{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کاشکیمیشددوبارهبهزمینبرگردم

#کاشکی_میشد_دوباره_به_زمین_برگردم.


#Part 2

فلیکس در تاریکی غوطه‌ور بود. نه تاریکی مطلق، بلکه آن نوع تاریکی نرم و مخملی که انگار در آغوش ابرها فرو رفته باشی. صدایی سرد و بی‌روح، اما با طنینی از غم، در اعماق ذهنش پیچید: "ایندفعه رو ببخشش، معلومه که بچه هست، گناه داره."

این جمله مثل پتکی بر سرش فرود آمد. چه کسی این را می‌گفت؟ و او را برای چه می‌بخشید؟ خواب بود؟ یا...؟ فلیکس سعی کرد چشمانش را باز کند، اما انگار پلک‌هایش به هم چسبیده بودند. همان صدا ادامه داد: "بهش یه فرصت دیگه بده. شاید بتونه راهش رو پیدا کنه."

ناگهان، حس غریبی به او دست داد. انگار که از ارتفاعی بلند سقوط می‌کرد. سقوطی بی‌انتها در دل تاریکی. و بعد...

فلیکس با وحشت از خواب پرید. نفس‌نفس می‌زد و عرق سردی بر پیشانی‌اش نشسته بود. اولین چیزی که دید، نور کم‌جان و لرزان آتش بود که حالا بیشتر به خاکستر تبدیل شده بود. کنارش، هان، بی‌حرکت و ساکن خوابیده بود.

"هان؟" فلیکس به آرامی او را تکان داد. "هان، پاشو!"

هیچ جوابی نیامد. فلیکس دوباره او را تکان داد، این بار با شدت بیشتری. "هان! بیدار شو!"

وقتی هان تکان نخورد، ترس وجود فلیکس را فرا گرفت. دستش را جلوی بینی هان برد. هیچ نفسی حس نمی‌کرد. صورت هان، رنگ‌پریده و سرد بود، انگار که تمام خون بدنش کشیده شده باشد. فلیکس با دست‌های لرزان، صورت هان را لمس کرد. پوستش سرد بود، خیلی سرد.

وحشت فلیکس به اوج رسید. چشمانش را به اطراف دوخت. صدای خش‌خش برگ‌ها از دور به گوش می‌رسید، اما سکوت عجیبی بر محیط حکم‌فرما بود. سکوتی که بیشتر از همیشه وهم‌آور بود. ناگهان، نگاهش به سایه‌ای افتاد که در انتهای بیشه‌ی کوچک کنار رودخانه، پشت درختی انبوه، پنهان شده بود. سایه‌ای که به نظر می‌رسید به او خیره شده است.

قلب فلیکس دیوانه‌وار می‌تپید. با ترس، چشمانش را به سمت سایه دوخت. آیا کسی آنجا بود؟ یا این فقط خیال خودش بود؟ ناگهان، سایه به حرکت درآمد. نه، فقط یک سایه نبود. موجودی بود، با قامتی بلند و حرکاتی نامنظم.

فلیکس با ناباوری به هان نگاه کرد، سپس دوباره به سایه. سعی کرد فریاد بزند، اما صدایش در گلویش گیر کرده بود. موجود از پشت درخت بیرون آمد. در نور کم‌جان آتش، فلیکس توانست چهره‌ی او را ببیند. صورتی خشن و بی‌رحم، با چشمانی که در تاریکی برق می‌زدند. در دستش، چیزی براق و فلزی دیده می‌شد.

فلیکس فهمید. فهمید که آن صدا در خوابش، و آن حس بد، همه‌اش واقعی بوده. فهمید که آنها در تله افتاده‌اند. قبل از اینکه بتواند واکنشی نشان دهد، موجود با سرعتی باورنکردنی به سمت او حمله‌ور شد. آخرین چیزی که فلیکس حس کرد، درد تیز و سوزانی بود که تمام بدنش را فرا گرفت و سپس... همه چیز سیاه شد.

***

وقتی فلیکس دوباره به هوش آمد، همه چیز متفاوت بود. دیگر خبری از جنگل، آتش، یا حتی درد نبود. او در فضایی معلق و ابری شناور بود. نوری ملایم و یکنواخت از همه‌جا می‌تابید و سکوتی عمیق، اما نه وهم‌آور، در اطرافش حکم‌فرما بود. انگار که در رؤیایی شیرین فرو رفته باشد.

"هان؟" دوباره صدایش زد، اما این بار صدایش واضح و قوی بود.

ناگهان، متوجه شد که تنها نیست. در فاصله‌ی دوری، هان را دید. او هم در حال شناور شدن در همان فضای ابری بود. اما... هان به نظر می‌رسید که قطعه‌قطعه شده است. بدن او از هم جدا شده بود و تکه‌ها با فاصله‌ای کم از هم، در فضا شناور بودند.

فلیکس با ناباوری به هان نگاه کرد. "هان! این... این چیه؟"

هان نگاهش را به سمت فلیکس چرخاند. چشمانش پر از غم و اندوه بود، اما لبخندی تلخ بر لبانش نقش بسته بود. "سلام فلیکس. بالاخره پیدات کردم."

"اینجا کجاست؟ تو... تو چرا اینجوری شدی؟" فلیکس با اضطراب پرسید.

هان به آرامی گفت: "اینجا... جایی بین زمین و آسمونه. جایی که سرنوشت ما معلوم میشه." نگاهش را به سمت جایی دوردست که انگار یک درگاه بزرگ در آن بود، انداخت. "اونجا... دادگاه بهشته."

فلیکس با تعجب پرسید: "دادگاه بهشت؟ یعنی ما... مردیم؟"

هان سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد. "آره فلیکس. مردیم. و حالا باید جواب پس بدیم."

ناگهان، حس عجیبی به فلیکس دست داد. انگار که تمام اتفاقات گذشته، از تصادف تا مرگ خودش، در ذهنش مرور می‌شد. حس گناه، حس ترس، و حس پشیمانی.

"ولی... ولی چرا؟ چرا ما اینجا هستیم؟"

هان با نگاهی نافذ به فلیکس گفت: "چون اونجا... ما محکوم شدیم. هر دومون."

فلیکس با وحشت پرسید: "محکوم؟ به چی؟"

هان سکوت کرد و سپس با صدایی که انگار از اعماق چاهی بیرون می‌آمد، گفت: "به جهنم."
دیدگاه ها (۲)

#کاشکی_میشد_دوباره_به_زمین_برگردم. #Part 3فضای دادگاه بهشت، ...

#کاشکی_میشد_دوباره_به_زمین_برگردم.ادامه پارت اولفلیکس با عجل...

#کاشکی_میشد_دوباره_به_زمین_برگردم. #Part 1هوای دم‌کرده‌ی تاب...

مافیایه عشق P:27بعد از گزارش از ایستگاه پلیس بیرون اومدن و س...

مافیایه عشق:P:25فلیکس که تا اون مدت چشماش بسته بود بازشون کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط