علامت ا/ت:○
علامت ا/ت:○
علامت دیگران:_
#سکوت_سرخ_پارت_پنجم
بعد از نفس عمیقِ آرومی، در رو باز کرد و وارد خونه شد.
از همون اولِ وارد شدنش صداهایی میشنید که سالها بود که بیتوجه بهشون زندگی میکرد.
صداهایی که مطمئن بود اگه کلمهای ازشون رو گوش میکرد قطعا حالِش از الان خیلی بدتر میبود.
اون دختر، همین الانش هم نمیتونست این وضعیت رو تحمل کنه.
ا/ت، آخرین نفری بود که که قبل از مرگ مامانبزرگش باهاش حرف زده بود و بخاطر اینکه هنوزهم نمیتونست به اون روز فکر کنه، به کسی چیزی راجعبه حرفای مامانبزرگ نگفت و همین باعث میشد اطرافیانش بیشتر سرزنشش کنن و ازش متنفر بشن...
بدون توجه به صدای مامانش که همش غر میزد به سمت اتاقش قدم برداشت که با حرف مامانش ایستاد...
_چرا لباسات خیسه؟ باز دوباره دیوونه بازی درآوردی و زیر بارون وایسادی؟ من الکی این همه زحمت نکشیدم که اینجارو تمیز کنم که تهش تو بیای و اینجا رو با اون لباسای خیس و کفشای گِلی کثیف کنی!
مامانش دوباره شروع کرد...چرا دست از سرش برنمیداشت؟
مگه چه گناهی کرده بود؟
اون فقط کسی بود که حرفای مامانبزرگش رو قبل از مرگش شنیده بود...!
پوزخندی زد و با لحنِ دردناکی گفت:" مامان... کِی میخوای تمومش کنی؟... فقط بهم بگو این حرفای تکراری کِی قراره تموم بشن..."
_تموم نمیشن! نه دختر جون؛ اینبار دیگه نمیتونی قِسِر در بری! توو فامیا که آبرو برامون نذاشتی. بخاطر مسخرهبازیهای تو از ارث و میراث مامانم هیچی معلوم نیست. نه وصیتنامهای، و نه چیزِ دیگهای.
دختر چشماش رو توی حدقه چرخوند و گفت:" نهایتش هم بعد از تموم مخربونیها و ازخودگذشتگی هایی که براتون کرد،... فقط دنبال ارثش میگردین؟! چیزی که اصلا مالِ شما نیست؟؟!!"
_م... منظورت چیه که مال ما نیست...؟
ترجیح داد دیگه این مکالمه رو ادامه نده؛ از همون اول هم قرار نبود چیزی بهشون بگه.
پس دوباره سرش رو پایین انداخت و به راهش ادامه داد.
همینطور که از پلهها بالا میرفت تا به اتاقش برسه، دوباره صدای فریاد مادرش به گوش رسید:" من بالاخره یه روزی تورو به حرف میگیرم؛ ببین کِی بهت گفتم!!"
ادامه دارد...
#lily
#yuji
علامت دیگران:_
#سکوت_سرخ_پارت_پنجم
بعد از نفس عمیقِ آرومی، در رو باز کرد و وارد خونه شد.
از همون اولِ وارد شدنش صداهایی میشنید که سالها بود که بیتوجه بهشون زندگی میکرد.
صداهایی که مطمئن بود اگه کلمهای ازشون رو گوش میکرد قطعا حالِش از الان خیلی بدتر میبود.
اون دختر، همین الانش هم نمیتونست این وضعیت رو تحمل کنه.
ا/ت، آخرین نفری بود که که قبل از مرگ مامانبزرگش باهاش حرف زده بود و بخاطر اینکه هنوزهم نمیتونست به اون روز فکر کنه، به کسی چیزی راجعبه حرفای مامانبزرگ نگفت و همین باعث میشد اطرافیانش بیشتر سرزنشش کنن و ازش متنفر بشن...
بدون توجه به صدای مامانش که همش غر میزد به سمت اتاقش قدم برداشت که با حرف مامانش ایستاد...
_چرا لباسات خیسه؟ باز دوباره دیوونه بازی درآوردی و زیر بارون وایسادی؟ من الکی این همه زحمت نکشیدم که اینجارو تمیز کنم که تهش تو بیای و اینجا رو با اون لباسای خیس و کفشای گِلی کثیف کنی!
مامانش دوباره شروع کرد...چرا دست از سرش برنمیداشت؟
مگه چه گناهی کرده بود؟
اون فقط کسی بود که حرفای مامانبزرگش رو قبل از مرگش شنیده بود...!
پوزخندی زد و با لحنِ دردناکی گفت:" مامان... کِی میخوای تمومش کنی؟... فقط بهم بگو این حرفای تکراری کِی قراره تموم بشن..."
_تموم نمیشن! نه دختر جون؛ اینبار دیگه نمیتونی قِسِر در بری! توو فامیا که آبرو برامون نذاشتی. بخاطر مسخرهبازیهای تو از ارث و میراث مامانم هیچی معلوم نیست. نه وصیتنامهای، و نه چیزِ دیگهای.
دختر چشماش رو توی حدقه چرخوند و گفت:" نهایتش هم بعد از تموم مخربونیها و ازخودگذشتگی هایی که براتون کرد،... فقط دنبال ارثش میگردین؟! چیزی که اصلا مالِ شما نیست؟؟!!"
_م... منظورت چیه که مال ما نیست...؟
ترجیح داد دیگه این مکالمه رو ادامه نده؛ از همون اول هم قرار نبود چیزی بهشون بگه.
پس دوباره سرش رو پایین انداخت و به راهش ادامه داد.
همینطور که از پلهها بالا میرفت تا به اتاقش برسه، دوباره صدای فریاد مادرش به گوش رسید:" من بالاخره یه روزی تورو به حرف میگیرم؛ ببین کِی بهت گفتم!!"
ادامه دارد...
#lily
#yuji
- ۳۷۷
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط