من تصمیم گرفتم تا اینترنت ضعیف نشه پارت ها رو بنویسم

من تصمیم گرفتم تا اینترنت ضعیف نشه پارت ها رو بنویسم.

عشق او بود پارت 24 یا 23 که پارت اخر هستش
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
لیوای با عشق نگاهی به او کرد و گفت:«تایتان دیگه روی زمین نیست و من و تو میتونیم باهم باشیم.»
ا/ت لبخند زد و گفت:
«کنار هم ایندمون را میسازیم. دوستت دارم.»
لیوای لبخندی کمیاب زد ، معلوم است همان لبخند کمیاب، بیانگر جواب ا/ت است. ا/ت کمک کرد لیوای بلند شود و حرکت کند. لیوای به این فکر میکرد که ارزششو داشت که عاشق ا/ت باشد، ارزش اینو داشت که با این همه سختی کنار ا/ت باشد. تمام ارزششو داشت. لیوای فهمید که برای یک پایان خوش باید چند نفر هم قربانی بشن تا به اون موفقیت رسید، و همون موفقعیت بودن در کنار ا/ت بود. لیوای وقتی که از کنار میکاسا و ارمین رد شده بود. دید کله ی ارن در دست میکاسا است. لیوای با دیدن این صحنه انگار پتک محکم بر او برخورد کرده است و این ضربه ادامه دار هستش.

(چند روز بعد)

لیوای با مرگ ارن کنار اومد و دیگر سلامت جسمانی قبلش را نداشت. ا/ت تمام حواسش به لیوای بود و ا/ت میدید وقتی که لیوای در این وضعیت جسمانی هستش تردیدی در عشق نکرد و حتی باز هم سعی میکرد که از عشقش یعنی لیوای مراقبت کند.
از دید ارن بخواهیم به این موضوع نگاهی کنیم. ارن ناراحت از اینکه میکاسا و هم ا/ت عشق زندگیشون را دارن، ولی با این تفاوت که میکاسا هنوز عاشق ارن است اما ا/ت عاشق لیوای است. این عشق ارن را در راه دوراه کشانده و نمیداند کدوم گذینه برای او خوب خواهد بود.

اما اتفاق جالبی که اصلا جالب نبود چه بود؟ ا/ت هرشب به دنیای ارن میرفت و مجبور بود با ارن باشه بعضی مواقع دعوا بین ان دو بود که ارن اخرین حرفی که زد این بود که:«عشق من به تو اشتباه بوده دیگه تا اخر عمرت توی این دنیا نمیای!»
این حرف به همراه یک سیلی بود. اشک ا/ت در امد و فهمید که ارن میتواند بدترین گذینه ی عشقی باشد.

در یکی از روز ها ا/ت کنار لیوای بود و فالکو و گبی روبروی ا/ت و لیوای بوده اند، فالکو و گبی می پرسند:«لیوای چرا لیوان را اینطوری در دستت میگیری؟»
لیوای پاسخ داد:«ززمانی که مادرم مرد، یک سرویس چای خوری زیبایی داشت. چند تا احمق اومده بوده اند و سرویس چای خوری مادرم را برداشتند. و من هم رفتم دنبالشون و باهاشون مبارزه کردم و از اون موقع به بعد روحیه اکرم بودنم فعال شد و به دلیل اینکه دسته ی لیوان شکسته بود مجبور شدم این حالتی چای بخورم»
فالکو گبی گفتند:«ووواقعا!!!!!»
لیوای یک لبخند کوتاهی زد و گفت:«بله.»
ا/ت با شوخی گفت:«چرا بهم نگفته بودی مگه دشمنتم؟»

لیوای و ا/ت تا اخر عمر با خوبی و خوشی زندگی کرده اند

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
بدرود 😁
دیدگاه ها (۰)

طنز در امتحانات نوبت اول و گیلیلیلیلی امید وارم مثله من جر خ...

"عشق او بود" پارت 23☆♡♡☆☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ارن نگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط