پارت ۳۴: تلهی نامرئی
پارت ۳۴: تلهی نامرئی
وقتی رسیدیم به اون پاساژِ لوکس و بزرگِ وسط شهر، نورِ چراغهایِ نئون توی چشمم میزد. همه چیز خیلی عادی به نظر میرسید؛ زنهایی که با خنده خرید میکردند، بچههایی که بستنی میخوردند… ولی من؟ من کنارِ کسی بودم که حتی فکر کردن به فرار از دستش، یه کابوسِ واقعی بود.
جونگکوک، همونطور که دستِ اونجین رو گرفته بود، یهو ایستاد. یه لبخندِ کج و ترسناک زد و رو کرد به من. «تهیونگ، من یه تماسِ مهم دارم. میرم اون قهوهخونهی اونطرف که خلوته، یه قهوه بگیرم. تو و اونجین ۱۰ دقیقه وقت دارید این طبقه رو بگردید و وسایلِ مدرسه رو بخرید.»
یه مکث کرد، چشماش رو باریک کرد و با لحنی که انگار داشت با یه بچه حرف میزد، گفت: «۱۰ دقیقه. اگه تا اون موقع برنگشتید پیشِ همین ماشینِ من، میفهمم میخواستید بازی دربیارید و فرار کنید. اونوقت… قول نمیدم مهربونیهایِ دیشب رو تکرار کنم. فهمیدی؟»
قلبم تو سینهام داشت منفجر میشد. ۱۰ دقیقه. من فقط ۱۰ دقیقه وقت داشتم. به دور و برم نگاه کردم. خروجیِ اضطراری درست پشتِ اون قفسههایِ لوازمتحریری بود. میتونستم بدوم. میتونستم اونجین رو بگیرم و بزنم به چاک. ولی یه چیزی تو دلم میگفت: «این یه تلهست.» اونجین دستم رو کشید: «داداشی؟ بریم اون دفترِ خوشگله رو بخریم؟»
به اونجین نگاه کردم. اون چقدر بیخبر بود. اگه فرار میکردم و میگرفتمون، جونگکوک اونجین رو هم مثلِ من زجر میداد. نه، من نمیتونستم اون رو تو این بازیِ احمقانه وارد کنم.
ده دقیقه شروع شد. عقربههایِ ساعتِ تویِ پاساژ انگار داشتن با سرعتِ نور حرکت میکردن. رفتیم سمتِ لوازمتحریرها. اونجین با ذوق داشت دفترها رو ورق میزد: «این قشنگه؟»
من فقط سرم رو تکون میدادم. نگاهِ من نه به دفترها، بلکه به بادیگاردها بود. انگار همهجا بودن. همهجا. حتی اون پیرمردی که داشت مجله میخوند، یا اون خانمی که کیفش رو تنظیم میکرد… همهشون نگاهشون رویِ ما بود. جونگکوک حتی لازم نبود خودش مراقبم باشه؛ اون یه شبکه از چشمهایِ نامرئی دورِ من کشیده بود.
دقیقهی هشتم بود. لرزشِ دستام رو پنهان کردم. میتونستم برم سمتِ درِ خروجی. فقط کافی بود بدوم. ولی با چه امیدی؟ کجا میرفتم؟ من هنوز زنجیرِ روانیِ جونگکوک دورِ گردنم بود. اگه الان فرار میکردم، همهچی تموم میشد. نه، من باید “تسلیم” باقی میموندم. باید میذاشتم اون فکر کنه که واقعاً رام شدم تا اون اعتمادش رو به دست بیارم
وقتی رسیدیم به اون پاساژِ لوکس و بزرگِ وسط شهر، نورِ چراغهایِ نئون توی چشمم میزد. همه چیز خیلی عادی به نظر میرسید؛ زنهایی که با خنده خرید میکردند، بچههایی که بستنی میخوردند… ولی من؟ من کنارِ کسی بودم که حتی فکر کردن به فرار از دستش، یه کابوسِ واقعی بود.
جونگکوک، همونطور که دستِ اونجین رو گرفته بود، یهو ایستاد. یه لبخندِ کج و ترسناک زد و رو کرد به من. «تهیونگ، من یه تماسِ مهم دارم. میرم اون قهوهخونهی اونطرف که خلوته، یه قهوه بگیرم. تو و اونجین ۱۰ دقیقه وقت دارید این طبقه رو بگردید و وسایلِ مدرسه رو بخرید.»
یه مکث کرد، چشماش رو باریک کرد و با لحنی که انگار داشت با یه بچه حرف میزد، گفت: «۱۰ دقیقه. اگه تا اون موقع برنگشتید پیشِ همین ماشینِ من، میفهمم میخواستید بازی دربیارید و فرار کنید. اونوقت… قول نمیدم مهربونیهایِ دیشب رو تکرار کنم. فهمیدی؟»
قلبم تو سینهام داشت منفجر میشد. ۱۰ دقیقه. من فقط ۱۰ دقیقه وقت داشتم. به دور و برم نگاه کردم. خروجیِ اضطراری درست پشتِ اون قفسههایِ لوازمتحریری بود. میتونستم بدوم. میتونستم اونجین رو بگیرم و بزنم به چاک. ولی یه چیزی تو دلم میگفت: «این یه تلهست.» اونجین دستم رو کشید: «داداشی؟ بریم اون دفترِ خوشگله رو بخریم؟»
به اونجین نگاه کردم. اون چقدر بیخبر بود. اگه فرار میکردم و میگرفتمون، جونگکوک اونجین رو هم مثلِ من زجر میداد. نه، من نمیتونستم اون رو تو این بازیِ احمقانه وارد کنم.
ده دقیقه شروع شد. عقربههایِ ساعتِ تویِ پاساژ انگار داشتن با سرعتِ نور حرکت میکردن. رفتیم سمتِ لوازمتحریرها. اونجین با ذوق داشت دفترها رو ورق میزد: «این قشنگه؟»
من فقط سرم رو تکون میدادم. نگاهِ من نه به دفترها، بلکه به بادیگاردها بود. انگار همهجا بودن. همهجا. حتی اون پیرمردی که داشت مجله میخوند، یا اون خانمی که کیفش رو تنظیم میکرد… همهشون نگاهشون رویِ ما بود. جونگکوک حتی لازم نبود خودش مراقبم باشه؛ اون یه شبکه از چشمهایِ نامرئی دورِ من کشیده بود.
دقیقهی هشتم بود. لرزشِ دستام رو پنهان کردم. میتونستم برم سمتِ درِ خروجی. فقط کافی بود بدوم. ولی با چه امیدی؟ کجا میرفتم؟ من هنوز زنجیرِ روانیِ جونگکوک دورِ گردنم بود. اگه الان فرار میکردم، همهچی تموم میشد. نه، من باید “تسلیم” باقی میموندم. باید میذاشتم اون فکر کنه که واقعاً رام شدم تا اون اعتمادش رو به دست بیارم
- ۱۷۶
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط