╭╌┄
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۹۹
بوسه تمام شد و ولادیمر پیشانیاش را به پیشانی ایزابلا چسباند...نفسهایشان تند و درهم بو و. صدای مارکو از پشت سر، آرامتر و آرامتر میشد و کم کم قطع میشد و در حدی خون از دست داده بود که حتی توان حرف زدن نداشت
ولادیمر صورت ایزابلا رو برگدوند سمت خودش«آنجل... نگاه نکن!»
ایزابلا«نمیترسم»
ولادیمر«بازم نبین....نمیخوام مردن یکی رو ببینی»
اون طرف مارکو نفس عمیقی کشید آخرین نفس و چشمانش نیمه باز ماند...همان لبخند سرد روی لبش خشک شد و نگاهش به سقف خیره ماند...هیچ حرکتی نکرد، فقط ساکت شد سکوتی که سنگینتر از هر فریادی بود
مایکل چند قدم جلو آمد و نبض مارکو را چک کرد و بعد برگشت و به ولادیمر نگاه کرد«تموم شد قربان»
ولادیمر ایزابلا را محکمتر بغل کرد، طوری که صورتش توی سینهاش گم شد...نمیخواست ببینه ،نمیخواست یه جنازه توی ذهن ایزابلا بموته
ولادیمر«ببرش بیرون،سریع باش، نمیخوام آنجل جسدش رو ببینه »
مایکل«چشم قربان!»
نگهبانها وارد شدند و مارکو را از روی زمین کشیدن و بردن بیرون و جای بدنش روی زمین، لکهای از خون مونده بود که زیر نور لامپ میدرخشید
ایزابلا آرام خودش را از بغل ولادیمر بیرون کشید و به جایی که مارکو افتاده بود نگاه کرد...صورتش سفید بود، اما اشکی نریخت«تموم شد؟»
ولادیمر«تموم شد»
ایزابلا«پس بریم بالا ؟ دیگه حوصله این زیرزمین رو ندارم...»
ولادیمر دستش را گرفت و همینطور که از پلهها بالا میرفتند، زیر چشمی به ایزابلا نگاه میکرد، نمیتونست نگاهشو از ایزابلا بگیره
ولادیمر«بوریس و مارکو جفتشون مردن دیگه...توی این کشور کسی جرئت نداره مقابلم بایسته»
ایازبلا«پس دیگه میتونیم زندگی خودمونو داشته باشیم...»
ولادیمر«شاید....»
ایزابلا «چرا شاید؟... »
ولادیمر«من هیچ وقت نمیتونم زندگی عادی داشته باشم آنجل.....بلد نیستم عادی بودن رو»
ایزابلا چند لحظه مکث کرد و فکر کرد و بعدش با خنده گفت«پس بهت یاد میدم چه جوری عادی زندگی کنیم.... هممم... برا شروع بیا بریم بیرون بستنی بخوریم باهم.. »
ولادیمر با تعجب«بستنی؟! »
ایزابلا با ذوق یچگونه«آره....یه بار امتحان کن مطمئینم خوشت میاد... »
ولادیمر هیچ وقت از این کارا خوشش نمیومد ولی وقتی ذوق ایزابلا رو توی چشماش دید لبخندی محو ولی واقعی زد و جواب داد«خیلی خب آنجل، تا راننده ماشین رو آماده میکنه، لباست هارو عوض کن »
ایزابلا با ذوق به سمت اتاق دوید تا لباسشو عوض کنه و ولادیمر با لبخند به رفتم ایزابلا خیره شد
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۹۹
بوسه تمام شد و ولادیمر پیشانیاش را به پیشانی ایزابلا چسباند...نفسهایشان تند و درهم بو و. صدای مارکو از پشت سر، آرامتر و آرامتر میشد و کم کم قطع میشد و در حدی خون از دست داده بود که حتی توان حرف زدن نداشت
ولادیمر صورت ایزابلا رو برگدوند سمت خودش«آنجل... نگاه نکن!»
ایزابلا«نمیترسم»
ولادیمر«بازم نبین....نمیخوام مردن یکی رو ببینی»
اون طرف مارکو نفس عمیقی کشید آخرین نفس و چشمانش نیمه باز ماند...همان لبخند سرد روی لبش خشک شد و نگاهش به سقف خیره ماند...هیچ حرکتی نکرد، فقط ساکت شد سکوتی که سنگینتر از هر فریادی بود
مایکل چند قدم جلو آمد و نبض مارکو را چک کرد و بعد برگشت و به ولادیمر نگاه کرد«تموم شد قربان»
ولادیمر ایزابلا را محکمتر بغل کرد، طوری که صورتش توی سینهاش گم شد...نمیخواست ببینه ،نمیخواست یه جنازه توی ذهن ایزابلا بموته
ولادیمر«ببرش بیرون،سریع باش، نمیخوام آنجل جسدش رو ببینه »
مایکل«چشم قربان!»
نگهبانها وارد شدند و مارکو را از روی زمین کشیدن و بردن بیرون و جای بدنش روی زمین، لکهای از خون مونده بود که زیر نور لامپ میدرخشید
ایزابلا آرام خودش را از بغل ولادیمر بیرون کشید و به جایی که مارکو افتاده بود نگاه کرد...صورتش سفید بود، اما اشکی نریخت«تموم شد؟»
ولادیمر«تموم شد»
ایزابلا«پس بریم بالا ؟ دیگه حوصله این زیرزمین رو ندارم...»
ولادیمر دستش را گرفت و همینطور که از پلهها بالا میرفتند، زیر چشمی به ایزابلا نگاه میکرد، نمیتونست نگاهشو از ایزابلا بگیره
ولادیمر«بوریس و مارکو جفتشون مردن دیگه...توی این کشور کسی جرئت نداره مقابلم بایسته»
ایازبلا«پس دیگه میتونیم زندگی خودمونو داشته باشیم...»
ولادیمر«شاید....»
ایزابلا «چرا شاید؟... »
ولادیمر«من هیچ وقت نمیتونم زندگی عادی داشته باشم آنجل.....بلد نیستم عادی بودن رو»
ایزابلا چند لحظه مکث کرد و فکر کرد و بعدش با خنده گفت«پس بهت یاد میدم چه جوری عادی زندگی کنیم.... هممم... برا شروع بیا بریم بیرون بستنی بخوریم باهم.. »
ولادیمر با تعجب«بستنی؟! »
ایزابلا با ذوق یچگونه«آره....یه بار امتحان کن مطمئینم خوشت میاد... »
ولادیمر هیچ وقت از این کارا خوشش نمیومد ولی وقتی ذوق ایزابلا رو توی چشماش دید لبخندی محو ولی واقعی زد و جواب داد«خیلی خب آنجل، تا راننده ماشین رو آماده میکنه، لباست هارو عوض کن »
ایزابلا با ذوق به سمت اتاق دوید تا لباسشو عوض کنه و ولادیمر با لبخند به رفتم ایزابلا خیره شد
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۷۴۹
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط