{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق خنثی✨

عشق خنثی✨
*پارت اول*
چند تا قلدر دور یک پسر سال اولی به اسم یوکی جمع شده بودن. یکی از اون قلدرا گفت: «هی، کله یاسی! صداتو گم کردی یا کلاً لالی؟ دفترت چه نقاشی‌های قشنگی داره... حیف که این‌جوری کثیف شد!»
یکی از پسرها با لگد به کیف یوکی کوبید و برگه‌های دفتر طراحی‌اش توی راهروی مدرسه پخش شد. یوکی، با چشم‌های درشت و بنفشش که از بغض برق می‌زد، زانوهاش رو خم کرده بود و روی زمین نشسته بود. دست‌های ظریف و کشیده‌اش با عجله ورق‌ها رو جمع می‌کرد. لب‌هاش رو گاز گرفته بود تا حتی یک کلمه هم اعتراض نکنه. می‌دونست هر کلمه‌ای بگه، فقط بازی اون‌ها رو طولانی‌تر می‌کنه.
رئیس اون قلدر ها عصبانی شد و داد زد:
«هی! با توام! نگام کن ببینم—»
حرف پسر سوم تموم نشد؛ چون ناگهان رنا رو دیدن، پسر سال سومی ای که از دردسر بدش میومد و با کسی شوخی نداشت**«دارید چه غلطی می‌کنید، حروم‌زاده‌ها؟»**
یکی از اون قلدر ها با ترس گفت: «ر... رنا سنپای؟! بچه هااااا فرار کنین لعنتیا اون سال بالایی یه روانی به تمام معناس...!!!»
رنا اون پسرا رو فراری داد. به یوکی نگاه کرد و گفت:
«چرا مثل مترسک خشک‌ت زده؟! ها؟! دست نداشتی بزنی تو دهنشون؟! زبون نداری داد بزنی؟! چرا گذاشتی اون آشغال‌ها بهت دست‌درازی کنن؟! اصلاً تو کله‌ت چی می‌گذره احمق؟!»
رنا منتظر بود یوکی از ترس گریه کنه یا بلرزه...
اما یوکی، در حالی که صورتش از خجالت و نزدیکیِ بیش از حد رنا قرمز شده بود، با حرص و دستپاچگی دفترچه‌اش رو بیشتر به سینه‌اش چسبوند. اخم ظریفی بین ابروهای روشنش انداخت، سرش رو محکم برگردوند تا چشم‌های قرمزش به چشم‌های رنا نیفته و با لحنی تند و لجباز گفت:
«به تو هیچ ربطی نداره! کی ازت خواست بیای ادای قهرمان‌ها رو دربیاری؟! خودم... خودم از پسشون برمی‌اومدم، اصلاً کی بهت اجازه داد سر من داد بزنی؟! من هیچ کمکی از یه آدم کله‌خر و دعوایی مثل تو نخواسته بودم... نخود هر آشی نشو سال بالایی!»
رنا در جا خشکش زد. ابروهاش پرید بالا و دهنش نیمه‌باز موند. تو دلش گفت *«این نیم‌وجبی الان سر من داد زد؟! منی که کل مدرسه از سایه‌م فرار می‌کنن؟!»*
رنا با پوزخند حرصی و چشم‌های سرخِ برّاقش یه قدم دیگه رفت جلو و تو فاصله چند سانتی‌متری صورتِ سرخ‌شدهٔ یوکی خم شد. با صدای دورگه و طلبکار گفت:
«آره جون خودت! اگه من نرسیده بودم که الان با اون صورتت کف آسفالت رو جارو می‌کردی، فسقلی! دستت هم هنوز داره مثل ژله می‌لرزه بعد زبونت نیم‌متر دراز شده؟!»
یوکی بشدت سرخ شد. با حرص دست‌های لرزونش رو پشت کمرش قایم کرد، اخمش رو پررنگ‌تر کرد و با لکنت گفت:
«نـ... نخیرم! نمی‌لرزه! اصلاً... برو پی کارت...»
........
برای پارت بعد ۴٠ لایک، ۱۵ کامنت و ۵ بازنشر
دیدگاه ها (۲۳)

بهترین انیمه بی ال دنیا وجود ندا_وااییییی سر این قسمت عر زدم...

لوسم نکن دیگه عهه-@seishironagi

مامان حلالم ک_@isagi_yoichi

بچه ها ۵٠٠ تایی شدیم... همونطور که قول دادم، دارم براتون رما...

رمان: خون و عشققسمت اولهان داشت با سرعت راه می‌رفت و همون‌طو...

پارت ۳۴: تله‌ی نامرئیوقتی رسیدیم به اون پاساژِ لوکس و بزرگِ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط