{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من و دانیال وارد کلاس شدیم دلم نمیخواست جلوی کلاسمون خو

من و دانیال وارد کلاس شدیم، دلم نمی‌خواست جلوی کلاسمون خودم رو معرفی کنم پس سریع رفتم و کنار دانیال نشستم. داشتیم با هم حرف می‌زدیم که دیدیم جونگکوک و گنگش طبق همیشه وارد شدن و مستقیم سمت دانیال اومدن، جونگکوک دستش رو دراز کرد «تکالیف» حتی به دانیال نگاهم نمی‌کرد! عجب آدم پست و شروری!
«ج-جونگکوک م-من-» قبل از اینکه حرفش رو تموم کنه جونگکوک ادای دانیالو درآورد «م-م-م-من! من چی ها؟ من بعد ۱۰ دقیقه فرصت دادم تکافیو بنویسی! ده دقیقه!»
من که خیلی جوش اومده بودم گفتم
+چرا نمیری تکالیف یه نفر دیگه رو بگیری؟ چرا فقط به دانیال بیچاره گیر میدی ها؟
جونگکوک یه ریز نگاهی بهم کرد و بعدش دستش رو دراز کرد و گفت «خوب تکالیف تورو میگیرم از این به بعد تو تکالیف من‌و انجام میدی» اون نگاه و پوزخندشو که میبینم حالم بد میشه، نمیدونم چرا این حرفو زدم ولی میدونم که قراره پشیمون بشم.
+باشه! از این به بعد من انجام میدم!
دانیال بهم گفت :« داری چیکار می‌کنی ؟ خل شدی مگه؟» ولی من اصلا بهش گوش نکردم، جونگکوک اومد نزدیک تر و گفت «از همین الان کارتو شروع کن....خانوم کوچولو» بعدشم رفت و سر جایش نشست. احساس میکردم قلبم داشت میومد داخل دهنم، سر جام نشستم و به دانیال نگاه کردم «نمیدونم داشتم چیکار میکردم!» دانیال نفس عمیقی کشید و گفت« از این به بعد هی بهت گیر میده تو میشی جانشین من!» منم سرمو گذاشتم روی میز و به هیچی فکر نکردم.
بعد از چند ساعت اومدم داخل حیاط مدرسه زیر بزرگترین درختی که می‌تونستم پیدا کنم نشستم و با آرامش کامل کتاب خوندم، بهترین حس البته بود تا وقتی که یه آب وحشتناک سرد روی کل سرم خالی شد و باعث شد هم خودم و هم کتابم خیس بشه.
+چته؟ برای چی این کارو کردی؟! با تمام وجود داد زدم سرش
جونگکوک فقط خندید و ازم عکس گرفت و گفت «جوجه ی آب کشیده!» بعدش هم اون عکس رو داخل پیج مدرسه پست کرد تا همه ببینن. اشک داخل چشمام جمع شده بود، دانیال راست می‌گفت نباید قبول میکردم تکالیفش رو انجام بدم.
+خیلی بدی! مامانت بهت یاد نداده بقیه رو اذیت نکنی؟! یهد خندش قطع شد، بهم نگاه کرد و گفت :« چی گفتی؟» به سمت عقب حرکت کردم و به درخت چسبیدن «م-مامانت-»
-خودم شنیدم چی گفتی! عربده کشید.
انقدر اومده بود جلو می‌تونستم نفس های سنگین و عصبانیش رو روی گردنم و صورتم حس کنم. «بگو ببخشید...» آروم گفت.
+هیچوقت! م-من- احساس خفگی بهم دست داد حس میکردم نمی‌تونستم نفس بکشم، چشمان رو باز کردم و دیدم با دستاش محکم گردنم رو گرفته «ج-جونگکو-» آنقدر عصبانی بود هرچی میگذشت محکم تر گردنم رو گرفت جیغ می زدم برای کمک ولی هیچکدوم از بچه ها از ترس جونگکوک هیچی نمگیفتن. آروم مچ دستش که دور گردنم بود رو گرفتم «ولم کن عوضی!» بعد از مدتی وقتی حس کردم واقعا دارم میمیرم به خودش اومد و گردنم رو ول کرد، روی زمین افتادم و سرفه میکردم و نفس نفس میزدم. «بهت که گفتم سرت تو کار خودت باشه» با صدای بم و سردش گفت و رفت.

will they stay enemies forever? ♾️
دیدگاه ها (۰)

با نفرت دوستت دارم_ I love you with hatredروز های بارونی قشن...

جنبه نداری نخون عوضی و بعد کم کم شروع کرد به حرکت دادن کمرش ...

وقتی فهمید تو خونه پدرت کتک میخوری.با هق هق پشت میز آرایشم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط