تکپارتی
تکپارتی
موضوع:(وقتی خونه دوستت و هم دانشگاهی هات مست میکنی)
چان/ا.ت
امروز بعد از چهار سال درس خوندن بلاخره تونستید مدرک لیسانستون رو بگیرید!
تو دوستات خیلی خوشحال بودید برای همین تصمیم گرفتید همون شب برید خونه یکی از دوستاتون و جشن بگیرید..
اون روز بعد از اینکه باهم قرار گذاشتید که کِی برید و خونه کی برید همتون برگشتید به اتاق هاتون..
تو هم اتاقی نداشتی برای همین میشه گفت یجورایی راحت تر بودی!
اما خب اینکه هم اتاقی نداشتی یه دلیل داشت..
تو یه دوست پسر داشتی که مجبورت کرد هم اتاقی نداشته باشی!
درواقع این اتاق هم خودش برات گرفته بود، اتاق قبلی تو نزدیک اتاق دوستات بود و خب اون موقع تو هم اتاقی داشتی اما یه مدت بعد زمانی که با اون پسر آشنا شدی اون یه اتاق دیگه نزدیک اتاق خودش برات گرفت..!
البته نزدیک که چه عرض کنم اتاقاتون دقیقا کنار هم بود😑
ولی خب میدونید شما دوتا البته نه بزارید صحیح کنم جنابعالی بخاطر اینکه اون پسر بیچاره چندروز پیش با یکی از هم دانشگاهی هاش که از قضا دختر هم بود باهاش قهر کرده بودی😊
چان بیچاره تو این مدت خیلی سعی کرد که دوباره دلتو بدست بیاره اما خب تو لجبازتر از این حرفا بودی!
برای همین تو حتی قرار امشبت با دوستات رو بهش نگفتی..!
یجورایی میخواستی با این کارا حرصش رو دربیاری و اون بحث گرم گرفتن با اون دختر رو با حرف زدن با یکی از پسرای مهمونی تلافی کنی.
میدونستی که حتی اگه به چان درمورد این مهمونی چیزی نگی اون باز بلاخره میفهمه و اون اتفاقی که باید بیفته بلاخره میفته ولی خب چه کار میشه کرد؟ شما وقتی کرم-..چیز اون لجبازی درونت فعال بشه حالا حالا غیر فعال نمیشه!☺️
قرارتون برای ساعت ۸ شب بود، تو یه ساعت قبل پاشدی و آماده شدی..
یه لباس سفید کوتاه با دامن کوتاه و با همون رنگ سفید پوشیدی و بعد از دم اسبی بستن موهات با کش آماده رفتن شدی..
میدونستی چان الان تو اتاقشه و اگه میرفتی بیرون خیلی زود متوجه میشد برای همین مجبور بودی یه نقشه درست و حسابی بکشی..
گوشیت رو برداشتی و با یه رستوران تو نزدیکی دانشگاه تماس گرفتی..
ده دقیقه بعد صدای در اتاقت بلند شد..
رفتی و در رو باز کردی و با شخصی که از لباس هاشو معلوم بود پیک رستوران هست مواجه شدی..
جعبه هارو از دستش گرفتی و بعد از امضا کردن برگهای که نشون میداد تو غذا رو گرفتی اون شخص رفت..
اما تو...تو داخل نرفتی بلکه همونطور که بیرون بودی در رو بستی و به طرف اتاق دوستات رفتی..
با این کار اگه چان بیدار بود فکر میکرد که تو فقط غذا سفارش دادی تا بخوری نه اینکه فکر کنه تو بدون اینکه بهش بگی رفتی بیرون!
به سمت اتاق دوستت رفتی و در زدی و وارد شدی..
کنار دوستات نشستی و باهم حرف میزدید و بعضی وقتا هم نوشیدنی میخوردید تا اینکه یکی از دوستاتون که پسر بود به جعمتون ملحق شد..
اون اومد و کنار تو نشست البته منظور بدی نداشت صرفا اینکارو کرد چون هیچ جای خالی بجز کنار تو نبود!
یکم که گذشت شما دوتا مشغول حرف زدن باهم شدید و از اتفاقای دوران دانشگاه و این روز فارقالتحصیلیتون بهم میگفتین تا اینکه صدای در اتاق بلند شد.
دوستت رفت و در رو باز کرد اما با دیدن فردی که پشت در بود خشکش زد و درست نمیتونست حرف بزنه..!
چان: میبخشید مزاحم جشنتون شدم اما، ا.ت اینجاست؟
دوستت: ب..بله.. بله
چان: خیلی خب میشه صداش کنید که بیاد من کار مهمی باهاش دارم!
دوستت: با...باشه الان صداش میکنم
دوستت اومد کنارت و بهت گفت که چان بیرون منتظرته تو مست بودی اما با شنیدن اسم چان یکم لرزیدی..
با ترس و لرز از جات پاشدی و رفتی سمت در و با چانی مواجه شدی که رگای گردنش از شدت خشم بیرون زده..!
اون بدون هیچ حرفی دستت رو گرفت کشیدت بیرون..
تورو برد به سمت اتاق خودش در رو باز کرد و تورو هل داد داخل..
در رو قفل کرد بعد همونطور که آستین های لباسش رو تا میکرد میومد سمتت که تو با هر قدم اون یه قدم به عقب میرفتی تا جایی که افتادی رو تخت و این کار چان رو راحت تر کرد اومد روت و بدون هیچ حرفی کارشو شروع کرد...
.....
نزدیک یه ساعت بعد تو، تو بغل چان دراز کشیده بودی..
چان: لطفا دیگه هیچ وقت اینکارو نکن!
ا.ت: چیکار نکنم؟
چان: بدون اینکه به من نگی جایی نرو!
ا.ت: چرا؟
چان: دلم نمیخاد آسیبی ببینی یا ازم دور بشی من دلم تنگ میشه..
ا.ت: باش
چان: قول میدی؟
ا.ت: اره قول میدم
چان: آفرین دختر خوب
و بعد از اون شروع کرد به ماساژ دادن دلت و همزمان رو گردنت و صورتت بوسه میذاشت😊😑
End.
موضوع:(وقتی خونه دوستت و هم دانشگاهی هات مست میکنی)
چان/ا.ت
امروز بعد از چهار سال درس خوندن بلاخره تونستید مدرک لیسانستون رو بگیرید!
تو دوستات خیلی خوشحال بودید برای همین تصمیم گرفتید همون شب برید خونه یکی از دوستاتون و جشن بگیرید..
اون روز بعد از اینکه باهم قرار گذاشتید که کِی برید و خونه کی برید همتون برگشتید به اتاق هاتون..
تو هم اتاقی نداشتی برای همین میشه گفت یجورایی راحت تر بودی!
اما خب اینکه هم اتاقی نداشتی یه دلیل داشت..
تو یه دوست پسر داشتی که مجبورت کرد هم اتاقی نداشته باشی!
درواقع این اتاق هم خودش برات گرفته بود، اتاق قبلی تو نزدیک اتاق دوستات بود و خب اون موقع تو هم اتاقی داشتی اما یه مدت بعد زمانی که با اون پسر آشنا شدی اون یه اتاق دیگه نزدیک اتاق خودش برات گرفت..!
البته نزدیک که چه عرض کنم اتاقاتون دقیقا کنار هم بود😑
ولی خب میدونید شما دوتا البته نه بزارید صحیح کنم جنابعالی بخاطر اینکه اون پسر بیچاره چندروز پیش با یکی از هم دانشگاهی هاش که از قضا دختر هم بود باهاش قهر کرده بودی😊
چان بیچاره تو این مدت خیلی سعی کرد که دوباره دلتو بدست بیاره اما خب تو لجبازتر از این حرفا بودی!
برای همین تو حتی قرار امشبت با دوستات رو بهش نگفتی..!
یجورایی میخواستی با این کارا حرصش رو دربیاری و اون بحث گرم گرفتن با اون دختر رو با حرف زدن با یکی از پسرای مهمونی تلافی کنی.
میدونستی که حتی اگه به چان درمورد این مهمونی چیزی نگی اون باز بلاخره میفهمه و اون اتفاقی که باید بیفته بلاخره میفته ولی خب چه کار میشه کرد؟ شما وقتی کرم-..چیز اون لجبازی درونت فعال بشه حالا حالا غیر فعال نمیشه!☺️
قرارتون برای ساعت ۸ شب بود، تو یه ساعت قبل پاشدی و آماده شدی..
یه لباس سفید کوتاه با دامن کوتاه و با همون رنگ سفید پوشیدی و بعد از دم اسبی بستن موهات با کش آماده رفتن شدی..
میدونستی چان الان تو اتاقشه و اگه میرفتی بیرون خیلی زود متوجه میشد برای همین مجبور بودی یه نقشه درست و حسابی بکشی..
گوشیت رو برداشتی و با یه رستوران تو نزدیکی دانشگاه تماس گرفتی..
ده دقیقه بعد صدای در اتاقت بلند شد..
رفتی و در رو باز کردی و با شخصی که از لباس هاشو معلوم بود پیک رستوران هست مواجه شدی..
جعبه هارو از دستش گرفتی و بعد از امضا کردن برگهای که نشون میداد تو غذا رو گرفتی اون شخص رفت..
اما تو...تو داخل نرفتی بلکه همونطور که بیرون بودی در رو بستی و به طرف اتاق دوستات رفتی..
با این کار اگه چان بیدار بود فکر میکرد که تو فقط غذا سفارش دادی تا بخوری نه اینکه فکر کنه تو بدون اینکه بهش بگی رفتی بیرون!
به سمت اتاق دوستت رفتی و در زدی و وارد شدی..
کنار دوستات نشستی و باهم حرف میزدید و بعضی وقتا هم نوشیدنی میخوردید تا اینکه یکی از دوستاتون که پسر بود به جعمتون ملحق شد..
اون اومد و کنار تو نشست البته منظور بدی نداشت صرفا اینکارو کرد چون هیچ جای خالی بجز کنار تو نبود!
یکم که گذشت شما دوتا مشغول حرف زدن باهم شدید و از اتفاقای دوران دانشگاه و این روز فارقالتحصیلیتون بهم میگفتین تا اینکه صدای در اتاق بلند شد.
دوستت رفت و در رو باز کرد اما با دیدن فردی که پشت در بود خشکش زد و درست نمیتونست حرف بزنه..!
چان: میبخشید مزاحم جشنتون شدم اما، ا.ت اینجاست؟
دوستت: ب..بله.. بله
چان: خیلی خب میشه صداش کنید که بیاد من کار مهمی باهاش دارم!
دوستت: با...باشه الان صداش میکنم
دوستت اومد کنارت و بهت گفت که چان بیرون منتظرته تو مست بودی اما با شنیدن اسم چان یکم لرزیدی..
با ترس و لرز از جات پاشدی و رفتی سمت در و با چانی مواجه شدی که رگای گردنش از شدت خشم بیرون زده..!
اون بدون هیچ حرفی دستت رو گرفت کشیدت بیرون..
تورو برد به سمت اتاق خودش در رو باز کرد و تورو هل داد داخل..
در رو قفل کرد بعد همونطور که آستین های لباسش رو تا میکرد میومد سمتت که تو با هر قدم اون یه قدم به عقب میرفتی تا جایی که افتادی رو تخت و این کار چان رو راحت تر کرد اومد روت و بدون هیچ حرفی کارشو شروع کرد...
.....
نزدیک یه ساعت بعد تو، تو بغل چان دراز کشیده بودی..
چان: لطفا دیگه هیچ وقت اینکارو نکن!
ا.ت: چیکار نکنم؟
چان: بدون اینکه به من نگی جایی نرو!
ا.ت: چرا؟
چان: دلم نمیخاد آسیبی ببینی یا ازم دور بشی من دلم تنگ میشه..
ا.ت: باش
چان: قول میدی؟
ا.ت: اره قول میدم
چان: آفرین دختر خوب
و بعد از اون شروع کرد به ماساژ دادن دلت و همزمان رو گردنت و صورتت بوسه میذاشت😊😑
End.
- ۲۶۴
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط