{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

╭╌┄

╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۹۷

چند روز گذشت....
مارکو به هوش آمده بود دکتر گفته بود زخمش خوب شده، فقط ضعف دارد. ولادیمر هر روز می‌رفت پایین، پشت در انبار می‌ایستاد، چند لحظه نگاه می‌کرد، بدون اینکه حرف بزند، بدون اینکه وارد شود و بعد برمی‌گشت ایزابلا می‌دید ولی چیزی نمی‌گفت
صبح روز هفتم...مایکل در زد و وارد شد«قربان، مارکو خوب شده دکتر گفته می‌تونع راه بره و حرف بزنه کاملاً هوشیار»
ولادیمر از روی تخت بلند شد و به ایزابلا نگاه کرد«من می‌رم پایین، تو اینجا بمون»
ایزابلا«نه،منم میام!»
ولادیمر«آنجل...»
ایزابلا وسط حرف ولادیمر پرید«گفتم میام...نکیزارم تنها بری»
ولادیمر چند لحظه نگاهش کرد بعد سرش را تکون داد
ولادیمر«باشه...ولی عقب بمون هر چی شد، جلو نیا!»
ایزابلا«قول میدم»
دستش را گرفت و از اتاق بیرون رفتند...
در زیرزمین، انباری....
هوا سرد بود و بوی رطوبت و کپک همه جارو پر کرده بو یه لامپ تنها سقف را روشن می‌کرد
مارکو روی یک صندلی فلزی بسته شده بود، دست و پایش با طناب محکم بود و صورتش کبود بود، زخم سرش خوب شده بود ولی جای بخیه هنوز قرمز بود
با دیدن ولادیمر، لبخند زد، همان لبخند سرد و بی‌احساس که توی وولکوف ها مشترک بود
مارکو«ولادیمر... بالاخره اومدی... فکر کردم میخوای همونجا بمونم و بپوسم»
ولادیمر«نه... میخواستم وقتی می‌کشمت، چشمانت باز باشه ببینی کی داره این کار رو می‌کنه»
مارکو«برادرم»
ولادیمر«نه من برادر تو نیستم،من شوهر اون زنی که تو بهش صدمه زدی!»
مارکو نگاهش به ایزابلا افتاد و لبخندش کج شد«ایزابلا...تو واقعا جذاب و خوشگلی، حیف که رفتی پیش اون...»
ایزابلا«به تو ربطی نداره، ولاد خیلی بهتر از توعه»
مارکو خندید، یه، خنده‌ ی کوتاه و سرد

مارکو: «نولادیمر؟ اون تاریک‌ترین مردیه که من دیدم..من حداقل صادقم، من میگم می‌کشم... ولی اون می‌گه دوستت دارم، بعد می‌کشه...»
ولادیمر با بی حوصلگی وسط حرف مارکو، قطع اش کرد«بسه دیگه خیلی زر میزنی مارکو»
مارکو:«چیه خب؟ حقیقتو گفتم، از حقیقت می‌ترسی؟»
ولادیمر اسلحه را از کمرش درآورد یکم نگاهش کرد
ولادیمر«نمی‌خوام با اسلحه بکشمت، این زیادی راحته میخوام با دست خودم خفه‌ات کنم، طوری که چشمات از حدقه در بیاد... طوری که آخرین چیزی که می‌بینی، صورت منه ، کسی که هیچ وقت قرار نیست تورو ببخشه»
مارکو«پس خفه ام کن ببین تهش کی آدم بده میشه»
ولادیمر دستش را دور گردن مارکو گذاشت، محکم در اصل اون قدر محکم که راه تنفسی مارکو گرفته شه و صورتش قرمز شد، ولی لبخند می‌زد


‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
دیدگاه ها (۷)

╭╌┄ Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۹۸ ایزابلا«و...

╭╌┄ Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۹۹ بوسه تمام...

بچه از بین گزینه ها یکی رو انتخاب کنین که اسم فالورا باشه (ش...

وایبی لباس هایی که حالت عادی ولاد و ایزابلا میپوشن اسلاید دو...

╭╌┄ Illegal marriage┄┉✿┉┄ 58 لب‌های ولا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط