#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۷۶: دستی که رها نشد
راهروهای قصر ساکت بودند.
صدای قدمهایشان روی سنگهای سرد پیچیده بود و هرچه به سالن اصلی نزدیکتر میشدند، نفس کشیدن سختتر میشد.
سوآ کنار جونگکوک راه میرفت.
و دستش هنوز در دست او بود.
انگار اگر رهایش میکرد، دوباره همهچیز از کنترل خارج میشد.
هوسوک پشت سرشان حرکت میکرد و هر چند ثانیه یکبار به دستهای قفلشدهشان نگاه میکرد.
بعد زیرلب غر زد:
— «من واقعاً دارم زیادی مهربون میشم.»
جونگکوک بدون اینکه برگردد گفت:
— «بله برادر زن.»
— «جونگکوک…»
— «چشم برادر زن.»
— «به خدا هلت میدم توی فواره.»
سوآ خندهاش گرفت.
جونگکوک خیلی آروم لبخند زد.
فقط برای اینکه صدای خنده سوآ را دوباره بشنود.
اما همین که به درهای بزرگ سالن رسیدند…
لبخندش محو شد.
دو سرباز درها را باز کردند.
و فضای داخل سالن…
سنگین بود.
پادشاه بالای سالن نشسته بود.
ملکه کنار او.
یهجین کمی دورتر ایستاده بود و نگاهش بین سوآ و جونگکوک حرکت میکرد.
جین، نامجون، یونگی، جیمین و تهیونگ هم حضور داشتند.
همه ساکت شدند وقتی آن سه نفر وارد شدند.
چشم همه افتاد به دست جونگکوک و سوآ.
سه ثانیه سکوت مطلق*
بعد جیمین خیلی آروم زیرلب گفت:
— «اوه… پس آشتی کردن.»
تهیونگ فوری زد پشت بازوش.
— «هیس!»
ولی دیر شده بود.
ملکه ابرویش بالا رفت.
هوسوک هم انگار تازه یادش افتاده باشد هنوز دستشان توی هم است، سریع گفت:
— «اون فقط برای کنترل روانی این یاروئه.»
جونگکوک:
— «چه توضیح قشنگی.»
هوسوک:
— «خفه شو.»
پادشاه بالاخره صحبت کرد.
صدایش آرام بود.
— «شاهزاده جونگکوک.»
جونگکوک صاف ایستاد.
اما دست سوآ را رها نکرد.
— «اعلیحضرت.»
پادشاه چند لحظه نگاهش کرد.
بعد آرام گفت:
— «امیدوارم این بار بتونی آرامشت رو حفظ کنی.»
جونگکوک فکش سفت شد.
سوآ خیلی نامحسوس انگشتش را فشار داد.
فقط یک فشار کوچک.
جونگکوک نفس آرامی کشید.
— «سعی میکنم.»
ملکه با لبخند سردی گفت:
— «سعی؟ جالبه. چون دفعه قبل نزدیک بود قصر رو خراب کنه.»
هوسوک زیرلب گفت:
—«خب حق هم داشت یکم.»
نامجون فوری سرفه کرد که خفهاش کند.
ملکه نگاه کوتاهی به سوآ انداخت.
بعد ناگهان گفت:
— «و ظاهرا سوآ هم حالش بهتر شده.»
سوآ مؤدب خم شد.
— «بله.»
اما نگاه ملکه روی دستهایشان ماند.
طولانیتر از حد عادی.
بعد لبخند خیلی آرومی زد.
— «میبینم که ولیعهد ازت جدا نمیشه.»
جونگکوک قبل از اینکه سوآ چیزی بگوید، مستقیم جواب داد:
— «نمیشم.»
یونگی آرام چشمهایش را بست.
هوسوک زیر لب:
— «خودش دنبال مرگه.»
ولی عجیبتر از همه…
سوآ بود.
چون گونههایش آرام قرمز شده بود.
ملکه این را دید.
و دقیقاً همان لحظه فهمید رابطهی این دو نفر از چیزی که فکر میکرد خطرناکتر شده.
پادشاه ناگهان گفت:
— «بحث اصلی رو ادامه میدیم.»
سالن دوباره سرد شد.
جونگکوک آرام ایستاد.
اما این بار فرق داشت.
چون سوآ کنارش بود.
و دستش هنوز رها نشده بود.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
22 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
پارت ۷۶: دستی که رها نشد
راهروهای قصر ساکت بودند.
صدای قدمهایشان روی سنگهای سرد پیچیده بود و هرچه به سالن اصلی نزدیکتر میشدند، نفس کشیدن سختتر میشد.
سوآ کنار جونگکوک راه میرفت.
و دستش هنوز در دست او بود.
انگار اگر رهایش میکرد، دوباره همهچیز از کنترل خارج میشد.
هوسوک پشت سرشان حرکت میکرد و هر چند ثانیه یکبار به دستهای قفلشدهشان نگاه میکرد.
بعد زیرلب غر زد:
— «من واقعاً دارم زیادی مهربون میشم.»
جونگکوک بدون اینکه برگردد گفت:
— «بله برادر زن.»
— «جونگکوک…»
— «چشم برادر زن.»
— «به خدا هلت میدم توی فواره.»
سوآ خندهاش گرفت.
جونگکوک خیلی آروم لبخند زد.
فقط برای اینکه صدای خنده سوآ را دوباره بشنود.
اما همین که به درهای بزرگ سالن رسیدند…
لبخندش محو شد.
دو سرباز درها را باز کردند.
و فضای داخل سالن…
سنگین بود.
پادشاه بالای سالن نشسته بود.
ملکه کنار او.
یهجین کمی دورتر ایستاده بود و نگاهش بین سوآ و جونگکوک حرکت میکرد.
جین، نامجون، یونگی، جیمین و تهیونگ هم حضور داشتند.
همه ساکت شدند وقتی آن سه نفر وارد شدند.
چشم همه افتاد به دست جونگکوک و سوآ.
سه ثانیه سکوت مطلق*
بعد جیمین خیلی آروم زیرلب گفت:
— «اوه… پس آشتی کردن.»
تهیونگ فوری زد پشت بازوش.
— «هیس!»
ولی دیر شده بود.
ملکه ابرویش بالا رفت.
هوسوک هم انگار تازه یادش افتاده باشد هنوز دستشان توی هم است، سریع گفت:
— «اون فقط برای کنترل روانی این یاروئه.»
جونگکوک:
— «چه توضیح قشنگی.»
هوسوک:
— «خفه شو.»
پادشاه بالاخره صحبت کرد.
صدایش آرام بود.
— «شاهزاده جونگکوک.»
جونگکوک صاف ایستاد.
اما دست سوآ را رها نکرد.
— «اعلیحضرت.»
پادشاه چند لحظه نگاهش کرد.
بعد آرام گفت:
— «امیدوارم این بار بتونی آرامشت رو حفظ کنی.»
جونگکوک فکش سفت شد.
سوآ خیلی نامحسوس انگشتش را فشار داد.
فقط یک فشار کوچک.
جونگکوک نفس آرامی کشید.
— «سعی میکنم.»
ملکه با لبخند سردی گفت:
— «سعی؟ جالبه. چون دفعه قبل نزدیک بود قصر رو خراب کنه.»
هوسوک زیرلب گفت:
—«خب حق هم داشت یکم.»
نامجون فوری سرفه کرد که خفهاش کند.
ملکه نگاه کوتاهی به سوآ انداخت.
بعد ناگهان گفت:
— «و ظاهرا سوآ هم حالش بهتر شده.»
سوآ مؤدب خم شد.
— «بله.»
اما نگاه ملکه روی دستهایشان ماند.
طولانیتر از حد عادی.
بعد لبخند خیلی آرومی زد.
— «میبینم که ولیعهد ازت جدا نمیشه.»
جونگکوک قبل از اینکه سوآ چیزی بگوید، مستقیم جواب داد:
— «نمیشم.»
یونگی آرام چشمهایش را بست.
هوسوک زیر لب:
— «خودش دنبال مرگه.»
ولی عجیبتر از همه…
سوآ بود.
چون گونههایش آرام قرمز شده بود.
ملکه این را دید.
و دقیقاً همان لحظه فهمید رابطهی این دو نفر از چیزی که فکر میکرد خطرناکتر شده.
پادشاه ناگهان گفت:
— «بحث اصلی رو ادامه میدیم.»
سالن دوباره سرد شد.
جونگکوک آرام ایستاد.
اما این بار فرق داشت.
چون سوآ کنارش بود.
و دستش هنوز رها نشده بود.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
22 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
- ۹۴۷
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط