{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۴ زندگی جهنمی ---

پارت ۴ زندگی جهنمی ---

ا.ت بدون کلمه‌ای دنبال سانزو راه افتاد.
پاهای برهنه‌اش روی سرامیک سرد راهرو جیغ نمی‌کشیدند — برعکس اون در خونه‌ی خودش. اینجا همه چیز ساکت بود. ساکت‌تر از خونه‌ی یک آدم مرده.

راهرو به دو شاخه تقسیم می‌شد. سانزو به چپ پیچید، ولی چشم ا.ت به راست دوید.

صدای بازی.

یک اتاق بزرگ با در باز. داخلش:
ران هایتانی روی مبل چرمی لم داده بود، پاهاش رو گذاشته بود روی میز، با یه دستگاه بازی بازی میکرد.
ریندو کنار پنجره ایستاده بود، یه لیون شراب تو دستش بود و داشت بیرون رو نگاه می‌کرد.

ران اول صدای پا رو شنید.

ران (بدون بلند کردن سر از دستگاه): «سانزو، این دیگه کیه؟ گفتم امروز مهمون نمی‌خوام.»

سانزو (با بی‌حوصلگی): «مال مایکی‌ئه. کاریش نداشته باش.»

ران دستگاه رو خاموش کرد. سرش چرخید.

اول به سانزو نگاه کرد، بعد به ا.ت.

موهای کوتاه، هودی مشکی ، چشم‌های سبزی که ذره‌ای پلک نمی‌زدند.

ران (لبخند خطرناکی زد): «آها... اون گارسونِ دیشب. چقدر زود بزرگ شدی عزیزم.»

ا.ت هیچی نگفت.

ران (به سانزو): «چرا اومده اینجا؟ قرار بود فقط بری ببینی‌ش.»

سانزو: «نظر مایکی عوض شد.»

ران (حالا به ا.ت): «می‌دونی توی خونه‌ی کی هستی؟»

ا.ت: «مال یه پشمک صورتی و دو تا بادمجان .»

---


ران دستگاه رو ول کرد. سرش کج شد. انگار اول باید مطمئن می‌شد درست شنیده.

ران: «...به من گفتی بادمجون؟»

ا.ت (با آرامش کامل): «به دو تا بادمجون. یکی با موهای بنفش که دم در وایساده و به شراب خیره شده، یکی با موهای بنفش که پاهاش رو میز کثیف کرده.»

ریندو لیوان شراب رو آروم گذاشت روی طاقچه. برگشت. صورتش هیچ احساسی نداشت، اما چشم‌هاش… توی چشم‌هاش یه ذره چیز شبیه به تحسین بود.

ریندو: «تا حالا کسی به ران نگفته بادمجونه.»

ران (از جا بلند شد): «اولین باره هم خودش آخرین بارشه.»

یک قدم برداشت به سمت ا.ت.

سانزو (با صدای بم و اخطارآمیز): «ران. مال مایکی‌ئه. یادت نره.» (نههه باید میگفتی مال منه )

ران ایستاد. نفس عمیقی کشید. انگار داشت با خودش می‌جنگید. بعد ناگهان لبخندی زد — اون لبخند خطرناک همیشگی.

ران: «می‌دونی عزیزم... من معمولاً دخترایی که اینقدر ترس ندارن رو میکشم. اولش باهاشون خوش می‌گذره ( همه میدونن منظورش چیه دیگه؟ ) ، بعدش… دیگه نیستن.»

ا.ت (با بی‌تفاوتیِ تمام): «تلاشت رو بکن .»

مکث.

ران (بلند خندید): «خدایا سانزو! اینو از کجا آوردی؟ من عاشقشم دیگه!»

سانزو (با اخم به ران): «بسه دیگه. مایکی منتظره.»

سانزو برگشت و به حرکت ادامه داد. ا.ت هم بدون نگاه کردن به ران، آروم دنبالش رفت.

ران (داد زدن به دنبالشون): «بعداً می‌بینمت عزیزم! یه قهوه هم برام بیار ها!»

ا.ت (بدون برگشتن، فقط بلند): «بشین تا برات قهوه بیارم.»

---

بعد از چند دقیقه رسیدن

سانزو جلوی یک در بزرگ ایستاد. یک لحظه به ا.ت نگاه کرد.

سانزو: «وقتی وارد شدی... حرف نزن مگر اینکه ازت بپرسن. به هیچ چیز خیره نشو. و اگه می‌بینی مایکی چاقو یا تفنگ دستشه... هیچ غلطی نکن.»

ا.ت اول قرار نبود جواب بده. بعد یه چیزی توی ذهنش پیچید.

ا.ت: «پشمک صورتی...»

سانزو: «به من دوباره بگو پشمک صورتی، قول میدم صبحونت رو بدم سگای حیاط.»

ا.ت (با جدیت کامل): «صبحونه کجاست؟»

سانزو نفس عمیقی کشید. باز هم. انگار هر بار که با ا.ت حرف می‌زد، یک سال از عمرش کم می‌شد. (صد درصد)

در را باز کرد.

اتاق بزرگ بود، تاریک‌تر از بقیه جاها. پرده‌ها نیمه باز. بوی چوب عود و فلز می‌آمد.

مایکی پشت میز نشسته بود. کت و شلوار مشکی، موهای مشکی ریخته روی صورت، چشم‌هایی که حتی وقتی به کسی نگاه می‌کنند، انگار دارند به پوچی خیره می‌شوند.

جلویش روی میز: یک بشقاب صبحونه.

نان تازه، تخم‌مرغ، سبزی، چای سبز داغ.

مایکی بدون اینکه بلند بشه، فقط با اشاره انگشت گفت: بشین.
ا.ت نشست ولی هواسش فقط به صبحانه بود و سعی میکرد خودشو کنترول کنه که مایکی گفت:......

---
ادامه دارد.....
کرم دارم اذیت کنم 😂😂 امیدوارم خوشتون اومده باشه (ناراحتم حمایت ها کم بوده)
دیدگاه ها (۷)

از نظر من که واقعی هستن

احساس میکنم وقتی پروف عوض شد خیلی ها گمم کردن چون لایک ها حت...

پارت ۳ زندگی جهنمی ا.ت کل شب داشت فکر میکرد به گذشته آینده ی...

پارت ۱۹ ازدواج تحمیلیا.ت ایستاد. پاهاش دیگه نگهش نداشتن.درست...

p2توی عمارت ا/ت : کجا میریم؟میرسن به ران ران : اوه پس این کو...

من باز گشتم وانشات ریندو خون‌آشامی ( البته ریندو خوناشام نیس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط