{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۷۵: وقتی در اشتباهی باز می‌شود
خنده‌هایشان هنوز کامل نخوابیده بود.
سوآ روی تخت خم شده بود و شکمش را گرفته بود.
هوسوک هنوز با نگاه قاتلانه جونگ‌کوک را تهدید می‌کرد.
و جونگ‌کوک؟
کاملاً بی‌شرمانه لبخند می‌زد.
آن مدل لبخندی که آدم دلش می‌خواهد هم بزندش هم بخندد.
تق تق.
هر سه خشکشان زد.
جونگ‌کوک فوری صاف ایستاد.
هوسوک هم اخم کرد.
صدای آرام خدمتکار پشت در آمد:
— «شاهزاده جونگ‌کوک؟ اعلیحضرت شما را فوراً به سالن اصلی فراخوانده‌اند.»
لبخند جونگ‌کوک کم‌رنگ شد.
فضای اتاق یک‌دفعه عوض شد.
همان جلسه.
همان آشوب.
همان حقیقت‌های کثیف.
سوآ ناخودآگاه جدی شد.
جونگ‌کوک چند ثانیه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
— «میام.»
صدای قدم‌های خدمتکار دور شد.
سکوت نشست وسط اتاق.
هوسوک آه کوتاهی کشید.
— «شروع شد.»
جونگ‌کوک نگاهش را پایین انداخت.
فکش سفت شده بود.
سوآ آرام صدایش زد:
— «جونگ‌کوک…»
جونگ‌کوک فوراً برگشت سمتش.
فقط با یک صدا.
فقط با اسمش.
سوآ چند لحظه نگاهش کرد.
بعد آرام گفت:
— «کنترل خودتو از دست نده.»
این جمله…
مستقیم خورد وسط سینه جونگ‌کوک.
چون هر سه نفر می‌دانستند منظورش چیست.
جونگ‌کوک آرام پلک زد.
بعد خیلی آروم سر تکان داد.
— «نمی‌دم.»
هوسوک نگاهش کرد.
برای اولین بار آن شب، هیچ طعنه‌ای نزد.
فقط جدی گفت:
— «قول بده.»
جونگ‌کوک مستقیم توی چشم‌هایش نگاه کرد.
— «قول میدم.»
و عجیب بود…
ولی هوسوک حس کرد این بار راست می‌گوید.
سوآ آرام از تخت پایین آمد.
جونگ‌کوک فوری اخم کرد.
— «بلند نشو، باید استراحت کنی.»
سوآ بی‌توجه جلو رفت.
تا رسید جلویش.
خیلی نزدیک.
آنقدر نزدیک که جونگ‌کوک ناخودآگاه نفسش آرام‌تر شد.
سوآ دستش را آرام گرفت.
انگشت‌های جونگ‌کوک فوراً دور دستش قفل شد.
مثل غریزه.
سوآ خیلی آرام گفت:
— «تنها نرو.»
جونگ‌کوک لحظه‌ای مات نگاهش کرد.
هوسوک هم ساکت شد.
سوآ ادامه داد:
— «اگه دوباره عصبانی شی و من اونجا نباشم… بیشتر می‌ترسم.»
این جمله…
جونگ‌کوک را کامل شکست.
نگاهش نرم شد.
انگار تمام خشمش فقط با یک جمله خاموش شد.
آرام گفت:
— «پس کنارم بمون.»
سوآ لبخند کوچکی زد.
هوسوک همان لحظه پرید وسط.
— «نه نه، این دیگه خیلی عاشقانه شد، من حالم بد شد.»
سوآ خندید.
جونگ‌کوک بدون اینکه نگاهش را از سوآ بگیرد گفت:
— «پس برو بیرون.»
— «این اتاق مال سوآئه!»
— «الان من بیشتر به آرامش فضا اهمیت میدم.»
— «خفه شو.»
جونگ‌کوک بالاخره خندید.
بعد آرام خم شد سمت سوآ.
خیلی آروم.
طوری که فقط خودش بشنود.
— «میای کنارم؟»
سوآ چند ثانیه نگاهش کرد.
خیلی نامحسوس سر تکان داد.
هوسوک فوراً جیغ زد:
— «من هنوز اینجام لطفاً!»
جونگ‌کوک بدون ذره‌ای شرم گفت:
— «متأسفم، فراموشت کردم برادر زن.»
هوسوک:
— «این پسره دلش مرگ می‌خواد.»
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
22 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
دیدگاه ها (۱۲)

#تاج_و_طوفانپارت ۷۴: سوآی منسوآ هنوز از خنده نفس‌نفس می‌زد.ه...

#تاج_و_طوفانپارت ۷۳: برادر زن و فاز دامادیهوسوک خیلی آرام گف...

Help me

تو اون دنیا می بینمت:) p20

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط