Part تقاص ابریشمی
✨ Part ¹¹ : تقاصِ ابریشمی ✨
«...اون داشت روی یه پرونده کار میکرد که نشون میداد کی اون شب لعنتی مادر تو رو به پلیس لو داد . اون مدارک توی اون گاوصندوقی بود که تو به آتیش کشیدی...»
دستِ جونگکوک روی گلوی جانگ می لرزید . فشارِ دستش ناخودآگاه کم شد . چشمانش که تا چند لحظه پیش پر از جنون بود ، حالا با شک و تردیدی مرگبار پر شده بود . « چی داری میگی ؟ داری دروغ میگی تا جونت رو نجات بدی ! »
جانگ می تفِ خونیاش را به صورت جونگکوک پرتاب کرد . « برو از جیمین بپرس... بپرس اون شب چرا قبل از اینکه تو برسی ، اونجا بود ؟ چرا وقتی خونه میسوخت ، اون داشت با یه کیف سامسونت از درِ پشتی خارج میشد ؟ پدرم کشته شد چون میدونست خائن...درست کنارِ تو نشسته ! »
جونگکوک برای لحظهای احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده . تمامِ ده سال کینهای که ساخته بود ، تمامِ شکنجههایی که به جانگ می داده بود ، ممکن بود بر پایهی یک دروغِ بزرگ از طرفِ نزدیکترین افرادش باشد .
او با وحشیگری موهای جانگ می را گرفت و سرش را به عقب کشید . « اگه بفهمم داری بازی میکنی ، پوستت رو زنده زنده میکنم جانگ می...اما اگه این درست باشه...» نگاهی به درِ اتاق انداخت ، جایی که اعضای گروه منتظر بودند . « اگه درست باشه ، امشب این عمارت به دریای خون تبدیل میشه . »
او ناگهان زنجیرهای دستِ جانگ می را باز کرد ، اما نه برای آزادی . او را با قدرت به سمتِ صندلیِ گوشهی اتاق کشید و با طنابی ضخیم بست . « همینجا میمونی . اگه تا یه ساعت دیگه برنگشتم ، یعنی تو راست گفتی و من دارم جنازهی برادرام رو میشمارم...»
جونگکوک اسلحهی کلت نقرهایاش را از پشتِ کمرش بیرون کشید، خشاب را چک کرد و با نگاهی که حالا بوی قتلِ عام میداد ، از اتاق خارج شد .
🍓🫐✨
«...اون داشت روی یه پرونده کار میکرد که نشون میداد کی اون شب لعنتی مادر تو رو به پلیس لو داد . اون مدارک توی اون گاوصندوقی بود که تو به آتیش کشیدی...»
دستِ جونگکوک روی گلوی جانگ می لرزید . فشارِ دستش ناخودآگاه کم شد . چشمانش که تا چند لحظه پیش پر از جنون بود ، حالا با شک و تردیدی مرگبار پر شده بود . « چی داری میگی ؟ داری دروغ میگی تا جونت رو نجات بدی ! »
جانگ می تفِ خونیاش را به صورت جونگکوک پرتاب کرد . « برو از جیمین بپرس... بپرس اون شب چرا قبل از اینکه تو برسی ، اونجا بود ؟ چرا وقتی خونه میسوخت ، اون داشت با یه کیف سامسونت از درِ پشتی خارج میشد ؟ پدرم کشته شد چون میدونست خائن...درست کنارِ تو نشسته ! »
جونگکوک برای لحظهای احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده . تمامِ ده سال کینهای که ساخته بود ، تمامِ شکنجههایی که به جانگ می داده بود ، ممکن بود بر پایهی یک دروغِ بزرگ از طرفِ نزدیکترین افرادش باشد .
او با وحشیگری موهای جانگ می را گرفت و سرش را به عقب کشید . « اگه بفهمم داری بازی میکنی ، پوستت رو زنده زنده میکنم جانگ می...اما اگه این درست باشه...» نگاهی به درِ اتاق انداخت ، جایی که اعضای گروه منتظر بودند . « اگه درست باشه ، امشب این عمارت به دریای خون تبدیل میشه . »
او ناگهان زنجیرهای دستِ جانگ می را باز کرد ، اما نه برای آزادی . او را با قدرت به سمتِ صندلیِ گوشهی اتاق کشید و با طنابی ضخیم بست . « همینجا میمونی . اگه تا یه ساعت دیگه برنگشتم ، یعنی تو راست گفتی و من دارم جنازهی برادرام رو میشمارم...»
جونگکوک اسلحهی کلت نقرهایاش را از پشتِ کمرش بیرون کشید، خشاب را چک کرد و با نگاهی که حالا بوی قتلِ عام میداد ، از اتاق خارج شد .
🍓🫐✨
- ۶۰
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط