[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے⁵¹
هوا هنوز تاریک بود و سوزِ سرمای نصفشب پشتِ پنجرههای قدبلندِ اتاق پرپر میزد. آلیس توی عمقِ پتوهای سنگین و گرم غرق شده بود. بدنش کوفته بود و تبِ خفیفی روی گونههاش میسوخت، اما اون گرمای مطبوع و قوی که دور تا دورِ تنش پیچیده شده بود، نمیگذاشت سرمای سردخونه توی تنش بمونه.
آلیس پلکهای سنگین و خاکستریش رو آروم باز کرد. اولین چیزی که دید، نیدلِ لولهی باریکِ سرم بود که به پشتِ دستِ ظریفش وصل شده بود. چند بار پلک زد تا تاریکیِ اتاق شفاف بشه. متوجه شد اینجا اتاقِ خودش نیست؛ بوی تلخِ چرم، چوبِ صندل و اون عطرِ خاصِ مردانه داد میزد که وسطِ تختِ بزرگِ جونکوک افتاده.
خواست یکم جابهجا بشه و دستش رو بکشه، اما یه وزنِ سنگین و داغ روی کمرش حس کرد.
جونکوک کنارش دراز کشیده بود، یه دستِ عضلانی و تتوشدهاش رو محکم دورِ کمرِ آلیس حلقه کرده بود و بدنش رو کاملاً به خودش چسبونده بود. سرش نزدیکِ شانه آلیس بود و موهای مشکی و لختِ آلیس دورِ بازوهاش پخش شده بود. آلیس آروم تکون خورد تا ببینه میتونه دستش رو آزاد کنه یا نه.
همون تکونِ کوچیک کافی بود تا جونکوک درجا چشماش رو باز کنه. خوابش انقدر سبک بود که با کوچکترین حرکتِ آلیس بیدار شد. نگاهِ تیره و بمش اول افتاد به صورتِ آلیس، بعد خیلی سریع آمد بالا و قفل شد توی چشمان خاکستریش.
جونکوک بدون اینکه دستش رو از دورِ کمرِ آلیس برداره، یکم خودش رو کشید بالاتر. دستِ دیگهاش رو آورد جلو، پشتِ انگشتهای داغش رو آروم کشید روی گونهی گرمِ آلیس تا تبش رو چک کنه. صدای بم، خشدار و بینهایت نرمش توی سکوتِ اتاق پیچید:
«بیدار شدی بچه؟ کجات درد میکنه؟ هنوز حس میکنی سرما توی بدنت هست؟»
این لحنِ پر از مراقبت، نگاهِ نگران و رفتارِ کاملاً جنتلمنانهاش جوری بود که قلبِ آلیس رسماً یک دور معلق زد و فروریخت! تا حالا جونکوک رو انقدر مهربون و بیدفاع ندیده بود. برای چند ثانیه اصلاً یادش رفت چطوری باید حرف بزنه و فقط زل زد به چشمان مشکی و عمیقِ پسره.
اما طولی نکشید که غرورِ شیطونش بیدار شد. آلیس سعی کرد چهرهی بیحالش رو جمعوجور کنه، پوزخندِ کمرنگ و ضعیفی زد، نفسِ عمیقی کشید و با صدای یکم گرفته و آرومش گفت:
«بهبه... آقای کوه یخ نرم شده! نکنه ترسیدی رو دستت باد کنم و مجبور بشی کلِ عمارت رو برام گلبارون کنی؟»
جونکوک یک تای ابروش رفت بالا. اون نگرانهای درونش آروم گرفت و گوشهی لبش خیلی نامحسوس بالا رفت. دستش رو از روی گونهی آلیس سرخورد پایین تا زیرِ چونهاش، آروم فشردش و با همون صدای بم و آرومش زمزمه کرد:
«من فقط نگرانِ این بودم که اگه بلایی سرت بیاد، دیگه کی قراره توی این عمارت رو اعصابم راه بره و برام زبوندرازی کنه...»
آلیس چشمهاش رو باریک کرد، سرش رو روی بالش جابهجا کرد و با لحنِ آروم ولی لجبازش گفت:
«خیالت راحت باشه... من به این راحتیها میدان رو خالی نمیکنم. حالا هم دستت رو بردار، داری خفهام میکنی آقای خودمختار!»
جونکوک نهتنها دستش رو برنداشت، بلکه آلیس رو بیشتر به خودش نزدیک کرد، پیشونیش رو چسبوند به پیشونیِ گرمِ آلیس و زیر گوشش با صدای کشندهاش گفت:
«تختِ منه، اتاقِ منه، تو هم فعلاً مریضی و حقِ دستور دادن نداری... تا صبح همینجا میمونی تا تبت کلاً قطع بشه. فهمیدی بچه؟»
آلیس حرصی و بیحال خندید، چشمهاش رو بست و سرش رو فرو کرد توی سینهی داغِ جونکوک تا سرمای بدنش کلاً از بین بره...
ادامه دارد...
اسلاید ها حال و هوای این پارت🤎🙃
#شرط_ها _ ۴۰ لایک _ ۵۰ کامنت _ ۱۵ بازنشر
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے⁵¹
هوا هنوز تاریک بود و سوزِ سرمای نصفشب پشتِ پنجرههای قدبلندِ اتاق پرپر میزد. آلیس توی عمقِ پتوهای سنگین و گرم غرق شده بود. بدنش کوفته بود و تبِ خفیفی روی گونههاش میسوخت، اما اون گرمای مطبوع و قوی که دور تا دورِ تنش پیچیده شده بود، نمیگذاشت سرمای سردخونه توی تنش بمونه.
آلیس پلکهای سنگین و خاکستریش رو آروم باز کرد. اولین چیزی که دید، نیدلِ لولهی باریکِ سرم بود که به پشتِ دستِ ظریفش وصل شده بود. چند بار پلک زد تا تاریکیِ اتاق شفاف بشه. متوجه شد اینجا اتاقِ خودش نیست؛ بوی تلخِ چرم، چوبِ صندل و اون عطرِ خاصِ مردانه داد میزد که وسطِ تختِ بزرگِ جونکوک افتاده.
خواست یکم جابهجا بشه و دستش رو بکشه، اما یه وزنِ سنگین و داغ روی کمرش حس کرد.
جونکوک کنارش دراز کشیده بود، یه دستِ عضلانی و تتوشدهاش رو محکم دورِ کمرِ آلیس حلقه کرده بود و بدنش رو کاملاً به خودش چسبونده بود. سرش نزدیکِ شانه آلیس بود و موهای مشکی و لختِ آلیس دورِ بازوهاش پخش شده بود. آلیس آروم تکون خورد تا ببینه میتونه دستش رو آزاد کنه یا نه.
همون تکونِ کوچیک کافی بود تا جونکوک درجا چشماش رو باز کنه. خوابش انقدر سبک بود که با کوچکترین حرکتِ آلیس بیدار شد. نگاهِ تیره و بمش اول افتاد به صورتِ آلیس، بعد خیلی سریع آمد بالا و قفل شد توی چشمان خاکستریش.
جونکوک بدون اینکه دستش رو از دورِ کمرِ آلیس برداره، یکم خودش رو کشید بالاتر. دستِ دیگهاش رو آورد جلو، پشتِ انگشتهای داغش رو آروم کشید روی گونهی گرمِ آلیس تا تبش رو چک کنه. صدای بم، خشدار و بینهایت نرمش توی سکوتِ اتاق پیچید:
«بیدار شدی بچه؟ کجات درد میکنه؟ هنوز حس میکنی سرما توی بدنت هست؟»
این لحنِ پر از مراقبت، نگاهِ نگران و رفتارِ کاملاً جنتلمنانهاش جوری بود که قلبِ آلیس رسماً یک دور معلق زد و فروریخت! تا حالا جونکوک رو انقدر مهربون و بیدفاع ندیده بود. برای چند ثانیه اصلاً یادش رفت چطوری باید حرف بزنه و فقط زل زد به چشمان مشکی و عمیقِ پسره.
اما طولی نکشید که غرورِ شیطونش بیدار شد. آلیس سعی کرد چهرهی بیحالش رو جمعوجور کنه، پوزخندِ کمرنگ و ضعیفی زد، نفسِ عمیقی کشید و با صدای یکم گرفته و آرومش گفت:
«بهبه... آقای کوه یخ نرم شده! نکنه ترسیدی رو دستت باد کنم و مجبور بشی کلِ عمارت رو برام گلبارون کنی؟»
جونکوک یک تای ابروش رفت بالا. اون نگرانهای درونش آروم گرفت و گوشهی لبش خیلی نامحسوس بالا رفت. دستش رو از روی گونهی آلیس سرخورد پایین تا زیرِ چونهاش، آروم فشردش و با همون صدای بم و آرومش زمزمه کرد:
«من فقط نگرانِ این بودم که اگه بلایی سرت بیاد، دیگه کی قراره توی این عمارت رو اعصابم راه بره و برام زبوندرازی کنه...»
آلیس چشمهاش رو باریک کرد، سرش رو روی بالش جابهجا کرد و با لحنِ آروم ولی لجبازش گفت:
«خیالت راحت باشه... من به این راحتیها میدان رو خالی نمیکنم. حالا هم دستت رو بردار، داری خفهام میکنی آقای خودمختار!»
جونکوک نهتنها دستش رو برنداشت، بلکه آلیس رو بیشتر به خودش نزدیک کرد، پیشونیش رو چسبوند به پیشونیِ گرمِ آلیس و زیر گوشش با صدای کشندهاش گفت:
«تختِ منه، اتاقِ منه، تو هم فعلاً مریضی و حقِ دستور دادن نداری... تا صبح همینجا میمونی تا تبت کلاً قطع بشه. فهمیدی بچه؟»
آلیس حرصی و بیحال خندید، چشمهاش رو بست و سرش رو فرو کرد توی سینهی داغِ جونکوک تا سرمای بدنش کلاً از بین بره...
ادامه دارد...
اسلاید ها حال و هوای این پارت🤎🙃
#شرط_ها _ ۴۰ لایک _ ۵۰ کامنت _ ۱۵ بازنشر
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
- ۵۵۶
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط