Part تقاص ابریشمی
✨ Part ¹⁰ : تقاص ابریشمی ✨
اتاق در سکوتی سنگین فرو رفته بود ؛ تنها صدای شنیدنی ، صدای شعلهی فندکِ اتمی جونگکوک بود که با بیرحمی ، میلهی فلزی کوچکی با سری به شکلِ جمجمه و مار ( نشان خانوادگیاش ) را داغ میکرد . لبهی فلز به رنگِ نارنجیِ درخشانی درآمده بود .
جونگکوک به لبهی تخت آمد . جانگ می ، با دستانی زنجیر شده به بالای تخت ، در معرضِ دیدِ او بود. جونگکوک با یک دست، ران پای جانگ می را محکم گرفت ، طوری که انگشتانش در گوشتِ او فرو میرفت .
« میدونی جانگ می...تتوها ممکنه پاک بشن ، اما داغ...داغ تا مغز استخوان نفوذ میکنه . میخوام هر بار که توی آینه به خودت نگاه میکنی ، یاد جرمی بیفتی که پدرت مرتکب شد و بهایی که تو داری براش میپردازی . »
او میلهی گداخته را به آرامی به سمتِ استخوان ترقوهی جانگ می برد . بوی سوختگیِ ملایمی در فضا پیچید . جانگ می لبش را چنان با دندان فشرد که خون جاری شد ؛ او نمیخواست فریاد بزند ، نمیخواست این لذت را به جونگکوک بدهد .
اما وقتی فلز سوزان پوستش را لمس کرد ، بدنش قوس برداشت و نالهای خفه از اعماق گلویش خارج شد .
جونگکوک با لذتی سادیستیک ، فلز را بیشتر فشار داد . « بگو... بگو که تو ملکهی منی . بگو که این نشان ، سندِ بندگیِ توئه ! »
جانگ می در حالی که چشمانش از شدت درد سیاهی میرفت ، ناگهان خندهای هیستریک سر داد . خونی که از لبش راه افتاده بود ، روی گردنش میچکید . او سرش را کج کرد و به چشمانِ متعجبِ جونگکوک خیره شد .
« فکر کردی... فکر کردی همهچیز رو میدونی ، نه ؟ » جانگ می با صدایی که از درد خشدار شده بود، گفت : « تو فکر میکنی پدرم ازت دزدی کرده...فکر میکنی اون باعثِ نابودیِ محمولهات شد...»
جونگکوک میله را کنار انداخت و گلوی او را فشرد . « خفه شو ! من خودم مدارک رو دیدم . »
جانگ می با سختی پوزخندی زد . « مدارکی که...یونگی بهت داد ؟ یا اونایی که نامجون برات جعل کرد ؟ جونگکوک...تو یه احمقی ! پدرِ من دزد نبود...»
🍓🫐✨
اتاق در سکوتی سنگین فرو رفته بود ؛ تنها صدای شنیدنی ، صدای شعلهی فندکِ اتمی جونگکوک بود که با بیرحمی ، میلهی فلزی کوچکی با سری به شکلِ جمجمه و مار ( نشان خانوادگیاش ) را داغ میکرد . لبهی فلز به رنگِ نارنجیِ درخشانی درآمده بود .
جونگکوک به لبهی تخت آمد . جانگ می ، با دستانی زنجیر شده به بالای تخت ، در معرضِ دیدِ او بود. جونگکوک با یک دست، ران پای جانگ می را محکم گرفت ، طوری که انگشتانش در گوشتِ او فرو میرفت .
« میدونی جانگ می...تتوها ممکنه پاک بشن ، اما داغ...داغ تا مغز استخوان نفوذ میکنه . میخوام هر بار که توی آینه به خودت نگاه میکنی ، یاد جرمی بیفتی که پدرت مرتکب شد و بهایی که تو داری براش میپردازی . »
او میلهی گداخته را به آرامی به سمتِ استخوان ترقوهی جانگ می برد . بوی سوختگیِ ملایمی در فضا پیچید . جانگ می لبش را چنان با دندان فشرد که خون جاری شد ؛ او نمیخواست فریاد بزند ، نمیخواست این لذت را به جونگکوک بدهد .
اما وقتی فلز سوزان پوستش را لمس کرد ، بدنش قوس برداشت و نالهای خفه از اعماق گلویش خارج شد .
جونگکوک با لذتی سادیستیک ، فلز را بیشتر فشار داد . « بگو... بگو که تو ملکهی منی . بگو که این نشان ، سندِ بندگیِ توئه ! »
جانگ می در حالی که چشمانش از شدت درد سیاهی میرفت ، ناگهان خندهای هیستریک سر داد . خونی که از لبش راه افتاده بود ، روی گردنش میچکید . او سرش را کج کرد و به چشمانِ متعجبِ جونگکوک خیره شد .
« فکر کردی... فکر کردی همهچیز رو میدونی ، نه ؟ » جانگ می با صدایی که از درد خشدار شده بود، گفت : « تو فکر میکنی پدرم ازت دزدی کرده...فکر میکنی اون باعثِ نابودیِ محمولهات شد...»
جونگکوک میله را کنار انداخت و گلوی او را فشرد . « خفه شو ! من خودم مدارک رو دیدم . »
جانگ می با سختی پوزخندی زد . « مدارکی که...یونگی بهت داد ؟ یا اونایی که نامجون برات جعل کرد ؟ جونگکوک...تو یه احمقی ! پدرِ من دزد نبود...»
🍓🫐✨
- ۱۰۰
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط