{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کاشکیمیشددوبارهبهزمینبرگردم

#کاشکی_میشد_دوباره_به_زمین_برگردم.

ادامه پارت اول

فلیکس با عجله کوله‌پشتی‌اش را گشت. نقشه، همان نقشه‌ی کهنه و عزیزشان، زیر لاشه‌ی موتور له شده بود. صفحاتش پاره شده بود و دیگر قابل استفاده نبود.

"لعنتی!" فلیکس با ناامیدی گفت. "الان چیکار کنیم؟"

هان نگاهی به زخم‌هایش انداخت. "من... پام خیلی درد می‌کنه. نمی‌تونم زیاد راه برم."

فلیکس به اطراف نگاه کرد. خورشید داشت به سمت غروب متمایل می‌شد و سایه‌های جنگل بلندتر و ترسناک‌تر می‌شدند. "باید یه جایی برای شب پیدا کنیم. نزدیک اینجا چیزی پیدا میشه؟"

هر دو با احتیاط شروع به گشتن در اطراف کردند. بعد از کمی پیاده‌روی، به کنار رودخانه‌ای رسیدند که آبش از میان سنگ‌ها با صدای آرامی می‌گذشت. کمی جلوتر، زیر سایه‌ی یک درخت بلوط کهنسال، فضایی نسبتاً مسطح و امن پیدا کردند.

"اینجا خوبه." فلیکس گفت. "حداقل از باد و سرما در امانیم."

همانطور که شب فرا می‌رسید، سردی هوا بیشتر می‌شد. فلیکس با جمع کردن چند شاخه‌ی خشک، آتشی کوچک روشن کرد. شعله‌های لرزان آتش، نور کمی در تاریکی مطلق جنگل ایجاد می‌کردند و سایه‌های رقصان درختان، ترسناک‌تر از همیشه به نظر می‌رسیدند.

هان، در حالی که سعی می‌کرد پایش را راحت‌تر قرار دهد، به شعله‌های آتش خیره شده بود.

"فلیکس..." هان با صدایی گرفته گفت. "من... یه حسی دارم که خوب نیست."

فلیکس نگاهش را به سمت هان برگرداند. "چیزی نیست رفیق. فقط خسته‌ایم. فردا صبح که هوا روشن شد، یه فکری می‌کنیم. الان باید استراحت کنیم."

اما حتی فلیکس هم نمی‌توانست آن حس ناآرام درونی‌اش را نادیده بگیرد. سکوت جنگل، دیگر آرامش‌بخش نبود؛ پر از نجواهای نامفهوم و صداهایی بود که انگار از اعماق تاریکی می‌آمدند. او به شعله‌های آتش خیره شد و ناگهان، بدون اینکه بخواهد، پلک‌هایش سنگین شدند...
دیدگاه ها (۰)

#کاشکی_میشد_دوباره_به_زمین_برگردم. #Part 2فلیکس در تاریکی غو...

#کاشکی_میشد_دوباره_به_زمین_برگردم. #Part 3فضای دادگاه بهشت، ...

#کاشکی_میشد_دوباره_به_زمین_برگردم. #Part 1هوای دم‌کرده‌ی تاب...

سلامم✨من دوباره برگشتم ببخشید ادامه رمان رو نذاشتم چون یه ات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط