بغض)
نمیتونست خواهرش رو اونقدر داغون ببینه باید کاری میکرد.....
- ۲۶۶
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط