{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با انگشت شصت و اشاره اش چونه ات رو گرفت و صورتت رو سمت

با انگشتِ شصت و اشاره اش، چونه ات رو گرفت و صورتت رو سمتِ خودش برگردوند و دوباره تكرار كرد:
"يه لحظه بهم گوش بده!بعدش ميتونى بزارى و برى اما الان، بهم گوش بده!"
با اينكه بشدت مخالف بودى، اما ناچارا قبول كردى.
جیمین سرى تكون داد.تورو سمتِ صندلى كه تو اتاق قرار داشت هدايت كرد و بعد از نشستن روش، نگاهِ منتظرت رو به پسر دوختى.
پسرِ بزرگتر، به لبه ميزِ پشت سرش تكيه داد و گفت:
"من اذيتت نميكنم چون ناشنوايى..من اذيتت ميكنم تا بقيه تو مدرسه بهت كارى نداشته باشن!اونها همشون ميدونن كه تو، ناشنوايى و اين دليليه كه هميشه ميخوان بهت آسيب بزنن و مسخره ات كنن…!"
جیمین آهى كشيد و دستش رو به پشتِ گردنش رسوند:
"اما باهات كارى ندارن چون، ميدونن تنها كسى كه حقِ اذيت كردنت رو داره منم!اجازه نميدم كسى نزديكت هم بشه چه برسه به اذيت كردنت!براىِ همين ميتونى درك كنى؟من هيچوقت بلاهايى كه سرِ بقيه ميارم رو سرِ تو نياوردم..نميتونمم اينكارو بكنم..فقط چهارتا تيكه بهت ميندازم كه..اگه اوناهم خيلى اذيتت ميكنن ديگه انجامش نميدم!فقط كافيه كه تو ازم بخواى!"
دیدگاه ها (۱۰)

پسرِ مقابلت اما، با كنجكاوى عجيب منتظرِ خوندن نوشته ات بود.ب...

تو با همكلاسيت كه برات قلدرى ميكرد تو يك پروژه مشترك بايد با...

تو فكر بودى كه، دستى رو دستت نشست.نگاهت رو به یونگی دوختى كه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط