#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۷۷: یک سؤال ساده، یک سکوت خطرناک
هوای سالن دوباره سنگین شده بود.
پادشاه آرام گفت:
— «ادامه بده.»
ملکه لبخند خیلی کمرنگی زد.
— «بسیار خب.»
بعد نگاهش را مستقیم روی پادشاه نگه داشت.
— «سؤال من هنوز همونه… اون شب، کی همراه شما بود؟»
هیچکس تکان نخورد.
حتی خدمتکارها هم جرئت نفس کشیدن نداشتند.
پادشاه ساکت ماند.
جونگکوک حس کرد دوباره خون در رگهایش میجوشد.
سوآ سریعتر دستش را فشار داد.
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
ملکه ادامه داد:
— «چون اگه حقیقت رو نگید، من مجبور میشم بگم.»
یهجین آرام سرش را پایین انداخت.
نامجون اخم کرده بود.
جین بیصدا به زمین خیره مانده بود.
تهیونگ از همه بدحالتر به نظر میرسید.
انگار هر جملهای که ملکه میگفت، یک ضربه تازه بود.
سوآ آرام اطراف را نگاه کرد.
بعد ناگهان ابرویش جمع شد.
— «یه لحظه…»
همه ناخودآگاه نگاهش کردند.
سوآ با تعجب گفت:
— «سوهیون و میرا کجان؟»
تهیونگ انگار تازه یادش افتاده باشد، آروم جواب داد:
— «سوهیون رفت خونهی میرا.»
سوآ پلک زد.
— «الان؟»
تهیونگ شانه بالا انداخت.
— «گفت حال میرا خوب نیست.»
جونگکوک ناگهان اخم کرد.
— «منظورت چیه خوب نیست؟»
تهیونگ لحظهای مکث کرد.
سوآ مستقیم نگاهش کرد.
— «تهیونگ؟»
تهیونگ این بار آه کشید.
— «میرا بعد از اینکه از اتاقت اومد بیرون حالش بد شد… تقریباً غش کرد.»
هوسوک فوری گفت:
— «چی؟ چرا کسی چیزی نگفت؟!»
جیمین آروم جواب داد:
— «نمیخواستن اوضاع بدتر شه.»
سوآ نگرانی توی صورتش نشست.
— «الان تنهاست؟»
تهیونگ آرام گفت:
— «نه. سوهیون پیششه.»
اما یونگی که تا آن لحظه ساکت بود، ناگهان سر بلند کرد.
نگاهش تیز شد.
— «صبر کن.»
همه به او نگاه کردند.
یونگی خیلی آروم پرسید:
— «سوهیون خودش گفت میره خونهی میرا؟»
تهیونگ:
— «آره… چرا؟»
یونگی اخم کرد.
— «چون نیم ساعت پیش دیدمش که داشت از در جنوبی قصر خارج میشد.»
سوآ حس کرد دلش فرو ریخت.
جونگکوک فوری گفت:
— «در جنوبی؟ اون مسیر به خونهی میرا نمیرسه.»
تهیونگ آرام گفت:
— «شاید راهش رو عوض کرده…»
اما حتی خودش هم مطمئن به نظر نمیرسید.
ملکه با دقت نگاهشان میکرد.
بعد ناگهان لبخند محوی زد.
و همین…
باعث شد جونگکوک کامل مشکوک شود.
چشمهایش باریک شد.
— «شما چیزی میدونین؟»
ملکه آرام ابرو بالا انداخت.
— «چرا باید بدونم؟»
حس بد افتاده بود وسط دل همه.
سوآ بیاختیار گفت:
— «نه… یه چیزی درست نیست.»
جونگکوک فوراً برگشت سمت او.
— «سوآ—»
اما قبل از اینکه جملهاش کامل شود—
درهای سالن ناگهان با صدای بلندی باز شدند.
یکی از سربازها نفسنفسزنان وارد شد.
رنگش پریده بود.
و وقتی حرف زد…
صدایش لرزید.
— «اعلیحضرت…»
همه منتظر ماندند.
سرباز با سختی نفس کشید.
— «ماشین بانو سوهیون… کنار جنگل پیدا شده.»
سوآ یخ زد.
جونگکوک دستش را محکمتر گرفت.
سرباز ادامه داد:
— «ولی… خودِ بانو سوهیون و بانو میرا داخلش نبودند.»
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
22 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
***
نتم ضعیفه مجبور شدم با عکس آپ کنم...
پارت ۷۷: یک سؤال ساده، یک سکوت خطرناک
هوای سالن دوباره سنگین شده بود.
پادشاه آرام گفت:
— «ادامه بده.»
ملکه لبخند خیلی کمرنگی زد.
— «بسیار خب.»
بعد نگاهش را مستقیم روی پادشاه نگه داشت.
— «سؤال من هنوز همونه… اون شب، کی همراه شما بود؟»
هیچکس تکان نخورد.
حتی خدمتکارها هم جرئت نفس کشیدن نداشتند.
پادشاه ساکت ماند.
جونگکوک حس کرد دوباره خون در رگهایش میجوشد.
سوآ سریعتر دستش را فشار داد.
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
ملکه ادامه داد:
— «چون اگه حقیقت رو نگید، من مجبور میشم بگم.»
یهجین آرام سرش را پایین انداخت.
نامجون اخم کرده بود.
جین بیصدا به زمین خیره مانده بود.
تهیونگ از همه بدحالتر به نظر میرسید.
انگار هر جملهای که ملکه میگفت، یک ضربه تازه بود.
سوآ آرام اطراف را نگاه کرد.
بعد ناگهان ابرویش جمع شد.
— «یه لحظه…»
همه ناخودآگاه نگاهش کردند.
سوآ با تعجب گفت:
— «سوهیون و میرا کجان؟»
تهیونگ انگار تازه یادش افتاده باشد، آروم جواب داد:
— «سوهیون رفت خونهی میرا.»
سوآ پلک زد.
— «الان؟»
تهیونگ شانه بالا انداخت.
— «گفت حال میرا خوب نیست.»
جونگکوک ناگهان اخم کرد.
— «منظورت چیه خوب نیست؟»
تهیونگ لحظهای مکث کرد.
سوآ مستقیم نگاهش کرد.
— «تهیونگ؟»
تهیونگ این بار آه کشید.
— «میرا بعد از اینکه از اتاقت اومد بیرون حالش بد شد… تقریباً غش کرد.»
هوسوک فوری گفت:
— «چی؟ چرا کسی چیزی نگفت؟!»
جیمین آروم جواب داد:
— «نمیخواستن اوضاع بدتر شه.»
سوآ نگرانی توی صورتش نشست.
— «الان تنهاست؟»
تهیونگ آرام گفت:
— «نه. سوهیون پیششه.»
اما یونگی که تا آن لحظه ساکت بود، ناگهان سر بلند کرد.
نگاهش تیز شد.
— «صبر کن.»
همه به او نگاه کردند.
یونگی خیلی آروم پرسید:
— «سوهیون خودش گفت میره خونهی میرا؟»
تهیونگ:
— «آره… چرا؟»
یونگی اخم کرد.
— «چون نیم ساعت پیش دیدمش که داشت از در جنوبی قصر خارج میشد.»
سوآ حس کرد دلش فرو ریخت.
جونگکوک فوری گفت:
— «در جنوبی؟ اون مسیر به خونهی میرا نمیرسه.»
تهیونگ آرام گفت:
— «شاید راهش رو عوض کرده…»
اما حتی خودش هم مطمئن به نظر نمیرسید.
ملکه با دقت نگاهشان میکرد.
بعد ناگهان لبخند محوی زد.
و همین…
باعث شد جونگکوک کامل مشکوک شود.
چشمهایش باریک شد.
— «شما چیزی میدونین؟»
ملکه آرام ابرو بالا انداخت.
— «چرا باید بدونم؟»
حس بد افتاده بود وسط دل همه.
سوآ بیاختیار گفت:
— «نه… یه چیزی درست نیست.»
جونگکوک فوراً برگشت سمت او.
— «سوآ—»
اما قبل از اینکه جملهاش کامل شود—
درهای سالن ناگهان با صدای بلندی باز شدند.
یکی از سربازها نفسنفسزنان وارد شد.
رنگش پریده بود.
و وقتی حرف زد…
صدایش لرزید.
— «اعلیحضرت…»
همه منتظر ماندند.
سرباز با سختی نفس کشید.
— «ماشین بانو سوهیون… کنار جنگل پیدا شده.»
سوآ یخ زد.
جونگکوک دستش را محکمتر گرفت.
سرباز ادامه داد:
— «ولی… خودِ بانو سوهیون و بانو میرا داخلش نبودند.»
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
22 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
***
نتم ضعیفه مجبور شدم با عکس آپ کنم...
- ۶.۰k
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط