{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے⁵⁰

صدای آژیرِ ماشینِ دکتر توی محوطه پیچید و چند لحظه بعد دکتر همراهِ کیفش نفس‌نفس‌زنان واردِ اتاقِ جونکوک شد. جونکوک کنارِ آلیس ایستاده بود و هنوز دستِ یخ‌زده‌اش رو توی دستش محکم نگه‌داشته بود. دکتر بلافاصله شروع کرد به معاینه‌ی آلیس و زدنِ سرمِ گرم.
جونکوک وقتی دید دکتر داره کارهایش رو انجام میده، فک‌اش از شدتِ عصبانیت محکم شد. نگاهی به چهره‌ی بی‌هوشِ آلیس انداخت و با قدم‌های سنگین و بی‌رحمانه از اتاق رفت بیرون و از پله‌ها سرازیر شد سمتِ سالنِ اصلی.
همه توی سالن جمع شده بودند. هانی و سوهوی روی کاناپه نشسته بودند و سعی می‌کردند ظاهری خونسرد داشته باشند. با ظاهر شدنِ جونکوک روی آخرین پله، سکوتی شبیه به قبر کلِ سالن رو گرفت. رگ‌های گردن و دست‌های جونکوک زده بود بیرون و چهره‌اش مثل شیطان خشمگین شده بود.
جونکوک آمد درست روبه‌روی اون‌ها ایستاد. نگاهِ تاریک و کشنده‌اش رو قفل کرد روی هانی و سوهوی و با صدایی بسیار بم و آهسته که از صد تا داد زدن ترساننده‌تر بود گفت:
«فکر کردید چیکار میکنید؟ فکر کردید این‌جا جنگله که هر غلطی دلتون خواست بکنید؟»
سوهوی از جاش بلند شد، با این‌که صداش از ترس می‌لرزید، سعی کرد حاضر جوابی کنه و گفت:
«جونکوک! داری اوضاع رو بزرگش می‌کنی! اون فقط یه دختره‌ی یتیم‌خانه‌ایِ بی‌ارزشه که با اون رفتارهای سبک و لجبازی‌هاش همه‌رو کلافه کرده! ما فقط خواستیم یکم ادبش کنیم... چرا بخاطر اون داری سرِ ما داد می‌زنی؟!»
هانی هم پشت بندش بلند شد و گفت: «راست میگه جونکوک! اون هیچیِ این عمارت نیست!»
با شنیدنِ کلمه‌ی «یتیم‌خانه‌ای»، جونکوک با یه حرکتِ سریع و صاعقه‌وار پرید جلو، گلدانِ کریستالی و گرون‌قیمتِ روی میز رو برداشت و با تمامِ قدرت کوبیدش به دیوارِ کنارِ سرِ سوهوی!
طپـاااااق!
شیشه‌ها خرد شدند و سوهوی جیغِ بنفشی کشید و پرت شد عقب. هانی عقب‌نشینی کرد و چهره‌ی همه از ترس توی هم رفت.
جونکوک خم شد توی صورتِ سوهوی و هانی، دستش رو کرد توی جیبش، با چشم‌هایی که خشم ازشون فوران می‌کرد زیر گوششون با صدایی تکان‌دهنده غرید:
«ارزشِ اون توی این عمارت، هزار برابرِ شما دوتاست! فقط دعا کنید... فقط دعا کنید حالش خوب بشه و قطره‌ای از بدنش آسیب ندیده باشه. چون اگه اتفاقی برلش بیفته، اون وقته که تک‌تکِتون رو با همین دستام زنده زنده زیرِ خاک می‌فرستم! فهمیدید؟!»
سوهوی از ترس به هق‌هق افتاد و هانی توانِ هیچ حرفی رو نداشت. جونکوک چرخید، بی‌توجه به بقیه دوباره با قدم‌های محکم رفت طبقه بالا.
دکتر دقیقاً داشت کیفش رو می‌بست که جونکوک وارد اتاق شد. دکتر رو کرد به جونکوک و گفت:
«شانس آوردید زود پیدا شد... دمای بدنش خیلی افتاده بود و خطرِ هایپوترمی وجود داشت. سرم رو زدم و تبش رو کنترل کردم. امشب باید خیلی گرم بمونه و ترجیحاً یکی کنارش باشه. خداروشکر خطری تهدیدش نمی‌کنه.»
جونکوک سری تکان داد، دکتر رفت و در رو بست.
جونکوک رفت سمتِ تخت، خستگی و خشمش جایش رو داد به یه آرامشِ عمیق و مراقبتِ پنهانی. رفت روی تخت نشست، پتو رو تا زیرِ چونه‌ی آلیس کشید بالا. دستِ داغش رو آورد جلو، خیلی آروم با پشتِ انگشت‌هاش صورتِ نرم و لطیفِ آلیس رو لمس کرد.
موهای مشکی و بسیار بلندِ آلیس دورِ بالش پخش شده بود. جونکوک با چشم‌های تیره‌اش خیره شد به چشم‌های بسته‌ی آلیس و لب‌های متورمش. خم شد، پیشونیش رو آروم گذاشت روی پیشونیِ آلیس، بوی عطرِ توت‌فرنگی و تنش رو استشمام کرد و زیر لب با صدای بمش زمزمه کرد:
«زودتر چشمهات رو باز کن بچه... بازیِ امشب رو تو بردی، حالا پاشو برام زبون‌درازی کن...»

ادامه دارد...

#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
دیدگاه ها (۴)

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁵¹هوا ه...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁴⁹جونکو...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁴⁸نیمه‌...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁴⁷هانی ...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے²⁹کلمه‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط